بی مقدمه می روم سر اصل موضوع : انتشار تصاویری از مجید توکلی در خبرگزاری وابسته به سپاه ، موجی از مباحثات گاه تند را در فضای مجازی برانگیخته است . مجادله ای بر سر تصویری با پوشش زنانه. علیرضا رضایی ساعاتی پیش مطلبی منتشر کرد با عنوان: «خانمها می بخشيد ها ، جسارتاً از خودتان هم مايه بگذاريد …» . متن غریبی است که نادانسته بنیان های نظری فمینیسم را به زیر آتش حملات بی وقفه اش می گیرد . پیشتر می خواستم متن مستقلی بنویسم و با انتشار کاریکاتوری تاریخی از روز خروج بنی صدر از ایران ، تحلیلی از زنانه پوشی در فلسفه ی سیاسی ارائه دهم ، اما نوشته ی رضایی بستر لازم را برای گشایش این بحث فراهم ساخت . رضایی در ابتدای نوشته اش می نویسد : «جوك بي مزه تغيير لباس مجيد توكلي فرصت ديگري ي شد تا فمينيست ها نميدانم چرا به ياد مظلوميت تاريخي خودشان بيفتند .» رضایی از همان بند نخست ، با کلی گویی به حاشیه می رود ، استفاده ی مبهم از واژه ی فمینیسم چون هر ایسم دیگری مشکل ساز می شود . روشن است که اولین پرسشی که از خواندن همین سطور در ذهن می آید ، این باشد که « کدام فمینیسم ؟! » رضایی تصوری کلی و ناپرورده از فمینیسم را مبنای داوری اش قرار می دهد ، در حالی که فمینیسم یک اطلاق متعین به پدیده های مختلف نیست . شاید اشاره به نوشته ای از ژولیا کریستووا ، یکی از بزرگترین متفکران فمینیست معاصر بد نباشد که می نویسد : « بسیاری از فمینیست ها این را مفید می یابند که مقوله ی زیست شناختی جنس (s..e.x ) – یعنی مونث و مذکر – را از مقوله ی فرهنگی جنسیت ( gender ) جدا کنند . این یعنی که مردانگی و زنانگی ساخت هایی فرهنگی و اجتماعی اند ، در حالی که مذکر ( نرینه ) و مونث ( مادینه ) بودن ، واقعیتی زیست شناختی است. ( هر چند که پزشکی امروز می تواند آن را هم تغییر دهد ) . به این دلیل می توانیم برخی از افراد بلحاظ زیست شناختی مذکر را زنانه و برخی از افراد بلحاظ زیست شناختی مونث را مردانه بدانیم . جنسیت ها « سیال » اند و می توانند خود را به جنس دیگری پیوند دهند . بسیاری از نظریه پردازان جنسیت ، این مقوله بندی جنسیتی را مفید می یابند ، چرا که کمک می کند تا دریابیم که چگونه کلیشه های فرهنگی جنس گرا و زن ستیز شکل می گیرند و چگونه می توان آنها را تغییر داد . حتی اگر این درست باشد که « وضعیت زیست شناختی سرنوشت ماست » ، مطمئنا ساخت های فرهنگی چندان هم از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر نیستند . » به گمانم پاسخ کریستووا برای ترسیم اندیشه ی فمینیستی معاصر کافی باشد . عصر کلیشه های سیاسی از فمینیسم مدت هاست که سپری شده است . فمینیسم معاصر ، امر سیاسی را در فرهنگ جنسیتی مستتر ساخته و از این منظر ، امر سیاسی فمینیستی ، قدرتی مضاعف می یابد . رضایی به فمینیست ها می تازد که چرا ماجرای مجید توکلی بهانه ای بر مویه های آنان گشته است ، به پیامد آن رضایی می نویسد : «سه دقيقه بعد يك لشكر جمع ميشود كه آي به خانمها توهين شد . اين وسط اگر ايران چاپيده شد رفت هم گور پدرش . بايد كساني كه گفته اند مانتو را ؛ نشاند سر جايشان » اتفاقا می خواهم بگویم که همه ی این بلاها ، با مسئله ی حذف زنانگی از اسفند 1357 آغاز شد . با بی توجهی به همین مساله و اینکه لابد ، فعلا مسائل سیاسی مهمتری در پیش است . به حوادث اسفند 57 که اولین زمزمه های حجاب اجباری در محافل می پیچد تا بهار 1359که اولین نشانه های حذف عملی پوشش اختیاری برای زنان رقم می خورد ، نظری می اندازیم . پرسشی که حتی طرحش نیز مرا می آزارد همین است که چرا جز جمعی روزنامه نگاران سرفراز چون هادی خرسندی و هوشنگ اسدی ، کسی از آن اتفاق دم بر نزد . لابد آن زمان هم توجیه بعضی آقایان این بوده است که حالا وسط تلاش های سترگ ما بر سر آزادی و عدالت ، چند نفر هم به این گیر داده اند که این چند سانتی متر پارچه را می خواهند بر سر بیاندازند یا نه ؟! یا شاید گمان می کردند لچک سر کردن اصلا موضوع مهمی در برابر خواسته های عظیم و دهان پر کن نیست ! غافل از آنکه آزادی ، یک تصویر از پیش برساخته نیست . چیزی بنام آزادی وجود از پیش متعین ندارد ، بل آنچه آزادی اش می خوانند ، ترکیب صدها و هزاران پدیده ی

کوچکی است که برای سامان یافتن بشر مدرن ، انسانها بدان دست یازیده اند . محمد رضا نیکفر با آگاهی از همه ی مشکلات ، آن گزین گویه ی معروف را در ابتدای رساله اش آورد که « سکولاریزاسیون در حیطه ی فرهنگی ما ، یعنی آزادی زن » بار دیگر تاکید می کنم ، که فمینیسم را نباید یک دستاویز سیاسی دید ، بل فمینیسم ، ناخودآگاه فرهنگی هر جنبش سیاسی است که در مرز سنت و مدرنیته در نوسان است . بر خلاف نظر علیرضا رضایی ، مساله ی مجید توکلی ، یک جوک مسخره نیست که با گفتن چند جمله ی احساسی و حماسی از کنارش به سادگی گذشت . هر پدیده ی مضحکی هم در پس خود ، نیازمند تحلیل عمیق و فرهنگی است . من بر خلاف افرادی که جنبش سبز را صرفا با سیاسی نگری به روزمرگی می کشانند ، معتقدم که نباید تحلیل امر سیاسی مستتر در ساحت فرهنگی را به فردای آفتابی جنبش موکول کنیم . اینک در روز بارانی است که باید چتری بر روی سر گرفت !
رضایی در بخش دیگری از یادداشت خود می نویسد : «مهم اينست كه حرف زده باشد . اول همه هورا ميكشند اگر بگيرند بگويند پدرسگ براي چي هورا كشيدي خودش بايد يك هفته فكر بكند كه چرا ! و اين اتفاق در هر دو طرف هم مي افتد»
احساس شخصی ام را اگر بی واسطه برایتان بنویسم ، همواره از گفتگو با روح مرتعش زنانه لذت برده ام ، گفتگویی گاه درونی و گاه بیرونی . فمینیسم ، یعنی زنانگی را زندگی کردن ، و زنانگی را زندگی کردن ، یعنی سرکوب را زندگی کردن ! تا زمانی که روح بشری در بند باشد ، می توان با لذت به تجربه ی زندگی زنانه ی درون روی آورد . دیروز جایی نوشتم که از دیدن این تصاویر آزرده ام ، اما آزردگی ام از بابت کلیشه ای است که بقای سرکوب روح را در متن زندگی اجتماعی ما همچنان میسر می کند . تا زمانی که برای بخشی از جامعه ی ما ، این کلیشه ها همچنان زنده است ، نمی توان انتشار این تصاویر را جوکی مسخره دانست . آنچه ما مسخره اش می پنداریم ، در سطحی دیگر ، بر بخشی از رسوبات فرهنگی می نشیند و هدفی را نشانه می رود . فمینیسم به مثابه برقراری دیالکتیک جنسیتی ، بایستی یکی از راهبردهای این جنبش باشد ، چرا که دیالکتیک جنسیتی ، می تواند ما را به درک متفاوتی از جنسیت پنهان درونمان سوق دهد . فراخوانی مردان و زنان از جانب یکدیگر و گرد آوردنشان در پهنه ی واقعیت ، اولین گام در سکولاریزه کردن امر جنسی می تواند باشد . چرا که قدسی سازی امر جنسی ، از طریق همین تمایز آفرینی و اسطوره ای کردن مردانگی ( و شاید زنانگی ) امکان بروز یابد . هادی خرسندی در یادداشت کوتاهی دربیستم اسفند 1357 در روزنامه ی کیهان ، به زبان طنز این مساله را مطرح می کند . طنز گزنده ی هادی ، قدسی سازی امر جنسی را ، پیامد اسطوره ای کردن نگاه به زنان می داند ، اسطوره سازی به مثابه کوچیدن از پهنه ی واقعیت و پناه بردن به کلیشه های مهیبی که در تاریخ ما جای خوش کرده اند . تصویری از طنز هادی در روزنامه ی کیهان را ( که به گفته ی او یکی از دلایل پاکسازی روزنامه ی کیهان در اردی بهشت 1358 بود ) ، ضمیمه ی این نوشته ی طولانی می کنم ، تا نشان دهم که می توان زبان طنز را به ظرافت ، در پهنه ی دیالکتیک جنسیتی وارد آورد و طنزی زنانه در روزگار زن گریز آفرید !

نگاشته شده توسط: passionofanna | دسامبر 4, 2009

فرح دیبا ؛ دیالکتیک جذب و گریز در یک مستند عاشقانه !


پیش نوشته :
در این ماه ها و روزها ، فیلم بسیار کم می بینم . دیر زمانی است که دیگر تردیدهای فلسفی سینمای مدرن دهه ی شصت ، یا حتی تلخندهای غریب سینمای وودی آلن تسکین ام نمی دهد . روزهایی که تنها راه را ، خزیدن در گوشه ی تنهایی می بینم ، کتابی باز می کنم و هدفون را با نوای ملایم موسیقی جان لنون روی گوش هایم می گذارم . طنینی آهنگین و محزون ، که احساس رنجور درونم را نوازش می کند . حس غریبی از تنافر جغرافیای طبیعی با طبیعت انسانی مرا می آزارد ، اینکه در پهنه ی تاریخ ، دون کیشوت وار به جبر جغرافیایی می تازم . همه ی این ها با من ، به تماشای «شهبانو و من » آخرین ساخته ی ناهید پرشون سروستانی ، فیلمساز ایرانی – سوئدی آمدند ، که پس از روایت دنیای نابه سامان زنان ایرانی در آثار اولیه اش ، اینک خود را در برابر چالشی بزرگ می بیند . چالشی ورای باورداشت های سیاسی و عقیدتی . چالشی بر سر بنیان های اخلاق بشری ، رفتن به درون بنایی که سایه ی بلندش ، جلوه ای مهیب به آن می بخشد .

*********************************************************

ناهید پرشون سروستانی ، کمونیست پیشین و دخترک هفده ساله ی آن روزها که « مرگ بر شاه » گویان ، در خیابان ماشین به آتش می کشیده ، رو در روی ملکه ی پیشین می نشیند . رو در رو ، انسان در برابر انسان. پرشون احساسات ملکه ی پیشین را طلب می کند ، چیزی ورای مستندی که باید برای شبکه ای معظم ساخت ، مستندی از احساسات درونی انسانی که بخشی از احساسات من و میلیونها ایرانی ، در تاریخ با آن « همبسته » شده اند . مستندی درباره ی « او » و لاجرم درباره ی « من » . وجود دوپاره ای اما مظنون ، دوپاره ای که از پیوستن به یکدیگر بیم دارند .
پرشون به پاریس می رود ، در آپارتمان فرح روبروی او می نشیند . لبخندها و در پس آن ترسی پنهان و سوالاتی فروخورده . دیالکتیک جذب و گریز میان دو زن ، که در پاریس امروز هر یک با بغضی در گلو مانده به دیگری لبخند می زنند ، اما هنوز نمی توانند واهمه ای را که از یکدیگر دارند پنهان کنند . زنی فیلمساز ، زنی را که روزی می اندیشید با رفتن او و همسرش ایران آرام خواهد گرفت در برابر خود دارد ، و ملکه زنی را در پیش روی خود دارد که روزی آرزوی مرگ او را داشته است .
دو زن سعی می کنند این دیالکتیک جذب و گریز را پیش برند ، برای رهایی از کابوس گذشته ، ترس های امروز را برای لمحه ای فراموش کنند . بازخوانی صلب تاریخی را کنار بگذارند و احساسات همدیگر را به ارتعاش درآورند . دیگر این دو سایه ی هول انگیز از ایسم ها نیستند که در برابر همدیگر ایستاده اند ، بل انسان هایی اند که جرات بغض کردن دارند . گویی که این دیگر مستند زندگی فرح دیبا نیست ، بل فیلمی است که در دوردست ها ساخته می شود و هر دوی آنان تنها نظاره گرند . جایی از فیلم صحنه ای است که فرح به مراسم تشییع جنازه ی همسر پمپیدو ، رئیس جمهور سابق فرانسه می رود ، آرام در گوشه ای از کلیسا می نشیند و به جمعیت خیره می شود . اندکی بعد برای ناهید تعریف می کند که دیگر حکم یک تماشاگر را یافته ام . پرسن اندک اندک درمی یابد که برای بقای فیلمش ، باید در سوژه متحد شود ، چرا که مستند واقعی در تلاقی این دوپاره ی به هم پیوسته است که شکل می یابد .
پرشون در نهایت ، مستند عاشقانه ای آفریده است . عشقی در ساحت اخلاق مدرن ، برای همبستگی انسانی دو زن با فرهنگ های سیاسی متفاوت . عشقی برای روایت نیالوده به قضاوت اخلاقی . پاسخی به یک کنجکاوی تاریخی ، که برای تحقق اش باید ترس را کنار گذاشت . پرسن بواسطه ی مستند « شهبانو و من » ، نشان می دهد که یگانه رهیافتی که می توان از تاریخ بدست آورد ، جز بواسطه ی درک پالوده ی انسانی محقق نمی شود . شاید این تجربه ای باشد در برابر تصویر رایج از جریانات از هم گسسته ی مخالف در خارج از ایران ، که تنها سایه های هول انگیزشان بر سر و صورت همدیگر پنجه می کشند ، اما آیا این توان اخلاقی را در خود می بینند که بغض هایشان را با هم قسمت کنند ؟!
پرشون روایت تاریخی اش را از دریچه ی چشمان خیره ی ملکه در رود سن می گشاید ، تاریخ در قلب های ما ساخته می شود ، در چشمان نگران و لب های به هم فشرده ی ما
! دیدن این مستند منحصر بفرد را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم . نوعی رمانتی سیسم مستند از دریچه تاریخ نگاری سیاسی .

آنچه می خوانید ، متن استعفای مسعود کیمیایی فیلمساز سرشناس و خالق آثاری چون قیصر و گوزن هاست که مدتی در ابتدای انقلاب ، مدیریت شبکه ی دو تلویزیون جمهوری اسلامی را بر عهده داشت . از این منصب و عنوان در نقد کیمیایی بسیار سخن گفته شده است ، اما کمتر کسی به استعفای اعتراض گونه ی او از مدیریت آن شبکه اشاره کرده است. متنی کوتاه ، صریح و با اشارات روشن ، که با بندی طوفانی پایان می پذیرد . روشن است که انتشار این نامه ، در نفی یا تائید عملکرد کیمیایی آن سالها و این سالها نیست ، اما می تواند قطعه ی دیگری از پازل رازآلود زندگی فیلمسازی را پر کند که تاکنون رمز گشایی ناشده باقی مانده است ! متن خبر را از روزنامه ی کیهان ، 13 آبان 1358 می خوانیم :
هفت ماه پیش به فرمان « جهاد سازندگی » ( که هنر را هم دربر می گرفت ) ، برای حضور نمایش ، سینما ، موسیقی و به یک معنا « هنرهای مقاوم » و « آزاد » ، به خدمت سیمای جمهوری اسلامی ایران درآمدم . هنر باید شکل و معنای خود را در انقلاب می یافت و این وظیفه ی هر هنرمند آگاه بود که باید وظیفه ی تازه اش را پس از انقلاب می شناخت. باید کسی بود و کار را راه می انداخت . ساختن فیلم را برای مدتی کنار گذاشتم و « اداره ای » شدم . از دوست و بیگانه در این « سفر اداری » ملامت بود و خصوصا یارانم که بیشتر از همه مورد احترامم بودند . از آنجا که آرمانهای اجتماعی من که در فیلمهای خاک ، گوزنها و سفر سنگ متجلی شده بود ، با مدعاهای سردمداران انقلاب که آزادی ، استقلال و پرتوی روح اسلامی منطبق بود ، بدون کمترین حقوق و دستمزدی به خدمت بودم . به شوق کعبه از خار مغیلان نهراسیدم .
حالا پس از هفت ماه کار مداوم دریافته ام که جایی برای روشنفکر و هنرمند نیست ، جایی برای نمایش ، موسیقی و هنرها نیست . تمام « کسب » ها و کاسب های سیاسی ، کاسب انقلابی شدند ، مگر هنرمندان که باید هنرشان « قبل از انقلاب » ی بماند و نمی تواند انقلابی باشد .
روشنفکر و هنرمند اگر « مواجب » هم نخواهد و کار کند و حتی بخواهد که ارشاد شود ، جایی ندارد . با یک « کلام » سرنگون می شوی و تو « کلام » دیگری نمی دانی . کلام هنرمندان متعهد ما ( خصوصا سینمای ما ) ، اعتراض به ستم را در جهان فریاد می کشید و این اعتراض ها را با زور و بازداشت به هنرمند جواب می گفتند و شلاق ، تن هنرمند را چون همه ی مبارزان دیگر سیاه می کرد .
اثر هنرمند آسیب پذیر نیست …. وجود هنرمند که آسیب پذیر است ، و من هیچگاه تا این حد در اختناق نبوده ام .

سید جعفر پیشه وری ، یکی از قدیمی ترین کمونیست های ایرانی که در دوران رضاشاه در زندان بود ، بعد از سقوط او ، از تبریز برای نمایندگی مجلس انتخاب شد ، ولی در تهران با نفوذ نمایندگان ضدکمونیست ، اعتبارنامه ی او رد شد . پیشه وری به تبریزی برگشت که ماموران ارتش سرخ هنوز آن را در اشغال خود داشتند . در چند سفر به باکو ، توانست طرحی را برای آذربایجان بقبولاند که خود مامور اجرای آن شد . ارتش سرخ در پایان جنگ جهانی دوم ، بر خلاف دو متفق دیگر که به پیمان نامه عمل کردند ، نیروهای خود را از ایران بیرون نبرده بود . استالین آن چنان قدرتمند بود که امتیازی طلب کند ، چنان که در هر کنفرانس با سران متفق چیزی به دست آورده بود . به همین جهت ارتش سرخ را نگاه داشت و در روز بیست و یک آذر 1324 که سید جعفر پیشه وری در تبریز تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان را اعلان داشت ، آشکار گردید که استالین چه می خواهد . تهران در درمانده ترین زمانها دست به دامان سیاستمدار پیری شد که گویی برای بحران آفریده شده بود . با انتخاب قوام السلطنه به نخست وزیری ، او تلگرام هایی به مسکو ، لندن و واشنگتن فرستاد و خود در راس هیاتی عازم مسکو شد . قوام السلطنه با چند بار قهر و آشتی از استالین قول آن را گرفت که استالین نیروهایش را از ایران خارج کند . در محافل این قول را داد که با دار و دسته ی پیش وری تندروی نشود و شرکت نفتی برای استخراج نفت شمال تشکیل شود که ایران و شوروی در آن سهم مساوی داشته باشند و … قوام پیروز بازگشت و برای آن که کار را به اتمام برساند ، راه مماشات با توده ای ها و فرقه ی دموکرات را در پیش گرفت . مظفر فیروز و ایرج اسکندری کسانی بودند که بند او را در این دو جهت محکم می کردند و این در حالی بود که دربار ، عوامل داخلی اش را برای سقوط قوام و دولتش بسیج کرده بود . شاه مماشات مدبرانه ی قوام با چپ ها را به رخ این و آن و از جمله سفیر آمریکا و انگلیس می کشید و در ضدیت با او ، باند انگلیسی هیات حاکم را به دور خود جمع کرده بود . استالین این ها را می دید و بر اطمینانش به قوام افزوده می شد . وزیران توده ای که وارد کابینه شدند ، دیگر زمان آن بود که ارتش سرخ مطابق توافق با قوام از ایران خارج شود که شد . در هشتم ماه می 1946 ( 18 اردی بهشت 1325 ) ، استالین در پاسخ پیشه وری که مطابق سلیقه و داوری خود ، همکاری با قوام را نمی پسندید ، نامه ای نوشت که یک سند تاریخی است .
متن این نامه تاکنون هرگز منتشر نشده بود ، چنان که از متن نامه ی پیشه وری نیز جایی خبری نیست و فقط از اشارات استالین می توان به مضمون آن پی برد . بخش هایی از این نامه که اشاره به شرایط جهانی دارد ، بی شباهت به نامه ی خروشچف به فیدل کاسترو بعد از ماجرای خلیج خوک ها نیست . در آنجا هم جانشین استالین به کاسترو می گوید که شرایط جهانی را درست ارزیابی نمی کنید . این نامه که برای اولین بار در نشریه ی « مهد آزادی » تبریز منتشر شد ، حائز نکات مهمی برای تحلیل و بازخوانی تاریخی است .نامه ای تکان دهنده که تصویر برساخته از روند رویدادهای دهه ی 20 شمسی را تا حد زیادی ، دگرگون می سازد . متن کامل نامه را از مجله ی آدینه ، شماره ی ویژه ی نوروز 1376 بخوانید .

دکتر کاظم سامی ، وزیر بهداری دولت موقت و کاندیدای اولین انتخابات ریاست جمهوری در سال 1358 ، در دوم آذر 1367 به طرز مشکوکی در مطب خود با ضربات چاقو به قتل رسید . جنازه ی قاتل که محمود جلیلیان نام داشت ، چند روز بعد بطرز مشکوکی در گرمابه ی برلیان شهر اهواز کشف می شود . منابع رسمی ، دلیل مرگ جلیلیان را خودکشی اعلام می کنند ، اما پرسش های بسیاری که در نزد افکار عمومی در این باره طرح می شود ، هرگز پاسخی نمی یابد .
گردش ایام ! ده سال بعد در چنین روزی ، حادثه ی تلخ مشابهی به وقوع می پیوندد ، فروهر ها در خانه شان به طرز فجیعی کشته می شوند و به پیامد آن ، دو عضو سرشناس کانون نویسندگان نیز پایان آذر را نمی بینند . در همه ی این سالها ، از قتلهای آذر 77 بسیار گفته شده است ، اما کمتر یاد و نامی از کاظم سامی در این میان است . مجله ی پیام هاجر که به مدیر مسئولی اعظم طالقانی در دهه ی 70 شمسی منتشر می شد ، شماره ی 293 خود را به مرگ سامی اختصاص داد و مطالب قابل تامل بسیاری در این شماره ی ویژه منتشر شد . مطالبی که انتشارشان در یک نشریه ی سراسری این روزها ، بیشتر به یک شوخی می ماند ! آنچه می بینید ، گفتگوی تکان دهنده و قابل تاملی است که این هفته نامه با نظام الدین قهاری ، از فعالان سیاسی و دوستان نزدیک کاظم سامی انجام داده است . قهاری معتقد است : « بعد از ماجرای شادروان فروهر و همسرش ، که درست مقارن با شهادت دکتر سامی بود ، همه دریافتند که این یک پیام است و شباهت این نوع قتل ها و حتی مرگ قاتل ها در هر دو مورد ، گویی خود یک سرنخ به شمار می آید. » این مصاحبه ی تاریخی را در بیست و یکمین سالمرگش پیش رویتان می گشایم :

نگاشته شده توسط: passionofanna | نوامبر 18, 2009

آیا تلقی دکتر رامین کامران از لائیسیته درست است ؟

این پرسش به فراوانی طرح شده است که لائیسیته چیست ؟ اما شاید بهتر باشد سوال مان را اینگونه طرح کنیم که لائیسیته چه نیست ؟ همانندسازی های افراطی و برداشت های اختیاری و گسترده و درهم روی آن با سکولاریزم در نزد بسیاری از روشنفکران دینی و غیردینی ، ضرورت ارائه ی تعریفی بازپالاینده را یادآور می شود . لائیسیته « یک مقوله ی نفی یا نفی کننده ( نفی دین سالاری ) است و نه مثبت و ایجاب کننده ، به تنهایی چیزی نمی سازد و ارزش مثبتی نمی آفریند » ویژگی سلبی لائیسیته می تواند این بازپالایی درونی را تسریع بخشد ، چه آنکه بسیار دیده ایم که با جای نشانی لائیسیته با مقوله ای ارزش ، آنرا بدل به مقوله ای ایجابی می کنند .
دکتر رامین کامران ، که مقالات و جزوه هایش این روزها در فضای مجازی مورد توجه قرار گرفته است ، طرح هایی برای یک حکومت لیبرال لائیک ارائه داده است . کامران معتقد به ارائه ی یک طرح سیاسی عملگرایانه است ، طرحی که لیبرالیسم و لائیسیته ، دو بازوی آن را تشکیل می دهند . رویکرد کامران به لائیسیته نیز از این منظر ، رویکردی ایجابی است و این با بنیان های نظری لائیسیته انطباقی ندارد . شیدان وثیق در کتاب « لائیسیته چیست » می نویسد : « لائیسیته در معنای اصلی اش ، ایدئولوژی سیاسی – اجتماعی راهبر نبوده است . بلکه تنها یک بینش سیاسی ناظر بر جدایی دین و دولت ( قدرت سیاسی ) است و نه بیشتر . لائیسیته به مثابه یک مقوله ی نفی گرا و نه اثبات گرا ، نمی تواند به قالب یک فلسفه ی سیاسی و اجتماعی درآید و یا نقش یک پروژه ی سیاسی را ایفا کند ، چه در اینصورت هویت و ویژگی خود را از دست می دهد »
استفاده از لائیسیته به عنوان اهرمی برانداز ، خود لائیسیته را به مقوله ای ایدئولوژیک مبدل می کند . لائیسیته ایدئولوژی ، جهان بینی یا مذهب جدیدی نیست ، قرار نیست جایگزین دین باشد .
دیگر ایراد نظری مهم به تلقی کامران از لائیسیته به مثابه یک اهرم سیاسی ، بی توجهی او به تعریف نظری لائیسیته است . کامران در مقاله ی شعار لائیسیته می نویسد : « به همین دلیل لائیسیته كه روش قاطع تری برای ممانعت از دخالت مذهب در شعب مختلف حیات انسان و بخصوص سیاست است، بیشتر مناسب با وضعیت ایران و ایرانیان است. دولت آیندهٌ ایران باید خودش حد و حدود تقدس را تعیین كند و نمیتواند این كار را به اهل مذهب وابگذارد یا فرصت بدهد كه مذهبیان با هم كشمكش كنند »
شیدان وثیق در کتاب مرجع خود در مورد لائیسیته می نویسد : « لائیسیته جدایی دین از سیاست نیست و نمی خواهد دین را به امری فردی تبدیل کند . در اینجا اشتباه بزرگی رخ می دهد . از آن رو که در لائیسیته دین از « حوزه عمومی » ( دولت و نهادهای عمومی ) به « حوزه خصوصی » انتقال می یابد ، عده ای چنین نتیجه می گیرند که پس دین تنها یک امر خصوصی یا فردی است و نباید در سیاست دخالت کند . آشفتگی ذهنی در آنجاست که برخی « حوزه خصوصی » را با « امر فردی و شخصی » اشتباه می گیرند و در نتیجه از جدایی دین و سیاست ( و نه دین و دولت ) سخن می رانند »
همانطور که به روشنی از کنار هم گذاشتن این دو نقل قول آشکار است ، دکتر کامران ، لائیسیته را جدایی دین و سیاست تفسیر می کند و از همان ابتدا در پیش فرضهایش به خطامی رود و از این رو نسبت دین و سیاست را به گونه ای جانبدارانه تفسیر می کند . اینجاست که می توان دو نقد مهم وارد بر رویکرد رامین کامران را یکی کرد ؛ که لائیسیته به عنوان طرحی نظری بر جدایی دین و دولت و بسان مقوله ای سلبی و در ساحتی حقوقی طرح می شود ، و نه بسان اهرمی بر جدایی دین و سیاست ، آن هم اهرمی که خود آشکارا ناشی از اراده ای سیاسی است . کامران معتقد است که دولت باید حد و حدود تقدس را تعیین کند ، اما او یکی از دو بنیاد لائیسیته را نادیده می گیرد : جدایی دین و دولت و استقلال و بی طرفی دولت نسبت به ادیان و تضمین آزادی ادیان . اینکه کامران دولت را مرجع تعیین حدود امور مقدس می شمارد ، یکی از دو اصل بنیادین لائیسیته را که در ماده ی دو قانون اساسی فرانسه ( 4 اکتبر 1958 ) آمده است را نیز زیرپا می گذارد .

نگاشته شده توسط: passionofanna | نوامبر 17, 2009

رنج در پایین دست ، عشق در بالادست !

ivensیوریس ایونس ، مستندساز ، نویسنده و بازیگر هلندی ، 18 نوامبر 1898 به دنیا آمد . فیلمسازی را از سال 1927 آغاز کرد و در اوایل دهه ی سی میلادی به دعوت پودوفکین به شوروی رفت . آشنایی اش با تدوین روسی و اینکه تدوین بایستی بیانی سیاسی و اجتماعی داشته باشد ، کم کم به موضع سینمایی او بدل شد . در فیلمهایش دیالکتیکی میان صدا و تصویر در جریان است ، صدایی که گاه تصویر را می شکافد و گاه در اعماق تصویر فرو می رود . ایونس فیلمسازی معترض بود و دوربینش در مناطق تنش آفرین جهان ، همواره آماده ی ثبت دیده ها و نادیده ها . مستندهای او درباره ی دوران آلنده در شیلی یا حضور در ویتنام و آموزش فیلمسازان ویتنامی ، از او چهره ای متفاوت در سینمای مستند می آفریند . در سال 1956 ، بخاطر همدردی با مبارزات مردم اندونزی ، پاسپورت هلندی اش را باطل کردند و از آن پس ، ایونس به فرانسه رفت . « پاریس سن را ملاقات می کند » ، محصول همین روزهاست ؛ برنده ی جایزه ی بهترین فیلم کوتاه از جشنواره ی کن در سال 1958 . درباره اش به بازخوردی احساسی بسنده می کنم :

**********************************************************
شعری از ژاک پره ور در وصف رودی که از دوردست ها می آید و گویی چیزی عاشقانه با خود می آورد . ایونس دیالکتیک صدا و تصویر را با گفتار شاعرانه ی پره ور به اوج می رساند . شعری که از سرچشمه می جوشد ، از پیچ و خم های دشوار می گذرد تا کارکردی نمادین یابد . فیلم با تصویر کارگرانی بر پهنه ی کشتی های باری آغاز می شود . سن برای آن کارگران ، عرصه ی رنج هماره است ، پهنه ای که انسان را به چالش می کشد و ماهیچه های عریان برکشیده و سینه ی ستبر کارگران را به مصاف فرامی خواند . سن در پایین دست ، آنچنان که شعر پره ور می گوید ، چنان کارخانه ای است ، کارخانه ای که رنج طبیعت در چرخه ی آن مداوم بازتولید می شود . سن در پایین دست آشفته است ، ملایمت بالادست را ندارد و گویی زبان مخاطبانش را خوب می شناسد . شعر پره ور ، سن را به زنی تشبیه می کند ، زنی که افراد بی آنکه بدانند یا حتی بخواهند ، در تعاملی دائمی و عاشقانه با اویند . عشقی که به تعبیر دیدرو ، « در آن نه رخوتی است و نه شهوتی، افسونی که از مرز واقعیت فراتر می رود » سن رنجور در پاریس ، با عیش مدام شبهای پاریس ، دوباره از جای می خیزد و این نواها را پاسخ می گوید . به تعبیر پره ور ، سن شب های روشن پاریس را با « آواهایی مفتون کننده » در برمی گیرد . سن از پهنه اش جدا می شود ، به کافه ها و سالنهای رقص حاشیه ی رود می آید تا از تیرگی شب حذر کرده باشد . رولان بارت تعبیر زیبایی دارد : « و شب ، شب را روشن کرد » . اینجاست که شاید به شعر چالش کشنده ی پره ور را پاسخی گفت ، که سن مگر چه چیز افزونی دارد که از رودهای دیگر جدایش می کند ، از نیل ، راین ، تیمز و …
سن چنان عاشقی خسته است که سرانجام نور و روشنایی را درمی یابد . در رنج شکوفه می دهد و با موسیقی تن خسته اش را می رهاند . ایونس ما را به ضیافت شعر و موسیقی می برد . شعری جان فرسا که جان شیفته اش در بزنگاه عاشقان پاریسی آرام می گیرد .

golshiri4golshiri2golshiri3golshiri1گفتگوی ابراهیم نبوی با هوشنگ گلشیری ، خالق شازده احتجاب درباره ی سانسور در ایران ، کمتر خوانده و دیده شده است . مجله ی دانستنی ها در دوره ی جدید انتشار خود در سال 1379 به مدیریت فرانه بهزادی ، مشی متفاوتی را برگزید و مجله ای خواندنی با رویکردی فرهنگی و هنری بود . دانستنی ها تنها 3 شماره دوام آورد ؛ اما همین 3 شماره هم دنیایی خاطره با خود داشت : از مصاحبه ی اختصاصی با ملا حسنی در ارومیه تا گزارش جذاب ابراهیم نبوی از ایرانیان در غربت . اما نوشته ی قابل تاملی در میات مطالب این نشریه ی جوانمرگ بود ، که با گذشت نزدیک به یک دهه به نحو تامل برانگیزی گزندگی اش را حفظ کرده است . گلشیری با ما نیست ، آنگونه ای که شاملو ، مشیری و احمد محمود دیگر نیستند . اعضای کانون نویسندگان در سراسر جهان ، زنده یا مرده ، پراکنده شده اند ، اما میراث جاودانه ی کانون در ایستادن مقابل سانسور سازمان یافته ، اینک به جوانان نسل های بعدی رسیده است .در این مصاحبه ، نبوی اغلب در مقام مدافع هنجارهای سیاسی و اخلاقی نظام سانسور ظاهر می شود و به طرز عجیبی ، به سانسور کتابهایی با مضامین اخلاقی و جنسی اصرار می ورزد . می دانم که زمانه ای گذشته و نبوی نیز خود اینک مرزهای اخلاقی حاکم را درنوردیده است . اما خواندن این مصاحبه ، برای مشاهده ی مرزهای سانسور و خط قرمزهای اصلاح طلبان آن سالها در مواجهه با آزادی بیان جالب توجه است . بازخوانی این مصاحبه شاید از این منظر جالب باشد که بپرسیم ، مرزهای آزادی بیان در نزدیک به یک دهه ای که از ایمن مصاحبه و مرگ گلشیری می گذرد ، در چه راستایی جابجا شده است ؟

امروز داستانت را می نویسی و به ناشر می دهی . فردا به تو می گویند اجازه ی چاپ نداریم . راه می افتی به طرف سازمان مسئول . چانه می زنی ، تحقیر می شوی ، با آدمی روبرو می شوی که از روی متن نمی تواند بخواند ، اما به تو می گوید این متن را عوض کن . گرچه گاهی به شکل هایی دوستان کمک می کنند . وقتی با این مشکل در قانون روبرو می شوی ، به فکر می افتی که چیزی در قانون هست که این مشکل را بوجود آورده است . اگر یک حکومت فهمید که با آزاد کردن و رها کردن جامعه ، به خطر نمی افتد ، مشکل حل است .

ابراهیم نبوی : آیا کنترل مسائل اخلاقی جامعه بر عهده ی وزارت ارشاد نیست ؟ چیزی که در شازده احتجاب محل سوال است ، پدیده ای اخلاقی است ، نه سیاسی .
گلشیری : بخشی را که غیراخلاقی است می پذیرم ، ولی بخشی از این تصمیم به روشهای سیاسی برمی گردد و اصلا آنان موضوع اخلاق را بهانه کرده اند .
نبوی : ولی این ها بهانه نیست ، چون وجود دارد ؟
گلشیری : مثالی می زنم ، « هزار و یک شب » کتابی است که سالهای سال است که در این مملکت منتشر می شود و مردم آنرا خوانده اند ، هیچ اتفاقی هم نیافتاده است . در این سالها جلوی نشر این اثر را گرفتند . اثری که یکی از منابع غنی داستانی ماست . آیا همبستر شدن چند تا غول ، چیزی است که باید جلوی آنرا گرفت ؟ اگر این طور پیش برویم ، باید جلوی مثنوی را هم بگیریم .
نبوی : با این کنترل ها بخشی از مسائل اخلاقی جامعه کاهش پیدا کرده است . به نظر شما اینطور نیست ؟
گلشیری : کاهش یافته است ؟ به نظر من بدتر هم شده است .
نبوی : اما این نظر شماست
گلشیری : کافی است دست شما را بگیرم و ببرم توی این جامعه ، آنوقت خواهید دید که ناهنجاری نسبت به بیست و پنج سال گذشته بیشتر شده است . در اداره ها رشوه و دزدی افزایش پیدا کرده است . کافی است پای صحبت جوانان بنشینید تا متوجه شوید که چه اتفاقی افتاده است . این حرف ها که ناموس و اخلاق و عرف در خطر است ، همه بهانه است . این ها به یک موضوص سیاسی ربط دارد
نبوی : آیا داستان « بخدا من فاح.شه نیستم » ، مشکل اخلاقی ندارد ؟
گلشیری : من فاح.شه نیستم باید منتشر شود .
نبوی : چرا باید منتشر شود ؟ این کتاب مشکل اخلاقی دارد .
گلشیری : آیا ما می خواهیم منکر هر مشکل اخلاقی که وجود دارد شویم ؟ ما می خواهیم بگوییم چنین چیزی نیست . بگذارید بگوییم که داستان من فاحشه نیستم درباره ی چیست ؟ چند تا دوست هستند که در زمان جوانی خیلی انقلابی بودند . حالا هر ماه دور هم جمع می شوند . یکی از آنان با یک فاح.شه می آید . اول این جمع بحث سیاسی می کنند . بعد با هم می نشینند و … اصولا حضور فاح.شه را فراموش می کنند . بار دیگر یکی از این انقلابیون سابق ، دختر خانمی را با خودش می آورد و او مدام تکرار می کند که من فاح.شه نیستم . ولی آن زن می گوید ولی من فا.حشه هستم ؛ اول هم پول می گیرم . روشنفکرها هم نشسته اند و مدام حرف می زنند . این دو گروه نمایندگان روشنفکری ما بودند …. به نظر من کسی با خواندن « به خدا من فاح.شه نیستم » ، فاح.شه و منحرف نمی شود . حتی این کتاب به ما می فهماند که گاهی ما ادعا می کنیم فاح.شه نیستیم ، اما وقتی تن به فساد می دهیم و یا برای رسیدن به چیزی کرنش می کنیم ، فاسد می شویم .
نبوی : این توضیح شما قابل قبول است ، ولی آیا همسایه های « احمد محمود » باید چاپ شود ؟
گلشیری : یعنی بخشی از آن چیزی که در جامعه ی ما وجود دارد را نباید گفت ؟ پس نباید مدعی واقع گرایی باشیم ؟
نبوی : می توان واقعیت ها را طرح کرد . اما در محدوده ای که به اخلاق اجتماعی ضربه نزند .
گلشیری : آیا با خواندن همسایه ها ، کسی به فکر ایجاد رابطه با بلور خانم می افتد ؟ یا یک بلور خانم نوعی ، به وضعیت خود پی می برد ؟
************************************
توضیحات آقای نبوی در سایت بالاترین درباره ی این مطلب :
توضیح دادن در این مورد به نظرم خوب است، چون دوستان در شرایط واقعه قرار می گیرند.
اول، در زمانی که این مصاحبه و مصاحبه هایی نظیر آن چاپ می شد، مثلا مصاحبه با عباس امیرانتظام، یا مثلا مصاحبه با معین فر، یا مصاحبه با ابراهیم یزدی، افرادی که در مورد آنها حرف می زنیم، همه ممنوع السخن بودند، مصاحبه من با امیرانتظام دقیقا یک ماه روی میز سردبیر ماند، چون آنها از ترس نمی توانستند چاپش کنند.
دوم، دلیل داشتن موضع مخالف با مصاحبه کننده، فراهم کردن امکان انتشار مصاحبه بود، در غیر این صورت هرگز نمی شد آن را منتشر کرد، به همین دلیل تنها مصاحبه رسمی و منتشر شده امیر انتظام همان مصاحبه من با او در روزنامه جامعه است.
سوم، من در تمام مصاحبه ها در نقش مخالف کسی که مصاحبه کردم قرار گرفتم تا به سووالاتی که از آدمها مطرح است پاسخ داده شود، و امکان سخن گرفتن برای او ایجاد شود.
چهارم، من تا آخر عمر گلشیری و تا همین امروز با امیر انتظام رفیق خوب و نزدیک هستم و افتخار می کنم که امکان حرف زدن برای این افراد را در نشریه ام فراهم کردم.
مصاحبه با گلشیری در نشریه دانستنیها منتشر شد، این نشریه با کمک هفت یا هشت نفر و به مدیر مسوولی سحرخیز، ریاست هیات مدیره جلایی پور، دبیر سیاسی آن محمد قوچانی بود، و افرادی مانند سینا مطلبی با آن همکاری می کردند، این نشریه به مدت چهار هفته، منتشر شد و از هشت نفر اعضای هیات تحریریه اش، هر هشت نفرشان در سالهای بعدشان زندان رفتند. بلااستثناء
من سه روز بعد از توقیف دانستنیها، همراه با قوچانی، زیدآبادی و بهنود که هر سه نفر در این نشریه با من همکاری می کردند، در شهریور 79 برای دومین بار زندان رفتم.
یکی از جرائم من انجام مصاحبه با عباس امیرانتظام بود. از اینکه یک بار دیگر بخاطر این کارها در حضور شما محاکمه می شوم، افتخار می کنم.

*********************************************
پرسش و پاسخ تکمیلی با ابراهیم نبوی :

1. اشاره کرده اید به اینکه چنین شیوه ی مصاحبه ای ، یک ضرورت برای گریز از نظام سانسور بوده است . به فرض که درست ، اما از نظر مسئولیت اخلاقی ، این کار چه احساسی را در شما بوجود می آورد ؟ وقتی که داشتید این پرسش ها را اینگونه طرح می کردید ، چه احساسی داشتید ؟

نبوی :از اینکه در موضع سانسورچی قرار گرفتم یا دارم یک رفیق خوبم رو بخاطر انتشار نظرش بازجویی می کنم، بسیار ناراحت بودم، وسط مصاحبه سعی می کردم جدی باشم، گاهی هم خود گلشیری می گفت، به قضیه کتاب جن نامه هم اشاره کن، چون اون هنوز هم دردسره

2.از واکنش دستگاه قضایی نسبت به مصاحبه با آقای امیرانتظام نوشتید ، اما واکنش اصلاح طلبان و مسئولان وزارت ارشاد نسبت به این مصاحبه ها چه بود ؟ چرا آقای مهاجرانی در قبال روزنامه ی توس واکنش تند نشان دادند ؟

نبوی : اصلاح طلبانی مثل شمس و جلایی پور با من زندان آمدند، کسانی مثل مهاجرانی یا مشارکتی ها هم از تندروی ما ناراحت بودند، ولی وقتی روزنامه جامعه توقیف شد، همه اصحاب ارشاد، مثل بورقانی، سحرخیز، ستاری، آمده بودند کمک کنند تا روزنامه بعدی را دربیاوریم.

3. به نظر شما ، مرزهای آزادی بیان و سانسور در نزد اصلاح طلبان حکومتی در سالهای ریاست جمهوری سید محمد خاتمی چگونه بود ؟ همواره عملکرد اصلاح طلبان ، بسته به تندروی های افراطیون دست راستی توجیه شده است ، اما اگر بفرض اصلاح طلبان بدون فشار محافظه کاران می توانستند برنامه هایشان را اجرا کنند ، این مرزهای اخلاقی نظام سانسور در کجا قرار می گرفت ؟ اصولا خط قرمز های اخلاقی اصلاح طلبان تا کجاست ؟

نبوی : به نظر من هر کدام از اصلاح طلبان مرزبندی متفاوتی در مسائل اخلاقی دارند، من شخصا در داستانهای خودم، یا در کتابهایی که در ایران منتشر کردم، … من به هیچ مرزبندی اخلاقی معتقد نیستم، در سالن شش، خانه امن، داستانهای کوتاه سفر طولانی و بسیاری آثار دیگر من هیچ حیطه اخلاقی و جنسی را رعایت نکردم و معتقد به سانسور احلاقی هم نیستم. می توانم مثال های روشن بزنم. از نظر دینی هم من به خدا یک اعتقادکی دارم، ولی به شریعت اعتقاد ندارم، با موضوعات دینی هم بسیار شوخی کردم، ولی در برخی موارد می ترسم، شاید اگر مثل خیلی دوستان با اسم مستعار می نوشتم فرق می کرد

این روزها مسئله ی جمهوری اسلامی یا جمهوری ایرانی ، در صدر مباحث نظری جنبش سبز نشسته است . امروز می خواهم یکی از آن 98 درصد مردمی را که در فروردین 1358 به جمهوری اسلامی رای آری دادند به شما معرفی کنم . البته بدیهی است که توجیه رای افراد با گرایشات فرهنگی ، اقتصادی و اجتماعی متفاوت ، یکسان نیست ، اما این خبر کوتاه اما تامل برانگیز ، شاید از هر تحلیل و بحث بی پایانی ، گویا تر باشد . خبر را از صفحه ی هفت روزنامه ی اطلاعات مورخه ی 11 فروردین 1358 بازمی خوانیم :hoveida
«  یکی از واحدهای سیار اخذ رای ، دیروز به زندان قصر ، محل بازداشت هویدا ، وزرای سابق و اسبق ، امیران رژیم گذشته و دیگر زندانیان ضدانقلاب رفت تا آرای زندانیان را جمع آوری کند . زندانیان زندان قصر قبلا تقاضا کرده بودند ترتیبی داده شود تا بتوانند در رفراندم شرکت کنند . زندانیان هر بند به تفکیک از بند خارج شدند و پای صندوق رای رفتند . قبل از اخذ رای یکی از مسئولان زندان طی سخنانی به زندانیان اطلاع داد که رای آنها تاثیری در سرنوشت شان نخواهد داشت و فقط نظر و عقیده ی آنها در شکل آینده ی حکومت ایران است . برای زندان قصر دو صندوق اخذ رای در نظر گرفته شده بود و زندانیان هر بند به ترتیب پای صندوق رای رفتند و رای دادند . هویدا و برخی از اعضای کابینه اش که در زندان هستند نیز در رفراندم شرکت کردند و به جمهوری اسلامی رای مثبت دادند . تا صبح امروز که قرائت آرا در زندان قصر ادامه یافت ، 1500 رای قرائت شد که همه ی آنها مثبت بوده است و تاکنون رای منفی از صندوق خارج نشده است » البته این خبر در قرائت کنونی اش ، تعداد زیادی علامت تعجب و سوال نیز نیاز دارد ! اما بد نیست یادمان باشد که فضای همه پرسی آن سال به چه شکلی بوده است . در شرایطی که هویدا و وزرا و امرای شاه به جمهوری اسلامی رای آری داده اند ، آیا این همه پرسی با احترام واقعی به حق انتخاب مردم برگزار شده است ؟!

www2
کار من بازخوانی رویدادهای تاریخی است ، گاهی نیز چیزکی از سینما و موسیقی می نویسم ، از این رو وقتی به این بازی / فراخوان وبلاگی دعوت شدم ، لحظه ای درنگ کردم . از موسوی و کروبی تاکنون چیزی در وبلاگ من نبوده است ، شاید از این رو که گمان می کردم از آنان بسیار گفته می شود و تاباندن نور بر تاریکی را بهتر است از جایی دیگر آغاز کنم . با این حال در جامعه ای زندگی می کنیم که خطر نسیان و انفعال پیوسته ، همواره آن را تهدید می کند ، جامعه ای که بیشتر با قلب آتشین اش زندگی می کند تا با عقل سرد ، و این البته در چنین جامعه ای امری ناگزیر است . از این مقدمه ی کوتاه اما ضروری بگذریم ، می رسیم به اصل ماجرا ؛ من در اینکه بایستی اختلاف آرا را وسیله ای بر تفرق و تشتت قرار ندهیم ، با علیرضا رضایی موافقم ، اما چه کنم که مدت هاست نمی توانم با قلبم بیاندیشم و مدت هاست که برای سیاستمداران تذکره های عاشقانه نمی نویسم ، اما می توانم شما را به روز چهارشنبه ، 21 اردیبهشت 1379 ببرم ، دو هفته پس از توقیف گسترده ی مطبوعاتی که تصویر آرمانی ناکام ما را از آزادی بیان برساختند ، این میرحسین بود که در مصاحبه ای با روزنامه ی بیان ، بر شورای نگهبان و قوه قضایی تاخت و اصطلاحی را بکار برد که تا سالها ، چون رمز مشترکی باقی ماند : « توقیف فله ای مطبوعات » این صفحه را روبروی شما می گسترانم تا به گواهی تاریخ بازگردم که موسوی فارغ از همه ی فراز و نشیب هایی که در نسبت با گذشته و امروز او داریم ، در این سالها نیز سکوت نکرده است . او در این سالها اندک سخن گفت ، اما آنجا سکوت را شکست که حق سخن گفتن و آزادی بیان ملکوک گشته بود . ببخشید که راه بهتری برای حضور در این موج وبلاگی نمی شناسم ، همین بریده روزنامه شاید اهمیت حرکت امروز ما را در خود داشته باشد ، که حمایت امروز ما از میرحسین ، حمایت توامان ما از خودمان است . او آنروز از توقیف فله ای مطبوعات نالید ، اما اینک همه ی ما توقیف شده ایم ، و جز من و ما و او ، دیگر کسی برایمان باقی نمانده است ، پس برای هم می مانیم .

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها