بی مقدمه می روم سر اصل موضوع : انتشار تصاویری از مجید توکلی در خبرگزاری وابسته به سپاه ، موجی از مباحثات گاه تند را در فضای مجازی برانگیخته است . مجادله ای بر سر تصویری با پوشش زنانه. علیرضا رضایی ساعاتی پیش مطلبی منتشر کرد با عنوان: «خانمها می بخشيد ها ، جسارتاً از خودتان هم مايه بگذاريد …» . متن غریبی است که نادانسته بنیان های نظری فمینیسم را به زیر آتش حملات بی وقفه اش می گیرد . پیشتر می خواستم متن مستقلی بنویسم و با انتشار کاریکاتوری تاریخی از روز خروج بنی صدر از ایران ، تحلیلی از زنانه پوشی در فلسفه ی سیاسی ارائه دهم ، اما نوشته ی رضایی بستر لازم را برای گشایش این بحث فراهم ساخت . رضایی در ابتدای نوشته اش می نویسد : «جوك بي مزه تغيير لباس مجيد توكلي فرصت ديگري ي شد تا فمينيست ها نميدانم چرا به ياد مظلوميت تاريخي خودشان بيفتند .» رضایی از همان بند نخست ، با کلی گویی به حاشیه می رود ، استفاده ی مبهم از واژه ی فمینیسم چون هر ایسم دیگری مشکل ساز می شود . روشن است که اولین پرسشی که از خواندن همین سطور در ذهن می آید ، این باشد که « کدام فمینیسم ؟! » رضایی تصوری کلی و ناپرورده از فمینیسم را مبنای داوری اش قرار می دهد ، در حالی که فمینیسم یک اطلاق متعین به پدیده های مختلف نیست . شاید اشاره به نوشته ای از ژولیا کریستووا ، یکی از بزرگترین متفکران فمینیست معاصر بد نباشد که می نویسد : « بسیاری از فمینیست ها این را مفید می یابند که مقوله ی زیست شناختی جنس (s..e.x ) – یعنی مونث و مذکر – را از مقوله ی فرهنگی جنسیت ( gender ) جدا کنند . این یعنی که مردانگی و زنانگی ساخت هایی فرهنگی و اجتماعی اند ، در حالی که مذکر ( نرینه ) و مونث ( مادینه ) بودن ، واقعیتی زیست شناختی است. ( هر چند که پزشکی امروز می تواند آن را هم تغییر دهد ) . به این دلیل می توانیم برخی از افراد بلحاظ زیست شناختی مذکر را زنانه و برخی از افراد بلحاظ زیست شناختی مونث را مردانه بدانیم . جنسیت ها « سیال » اند و می توانند خود را به جنس دیگری پیوند دهند . بسیاری از نظریه پردازان جنسیت ، این مقوله بندی جنسیتی را مفید می یابند ، چرا که کمک می کند تا دریابیم که چگونه کلیشه های فرهنگی جنس گرا و زن ستیز شکل می گیرند و چگونه می توان آنها را تغییر داد . حتی اگر این درست باشد که « وضعیت زیست شناختی سرنوشت ماست » ، مطمئنا ساخت های فرهنگی چندان هم از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر نیستند . » به گمانم پاسخ کریستووا برای ترسیم اندیشه ی فمینیستی معاصر کافی باشد . عصر کلیشه های سیاسی از فمینیسم مدت هاست که سپری شده است . فمینیسم معاصر ، امر سیاسی را در فرهنگ جنسیتی مستتر ساخته و از این منظر ، امر سیاسی فمینیستی ، قدرتی مضاعف می یابد . رضایی به فمینیست ها می تازد که چرا ماجرای مجید توکلی بهانه ای بر مویه های آنان گشته است ، به پیامد آن رضایی می نویسد : «سه دقيقه بعد يك لشكر جمع ميشود كه آي به خانمها توهين شد . اين وسط اگر ايران چاپيده شد رفت هم گور پدرش . بايد كساني كه گفته اند مانتو را ؛ نشاند سر جايشان » اتفاقا می خواهم بگویم که همه ی این بلاها ، با مسئله ی حذف زنانگی از اسفند 1357 آغاز شد . با بی توجهی به همین مساله و اینکه لابد ، فعلا مسائل سیاسی مهمتری در پیش است . به حوادث اسفند 57 که اولین زمزمه های حجاب اجباری در محافل می پیچد تا بهار 1359که اولین نشانه های حذف عملی پوشش اختیاری برای زنان رقم می خورد ، نظری می اندازیم . پرسشی که حتی طرحش نیز مرا می آزارد همین است که چرا جز جمعی روزنامه نگاران سرفراز چون هادی خرسندی و هوشنگ اسدی ، کسی از آن اتفاق دم بر نزد . لابد آن زمان هم توجیه بعضی آقایان این بوده است که حالا وسط تلاش های سترگ ما بر سر آزادی و عدالت ، چند نفر هم به این گیر داده اند که این چند سانتی متر پارچه را می خواهند بر سر بیاندازند یا نه ؟! یا شاید گمان می کردند لچک سر کردن اصلا موضوع مهمی در برابر خواسته های عظیم و دهان پر کن نیست ! غافل از آنکه آزادی ، یک تصویر از پیش برساخته نیست . چیزی بنام آزادی وجود از پیش متعین ندارد ، بل آنچه آزادی اش می خوانند ، ترکیب صدها و هزاران پدیده ی
کوچکی است که برای سامان یافتن بشر مدرن ، انسانها بدان دست یازیده اند . محمد رضا نیکفر با آگاهی از همه ی مشکلات ، آن گزین گویه ی معروف را در ابتدای رساله اش آورد که « سکولاریزاسیون در حیطه ی فرهنگی ما ، یعنی آزادی زن » بار دیگر تاکید می کنم ، که فمینیسم را نباید یک دستاویز سیاسی دید ، بل فمینیسم ، ناخودآگاه فرهنگی هر جنبش سیاسی است که در مرز سنت و مدرنیته در نوسان است . بر خلاف نظر علیرضا رضایی ، مساله ی مجید توکلی ، یک جوک مسخره نیست که با گفتن چند جمله ی احساسی و حماسی از کنارش به سادگی گذشت . هر پدیده ی مضحکی هم در پس خود ، نیازمند تحلیل عمیق و فرهنگی است . من بر خلاف افرادی که جنبش سبز را صرفا با سیاسی نگری به روزمرگی می کشانند ، معتقدم که نباید تحلیل امر سیاسی مستتر در ساحت فرهنگی را به فردای آفتابی جنبش موکول کنیم . اینک در روز بارانی است که باید چتری بر روی سر گرفت !
رضایی در بخش دیگری از یادداشت خود می نویسد : «مهم اينست كه حرف زده باشد . اول همه هورا ميكشند اگر بگيرند بگويند پدرسگ براي چي هورا كشيدي خودش بايد يك هفته فكر بكند كه چرا ! و اين اتفاق در هر دو طرف هم مي افتد»
احساس شخصی ام را اگر بی واسطه برایتان بنویسم ، همواره از گفتگو با روح مرتعش زنانه لذت برده ام ، گفتگویی گاه درونی و گاه بیرونی . فمینیسم ، یعنی زنانگی را زندگی کردن ، و زنانگی را زندگی کردن ، یعنی سرکوب را زندگی کردن ! تا زمانی که روح بشری در بند باشد ، می توان با لذت به تجربه ی زندگی زنانه ی درون روی آورد . دیروز جایی نوشتم که از دیدن این تصاویر آزرده ام ، اما آزردگی ام از بابت کلیشه ای است که بقای سرکوب روح را در متن زندگی اجتماعی ما همچنان میسر می کند . تا زمانی که برای بخشی از جامعه ی ما ، این کلیشه ها همچنان زنده است ، نمی توان انتشار این تصاویر را جوکی مسخره دانست . آنچه ما مسخره اش می پنداریم ، در سطحی دیگر ، بر بخشی از رسوبات فرهنگی می نشیند و هدفی را نشانه می رود . فمینیسم به مثابه برقراری دیالکتیک جنسیتی ، بایستی یکی از راهبردهای این جنبش باشد ، چرا که دیالکتیک جنسیتی ، می تواند ما را به درک متفاوتی از جنسیت پنهان درونمان سوق دهد . فراخوانی مردان و زنان از جانب یکدیگر و گرد آوردنشان در پهنه ی واقعیت ، اولین گام در سکولاریزه کردن امر جنسی می تواند باشد . چرا که قدسی سازی امر جنسی ، از طریق همین تمایز آفرینی و اسطوره ای کردن مردانگی ( و شاید زنانگی ) امکان بروز یابد . هادی خرسندی در یادداشت کوتاهی دربیستم اسفند 1357 در روزنامه ی کیهان ، به زبان طنز این مساله را مطرح می کند . طنز گزنده ی هادی ، قدسی سازی امر جنسی را ، پیامد اسطوره ای کردن نگاه به زنان می داند ، اسطوره سازی به مثابه کوچیدن از پهنه ی واقعیت و پناه بردن به کلیشه های مهیبی که در تاریخ ما جای خوش کرده اند . تصویری از طنز هادی در روزنامه ی کیهان را ( که به گفته ی او یکی از دلایل پاکسازی روزنامه ی کیهان در اردی بهشت 1358 بود ) ، ضمیمه ی این نوشته ی طولانی می کنم ، تا نشان دهم که می توان زبان طنز را به ظرافت ، در پهنه ی دیالکتیک جنسیتی وارد آورد و طنزی زنانه در روزگار زن گریز آفرید !










یوریس ایونس ، مستندساز ، نویسنده و بازیگر هلندی ، 18 نوامبر 1898 به دنیا آمد . فیلمسازی را از سال 1927 آغاز کرد و در اوایل دهه ی سی میلادی به دعوت پودوفکین به شوروی رفت . آشنایی اش با تدوین روسی و اینکه تدوین بایستی بیانی سیاسی و اجتماعی داشته باشد ، کم کم به موضع سینمایی او بدل شد . در فیلمهایش دیالکتیکی میان صدا و تصویر در جریان است ، صدایی که گاه تصویر را می شکافد و گاه در اعماق تصویر فرو می رود . ایونس فیلمسازی معترض بود و دوربینش در مناطق تنش آفرین جهان ، همواره آماده ی ثبت دیده ها و نادیده ها . مستندهای او درباره ی دوران آلنده در شیلی یا حضور در ویتنام و آموزش فیلمسازان ویتنامی ، از او چهره ای متفاوت در سینمای مستند می آفریند . در سال 1956 ، بخاطر همدردی با مبارزات مردم اندونزی ، پاسپورت هلندی اش را باطل کردند و از آن پس ، ایونس به فرانسه رفت . « پاریس سن را ملاقات می کند » ، محصول همین روزهاست ؛ برنده ی جایزه ی بهترین فیلم کوتاه از جشنواره ی کن در سال 1958 . درباره اش به بازخوردی احساسی بسنده می کنم :




