نگاشته شده توسط: passionofanna | دسامبر 10, 2011

پوینده، مترجم اندیشه / مدیا کاشیگر

در سالگرد قتل محمدجعفر پوینده قرار داریم. برای آنان که صرفاً صحنه ی سیاسی ایران را می کاوند، نام پوینده شاید همچون نام بسیارانی دیگر باشد، یکی از هزاران قربانی خاموش خشونت ورزی در ایران. اما برای من و آنهایی که کار پوینده را در خلال سالها پی گیری کرده اند، او یک نام ساده نیست… واژگان او همراه تجربه های ناب و البته دشوار خوانش لوکاچ، گلدمن و… بوده اند. اندک متون موجود پیرامون جامعه شناسی ادبیات را مدیون او هستیم، آن چنان که بیش از یک دهه پس از مرگ او، کمتر متن قابل اعتنایی از گلدمن یا باختین به فارسی ترجمه شده است. در نوشتار ذیل، مدیا کاشیگر (مترجم مطرح و دوست قدیمی پوینده)، فراق خونین او را بهانه ای کرده است تا از دلتنگی ها و رنج های حرفه ای او سخن بگوید… این یادداشت را به نقل از مجله ی پیام امروز، شماره ی بیست و هفتم (دی ماه 1377) بازمی خوانیم:

نوشتن از محمدجعفر پوینده، یعنی نوشتن از دست کم سه چیز: آدمی که بود، کاری که کرد و مرگی که یافت.
اگر چه فکر نمی کنم در عمل ممکن باشد، اما تصمیم گرفته ام فقط راجع به کار او به عنوان مترجم بنویسم، یعنی حرفه اش.
اگر او مترجم حرفه ای شد، بی گمان برای خدمت به هدف هایی دیگر بود، هدف هایی که هم در آغاز دوستی مان باهم -در اوایل سال های 60- بر آنها تأکید داشت، هم در واپسین گفت و گوی منتشر شده اش تکرار کرد و هم در پیام بدرود همسرش بر مزار او بازتاب یافت: «خدمت گزاری حقیقت و آزادی». اما نکته ی اول و مسلم اینکه تنها راه خدمت به حقیقت و آزادی، مترجمی نیست. نکته ی دوم هم آنکه محمدجعفر پوینده فقط «یک» حقیقت و «یک» آزادی را ترجمه نمی کرد. منظورم اصلاً آن تحولی نیست که در نیمه های دهه ی 60 در کارش پیش آمد و سبب شد ترجمه ی متن های ادبی را رها کند تا مترجم اندیشه شود. منظورم آن است که فوری پس از این تحول، تحول دیگری نیز در کار او آغاز شد. اگر چه با ترجمه ی جامعه شناسی ادبیات به حق به عنوان یکی از بهترین متخصصان ایرانی «لوسین گلدمن» شهرت یافت، اما در «گلدمن» نماند و خیلی زود به سراغ افق و افق های فکری دیگر رفت: «باختین» که اندیشه اش سنخیت چندانی با داستان «لوکاچ» ندارد به جز اینکه از همان خاستگاه سرچشمه می گیرد، یعنی از علاقه به شناخت آنچه پیوند انسان را با آفرینش ادبی و هنری موجب می شود. پس از «باختین» نیز، هم زمان با بازگشودن افق های دیگری به روی خوانندگان فارسی زبان خود، با ترجمه ی کتاب هایی مانند: «اگر فرزند دختر دارید…» و «اعلامیه ی حقوق بشر و تاریخچه ی آن» و… دلبستگی هایش را به مسائل مشخص تر بشری نشان می داد- مانند تبعیض جنسی، نقض حرمت انسانی و…
و چون محمدجعفر پوینده خدمت گزار حقیقت و آزادی بود -و نه «یک» حقیقت و «یک» آزادی- و چون برای این خدمت گزاری، مترجمی را برگزیده بود و نه مبارزه ی سیاسی یا حزبی را، بر این باورم که در ترجمه، هدف سومی را برای خدمت گزاری یافته بود: خدمت گزاری به خود ترجمه. از قضا، در میزگردی که مجله ی آدینه، در تابستان 1375، راجع به ترجمه برپا داشت، او جزو معدود شرکت کنندگانی بود که به تبیین مشخصی از شکل بحران فعلی ترجمه در ایران رسیده بود و این که به رغم فراوانی مانع های بازدارنده -از بحران نشر و فروش کتاب گرفته تا این واقعیت انکارناپذیر که با ترجمه ی کتاب، هیچ رفاهی برای مترجم ساخته نمی شود- این بحران نمی تواند نگران کننده باشد، چون بحران بلوغ و از تبعات ناگزیر رسیدن به تولید انبوه است. اگر روح حرف هایش درست در ذهنم مانده باشد، آن چه او را نگران می کرد، این بود که این بار نیز بلوغ به پختگی نرسد و نهضت دوباره جوان ترجمه ی ایران باز چا نگیرد و جوان مرگ شود. اتفاقی که در یکصد سال گذشته مکرر افتاده است.
نه با ده ها مقاله ی او کاری دارم و نه با انبوه کتاب هایی که ویرایش کرده است. می خواهم فقط راجع به کارش به عنوان مترجم حرف بزنم، شاید بتوانم هم دلایل نگرانی او را اندکی بشکافم و هم تصویرگر بخشی از زندگی او شوم. وقتی با او اشنا شدم، هنوز سی سالش نشده بود، فقط دو کتاب ترجمه شده داشت و به ترجمه ی کتاب سومش مشغول بود -کتابی که هنوز نشر نیافته است- و در این پانزده یا شانزده سال، او افزون بر هفده کتاب دیگر ترجمه کرد، یعنی سالی بیش از یک کتاب، کاری که بسیاری از ما مترجمان، هرگز توان انجام آن را نیافته ایم و نخواهیم یافت زیرا در پس هر کتابی که به بازار می آید فرآیندی بس جان فرسا خوابیده است. اگر چه برای بسیاری ملال آور باشد، اما مصرم این فرآیند را بشکافم.
در آغاز آغاز، یافتن کتابی برای ترجمه قرار دارد، یعنی باید ده ها و ده ها کتاب دیگر را بخوانی که ترجمه نخواهی کرد. بعد، باید به سراغ ناشر بروی، شکلی که اگر مترجم پرفروش نباشی -که تو مترجم پرفروش نبودی- حل آن را سرانجام به پس از اتمام ترجمه موکول می کنی: وانگهی کیست «روی هوا» و «جنس» را ندیده، معامله کند؟ (چون فرهنگ، هم چه خوش مان بیاید یا نه، در بازار مصرف اول یک کالاست و بعد هر چیز دیگر) پس مشغول ترجمه می شوی و تازه با مشکلات ناگزیر و خاص کار ترجمه مواجه می شوی: نویسنده موظف نیست حرفش را به شکلی سهل الوصول بزند، این تو مترجمی که باید حرف او را در فارسی قابل فهم کنی. لغت نامه ها پاسخ گو نیستند، پس به سراغ آدم ها می روی. آدم ها هم پاسخ گو نیستند، پس از آنان می خواهی به سراغ آدم های دیگری بروند که شاید پاسخ را بدانند. ناگهان می بینی یک هفته است معطل معنای فقط یک جمله مانده ای. بالاخره کار را تمام می کنی. بدت نمی آید یک آمار بگیری و بفهمی برای هر صفحه ی کتاب، چند ساعت وقت گذاشته ای. اما اینک اگرچه هنوز از کارت راضی نیستی، اما کارت «جنس» شده است و قابل عرضه است. اینک قرار نیست «روی هوا» معامله کنی. پس مرحله ی انتظار پاسخ ناشر آغاز می شود. یا بخت یارت است و اولین یا دومین یا سومین پاسخ مثبت است یا همچنان باید «جنس» را به خریداران احتمالی بعدی عرضه کنی. بالاخره ماشری می یابی، پیش پرداختی نمی گیری یا می گیری که دست بالا یک سوم حق الترجمه ات است و برمی گردی به خانه و تازه یادت می آید می خواستی یک مرور دیگر هم بر ترجمه ات داشته باشی. خودت را با امید جبران کاستی ها ر هنگام غلط گیری تسکین می دهی و خواندن ده ها کتاب دیگر را برای یافتن کتاب بعدی آغاز می کنی، بی خبر از آن که رکود بازار و ترس مقدم بر ممیزی، هنوز باید ساعت ها وقتت را بکشد و نگذارد نه در ترجمه ی جدیدت پیش رفت کنی و نه در وصول دوسومی که از حق الترجمه ات مانده است. بالاخره از خوان حروف چینی هم می گذری و تازه می فهمی غم نان برایت مجالی برای بازبینی، آن چنان که دلت می خواهد، نخواهد گذاشت. علت وفور غلط های املائی و انشائی را در کار بالزاک، با همه ی گوشت و استخوان می فهمی -همان بالزاکی که ترجمه را با او آغاز کرده ای و همانند تو خدمت گزار الاهه ی بی رحم آفرینش و ادبیات بود. و هنوز به خوان ششم، خوان ممیزی نرسیده ای و بعد از آن، خوان هفتم، خوان بازار در راه است: چند نفر «لوکاچ»، «گلدمن»، «باختین»، «هورک هایمر»،… می خوانند و چند نفر از این عده، حاضرند کتابت را بخرند؟ ممیزی نشده ات هم بازار ندارد.
بر نثرت در ترجمه می توان خرده ها گرفت. خودت بهتر از هرکس بر این خرده ها آگاه بودی و همین ملاحظه مرا -تا وقتی زنده بودی- از نوشتن درباره ی کارهایت بازمی داشت: می ترسیدم خرده گیری هایم، عظمت تلاشت را پنهان کند. سکوت را ترجیح می دادم، مطمئن به اینکه چون خدمت گزار ترجمه نیز شده ای خودت بهتر از هرکس درصدد رفع این کاستی ها برخواهی آمد -اگر غم نان بگذارد. و راستی هم برآمدی: دیگر فقط انتقال پیام برایت مهم نبود، به ترجمه به عنوان کار ادبی نیز نگاه می کردی. ماه ها کارت بر یک کتاب بدی را نادیده گرفتی فقط چون فارسی اش را نپسندیدی و به رغم همه ی علاقه ات به آن کار و ساعت های آزگاری که با آن کلنجار رفتی، خدمت گزاری ترجمه را بر آن یک سوم پیش پرداختی که سخت محتاجش بودی، ترجیح دادی.
این حرف ها برای جلب ترحم نیست: نه زنده ات نیازمند ترحم بود و نه کشته ات. تو آگاهانه مترجمی را برگزیدی.
و کلام آخر این که اگر خشونت همزاد بشر است، مدنیت با نفی خشونت همزاد است و نفی خشونت یعنی کاری که تو، زندگی و مرگ خود را در عمل وقف آن کردی. تنها افسوسم اینکه خدمت گزاری ترجمه را تازه آغاز کرده بودی که جوان مرگ شدی.

و باز هم آذر… ماه آن دشنه های حریص!

درباره ی ماجرای قتل های زنجیره ای پیش از این بازخوانی های تاریخی مفصلی داشته ایم و البته در آینده نیز خواهیم داشت. اما این روزها اتفاقی به این عکس برخوردم؛ عکس پیر تکیده ی سیاست یداالله سحابی، خمیده و رنجور در پیشگاه تلی از خاک که لحظاتی پیشتر پیکر داریوش و پروانه فروهر را در خود بلعیده است. تصویر به غایت رقت انگیز و تلخی است. تکیدگی سیاستمداری خسته در مواجهه با پیکر مثله شده ی سیاست مداری دیگر؛ هر دو گرفتار آمده به قهر انقلابی که خود نخستین بار به عنوان دولتمردان برآمده از آن در برابر دوربین های خبرنگاران قرار گرفتند.
این، تصویری از زوال سیاست ورزی در ایران معاصر است!
(تصویر از: مجله ی پیام امروز، شماره 34، آبان 1378)

هنگامی که انقلاب اسلامی در ایران پیروز شد، رهبران تندروی عرب با شادمانی ظهور متحد جدیدی را در مبارزه با اسرائیل نظاره می کردند. به فاصله ی کوتاهی از پیروزی انقلاب یاسر عرفات و هانی الحسن به تهران آمدند و معمر قذافی رهبر لیبی نیز سرهنگ جلود نخست وزیر خود را روانه تهران کرد. گرچه مقامات جمهوری اسلامی به واسطه ی رخ دادن آن حوادث نامعلوم برای موسی صدر از قذافی دل چرکین بودند، اما از دست دادن چنین متحد پرحرارتی را نیز به سود خود نمی دانستند. دشمنی سرسختانه قدافی با اسرائیل و مواضع تند علیه شاه سابق ایران، او را در هیبت یک انقلابی راستین می نمایاند. در زمستان 1358، منصور تاراجی گزارشگر ارشد روزنامه اطلاعات به بن غازی رفت تا از نزدیک با این چهره ی عجیب و جنجالی جهان عرب به گفت و گو نشیند. حاصل آن گفت و گوی تفصیلی در شماره ی چهارم و ششم بهمن منتشر شد. بازخوانی تاریخی امروز، اختصاص به این مصاحبه دارد. بیان تشابهات و تفاوت های انقلاب اسلامی و انقلاب لیبی (به تعبیری صحیح تر؛ کودتای قذافی)، اظهار نظر درباره ی مفاهیمی چون قدرت، دموکراسی و نظام پارلمانی و پیش بینی درباره ی آینده انقلاب ایران، رئوس این مصاحبه را تشکیل می دهند. رجوع به این مصاحبه اینک که رژیم قذافی فروپاشیده و جمهوری اسلامی نیز با بحران های بسیاری مواجه است، معنادارتر خواهد بود. نکات عمده این مصاحبه تاریخی مرتبط با ایران (که دارای سرفصل های دیگری نیز پیرامون رابطه ی لیبی با جنبش الفتح بوده است) در ادامه می آید:

تاراجی: برادر قذافی؛ نخست اجازه دهید تشکرات قلبی خود را از اینکه با این مصاحبه موافقت کردید ابراز دارم. می دانم گرفتاری های زیادی در سطح داخل و خارج دارید، لکن به لحاظ اهمیتی که برای انقلاب ایران و به ویژه رهبر بزرگ جهان اسلام آیت الله العظمی امام خمینی قائل هستید، مرا به عنوان نخستین روزنامه نگار ایرانی بحضور پذیرفتید.
اول سپتامبر 1969 انقلاب شما روی داد و جای بسی تأسف است که من ده سال دیر به سرزمین شما آمده ام. ولی نیک آگاه هستید که شاه دیکتاتور نمی گذاشت ملت ایران از زندگی ملت برادر لیبی به درستی آگاه شود و ذکر نام انقلاب لیبی در مطبوعات ایران جرمی نابخشودنی محسوب می شد. بهرحال در فارسی ضرب المثلی داریم که می گوید ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است…
سوال نخست من این است: انقلاب ایران را چگونه تجزیه و تحلیل می کنید؟ اندیشه و نظر شما نسبت به انقلاب ایران در زمینه های گوناگون چیست؟ انقلاب ایران چه تجربه ای می تواند باشد برای سایر ملل جهان؟ چه رابطه ای بین انقلاب ایران و انقلاب لیبی وجود دارد؟
قذافی: من بارها نظر خود را در مورد انقلاب ایران بیان داشته ام و همیشه آنرا نیز نه به عنوان انقلاب ایران، بل انقلاب اسلامی در جهان تلقی کرده ام. من معتقد بوده ام که اجرای عملی اصل مسلم انقلاب و پیشنهادهای مطرح شده توسط لیبی، برای انقلاب ایران ضروری است. انقلاب ایران یک انقلاب توده ای به معنای واقعی کلمه می باشد، رابطه بین انقلاب ایران و انقلاب الفاتح (انقلاب اول سپتامبر 1969 لیبی) روابط استراتژیکی است، روابطی براساس قرآن کریم.
هر دو انقلاب، یعنی انقلاب ایران و انقلاب لیبی مستمر است و هر یک تکمیل کننده دیگری است. با انقلاب ایران و انقلاب لیبی می توان دنیای تازه ای خلق کرد، دنیایی کاملاً متفاوت با آنچه تاکنون بوده است.
این دنیای تازه، دنیای توده ها و خلق ها خواهد بود. دو انقلاب ایران و لیبی کلید خلق این دنیای جدید است، یعنی دنیای توده ها.
انقلاب ایران برپایه انقلاب توده ای اسلامی بنا گرفته است.

تاراجی: پس از انقلاب ایران، چه تغییر بزرگی ممکن است در مناسبات بین جماهیریه (لیبی) و جمهوری اسلامی ایران روی دهد، و این تغییر در چه زمینه هایی مانند اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می تواند قاطع تر باشد؟
قذافی: انقلاب ایران و لیبی دو انقلاب توده ایست که در جهان اسلام روی داده است
این دو انقلاب، مبین دو جنبش تاریخی در جهان اسلام است که خصوصیت ضدامپریالیستی دارد. حرکت انقلاب لیبی و ایران نخستین، توجه کنید، می گویم نخستین، جنبش هایی با خصوصیت مترقیانه اند در جهان اسلام.
تمام جنبش هایی که تاکنون در جهان اسلامپدیدار گشته است، خصوصیت ارتجاعی و راستگرا داشته اند، زیرا این خصلت راستگرایان و مرتجعان است که همیشه در کنار امپریالیسم قرار گیرند. به همین جهت، امپریالیسم همیشه طرفدار جنبش های اسلامی ارتجاعی بوده است، امپریالیسم از جنبش های ارتجاعی در جهان اسلام، نه تنها واهمه ای نداشته است، بلکه آنها را حمایت و تأیید کرده است.
از سوی دیگر جنبش های مارکسیستی همیشه سعی کرده اند به عنوان تنها جنبش مترقی، پیشرو و آزادیخواهانه جلوه گر شوند. به معنی دیگر چنین وانمود سازد که جنبش مترقی دیگری در جهان اسلام، جز جنبش مارکسیستی وجود ندارد، لذا تمام جنبش های سیاسی در جهان اسلام که طالب ترقی و پیشرفت جامعه هستند، ناگزیر باید به او بپیوندند.
به دنبال انقلاب لیبی و ایران و نیز از طریق کتاب الاخضر (کتاب سبز که قذافی شخصاً نوشته و رهنمود انقلاب لیبی است) می توان اعتقاد پیدا کرد که اینک جنبش تازه ای کاملاً متفاوت با جنبش های مارکسیستی و جنبش های ارتجاعی اسلامی در جهان اسلام پدیدار گشته است. به مفهوم دیگر باید گفت امکان تازه ای برای رشد و نمو جنبش های ترقی خواهانه در جهان اسلام به وجود آمده است. انقلاب لیبی و ایران، برای وحدت دو دنیای اسلام، یعنی دنیای سنی و شیعه ضروری است.

تاراجی: یا اخی قذافی؛ برای جهان عرب، شما تا حدودی بیانگر پیکار علیه امپریالیسم و صهیونیسم بوده اید، مایلم شما عقاید خود را در زمینه مبارزه علیه امپریالیسم و صهیونیسم تشریح کنید تا ملت ایران به درستی دریابد، عقاید شما در زمینه مبارزه علیه امپریالیسم و صهیونیسم چیست؟
قذافی: از نظر ما، تمام ملل جهان توسط دیکتاتورها اداره می شوند و دیکتاتورها بر مردم جهان مسلط اند. تنها راه حلی که می تواند ملل زیر سلطه را از یوغ دیکتاتورها رها سازد، انقلاب توده ای نظیر انقلاب ایران و مستقر ساختن قدرت خلق هاست.
این کمیته های انقلابی است که باید توده های مردم را برای برپا کردن انقلاب برانگیزد و قدرت خلق را مسلط سازد.
ما تمام کارگران جهان را که مورد استثمار قرار گرفته اند، تشویق و تحریص می کنیم که وضع خود را از شکل کارگر حقوق بگیر در کارگاه یا کارخانه، به شریک شدن در کل منافع و درآمد موسسه ای که در آن کار می کند، تغییر دهند. کارگران باید موقعیت خود را به عنوان شریک در تولید تحمیل کنند و بدین طریق برای ابد و بطور قاطع خود را از زیر سلطه کسانی که قدرت اقتصادی را به نام دولت یا فرد در دست دارند، رها سازند. برای تکمیل این عقیده، ما همچنین دهقانان را تحریص می کنیم که زمین ها را به اشغال خود درآورند تا در جهت منافعشان از آن بهره گیرند و بدین ترتیب برای همیشه از زیر سلطه فئودالها و مالکان آزاد شوند. ما ضمناً کسانی را که در خانه یا آپارتمانی که متعلق به آنها نیست ساکن هستند، تحریک و تشویق می کنیم که این منازل را در اختیار خود بگیرند تا بطور قطع و برای همیشه از قید مالکان (موجر) آزاد شوند.
سرهنگ قذافی مکثی کرد و در حالی که تبسمی توأم با حجب در چهره اش دیده می شد، افزود: به همین جهت باید انقلاب ایران و لیبی را از گذرگاه اصول مسلم انقلاب و پیشنهادهایی که در کتاب سبز آمده است، بررسی کرده و به آن نظر افکند.
انقلاب ایران و لیبی می تواند ملل جهان را تحریص کند به اینکه برای همیشه خود را از هر نوع اشکال فشار، زور و دیکتاتوری رها سازند.
قذافی عبایی را که به دوش داشت جا به جا کرد، چشمان نافذش را به من دوخت و افزود: اعتقاد دارم امیدی در حال پدیدار شدن است و این امید برای آینده جهان و ایران بس حائز اهمیت خواهد بود. به نظر می آید که در آغاز انقلاب ایران، کمیته های انقلابی، افکار انقلابی را در ایران به حرکت درآوردند و آنرا به پیش بردند و توسعه دادند. معتقدم روزی این کمیته های انقلابی موفق خواهند شد قدرت خلق را در ایران مستقر سازند.
لکن آنچه که مربوط به پرسش شما در مورد مبارزه علیه امپریالیسم و صهیونیسم است، من خوشحال هستم که صدها ایرانی داوطلب به جنوب لبنان رفتند تا در کنار برادران فلسطینی علیه صهیونیسم پیکار کنند.
من رجا واثق دارم که انقلاب لیبی و ایران قادر است یک استراتژی واحد علیه صهیونیسم به جهان اسلام عرضه کند. در این استراتژی نبرد علیه صهیونیسم، ملت ایران با توجه به ظرفیتی که از نظر جمعیت دارد، می تواند نقش بسیار مهمی ایفا کند و ما به نوبه خود آماده هستیم که به این تلاش مشترک ایران و لیبی علیه صهیونیسم هرگونه کمکی از جمله مالی بکنیم.

تاراجی: برادر قذافی، شما از آغاز تاکنون در جریان انقلاب ایران و وقایعی که در کشور ما می گذرد، بوده و هستید. می دانید که برای درهم شکستن مقاومت ضدانقلابیون با مشکلاتی روبرو شدیم. شما یک انقلابی هستید؛ لذا ممکن است تجارب خود را در زمینه پیکار علیه عوامل ضدانقلاب و راه موثر ریشه کن ساختن آنها بیان کنید؟
قذافی: بگذارید صریح با شما سخن بگویم. هنوز وضعی که باید تمام تضادها را در قلب انقلاب ایران در هم بکوبد، و آنرا ریشه کن سازد، عملی نشده است. زمانی کلیه این تضادها در انقلاب ایران محو شده و از بین خواهد رفت که توده مردم به قدرت برسند و قدرت خلق را استوار سازند و این قدرت را در جهت منافع ملت بکار گیرند.
اگر تلاش شود که پارلمان به وجود آید (طبق مکتب کلاسیک) و اگر تلاش شود که دولت تشکیل دهید (طبق مکتب رایج و کلاسیک) و اگر تلاش شود که همه سازمان های سنتی برقرار گردد، به آنجا می رسید که ملت مجزا، تنها و محاصره شود. در آن زمان این دیگران خواهند بود که قدرت را در دست دارند و انرا اجرا می کنند، نه توده مردم.
انقلاب را نمی توان با قانون اداره و هدایت کرد. این انقلاب است که خود قانون خلق می کند؛ این قانون نیست که باید خود را به انقلاب تحمیل کند.
اشتباه کمیته های انقلابی در ایران این بود که خواستند خود قدرت را اجرا کنند. در حالی که وظیفه تاریخی کمیته های انقلابی اجرای قدرت نبود، بلکه تحریص و تحریک توده ها در عملی ساختن این قدرت و به دست گرفتن آن بود. بهتر بگویم، یعنی ملت، خود باید قدرت را اجرا می کرد، نه مثلاً فلان کمیته.
قذافی که لحنی جدی داشت؛ با قاطعیت در زمینه ی محکوم کردن دموکراسی پارلمانی کلاسیک گفت: قدرت مردم هرگز بدون استقرار کنگره های پایه ای خلق استوار نخواهد شد. ضدانقلاب زمانی نابود می گردد که توده های مردم مستقیماً قدرت را در دست گیرند و آنرا بدون واسطه اجرا کنند.
با ایجاد کمیته های خلق، جایی برای ضدانقلاب باقی نخواهد ماند. رئیس جمهور، احزاب و دولتها باید مضمحل و محو شوند، زیرا وقتی قدرت مردم برقرار گردد، جایی برای این واسطه ها که بین مردم و قدرت قرار گرفته اند، باقی نخواهد ماند.

تاراجی: نردیک سه ماه است که از واقعه ی سفارت آمریکا و بحث استرداد شاه می گذردو مدتی است که جماهیریه(لیبی) در این زمینه سخنی نگفته است. می خواستم بدانم آیا نظر تازه ای در این مورد دارید یا نه؟
قذافی: به موجب قوانین بین المللی و اسلامی، اگر شاه از یک کشور دیگر تقاضای پناهندگی سیاسی کرده بود، این کشور حق نداشت شاه را پس بدهد، لکن چون شاه مخلوع تقاضای پناهندگی نکرده است، ایران کاملاً حق دارد استرداد او را مطالبه کند و بخواهد کلیه ثروت او به ایران انتقال پیدا کند، زیرا آنچه شاه دارد متعلق به ملت ایران است و لاغیر. در حال حاضر شاه یک دزد است که به موجب قوانین اسلامی، باید دست او را قطع کرد، زیرا او در شرایطی بود که می توانست دزدی نکند و کرده است.
وقتی ما پس از انقلاب اول سپتامبر 1969 به رژیم سلطنتی در لیبی پایان دادیم، تمام ثزوت های پادشاه مخلوع را که در خارج بود، متصرف شدیم، لکن او از مصر تقاضای پناهندگی سیاسی کرد، در چنین وضعیتی ما نتوانستیم استرداد او را مطالبه کنیم. او اینک در مصر بسر می برد و حتی موافقت کردیم که به او مستمری داده شود.

تاراجی: برادر قذافی، از اینکه با وجود گرفتاری های زیادی با این مصاحبه موافقت کردید متشکرم. آیا سخنی مستقیماً برای ملت ایران دارید؟
قذافی: آرزومندم که ملت انقلابی ایران روزی سرانجام بتواند قدرت خلق را در ایران مستقر سازد. من آرزومندم که کمیته های انقلابی و توده های مردم ایران قدرت خلق را برقرار سازند.
من آرزومندم که ملت ایران با تلاش خود موفق شود انقلاب را از محاصره شدن به دور نگه دارد و زندانی انقلاب خود نگردد. زیرا این انقلاب است که باید قوانین خود را اجرا کند، نه آنکه قوانین به انقلاب تحمیل شود.
من همه کارگران ایرانی را فرامی خوانم که کارخانه هایی را که در آن کار می کنند، کنترل کنند و خود این کارخانه ها را اداره کنند و از نقش کارگر بدرآمده نقش شریک را اجرا کنند. انقلاب به کارگران ایران یک فرصت تاریخی داده است و کارگران باید از این فرصت بهره گیرند.
من همچنین کلیه دانشجویان ایرانی را فرامی خوانم که یک انقلاب توده ای در دانشگاه ها و در مدارس به وجود آورند تا قدرت خلق مستقر و پایدار گردد. آنها باید تمام عناصر ضدانقلاب را تصفیه کنند، چه در دانشگاه ها و چه در مدارس. من همچنین دهقانها را فرامی خوانم که زمین هایی را که روی آن کار می کنند به مالکیت خود درآورند و زمین ها را برای خود-که نه دیگری-زیر کشت بگیرند. این تنها راه حل آزاد شدن قطعی از شکل تسلط موجر بر مستأجر و پایان دادن به این نوع رابطه است.
من همچنین کمیته های انقلابی ایران را فرا می خوانم که به وظایف خود عمل کنند و دهقانان، کارگران، کلیه مستضعفین و استثمار شوندگان را تحریص و ترغیب کنند که چنین شیوه ی انقلابی را بکار برند تا سرانجام قدرت خلق را مستقر سازند. و بالاخره از کمیته های انقلابی می خواهم که توده های مردم را به استقرار قدرت خلق تحریص کنند و توده ها رهبری انقلاب را به دست گیرند.
قذافی آنگاه گفت: سلام گرم من برای آیت الله العظمی امام خمینی و کلیه روحانیون که نقشی قاطع داشتند در سرنگون ساختن رژیم فاسد دیکتاتوری شاه. ما بار دیگر آشکارا اعلام می کنیم که همیشه در کنار ملت ایران، در کنار انقلاب ایران بوده و هستیم و خواهیم بود.

نگاشته شده توسط: passionofanna | سپتامبر 20, 2011

سانسور بوروکراتیک: تأملی پیرامون ممیزی کتاب در ایران

بارها تلاش کرده ام خود را به جای آن ممیزی قرار دهم که ساطور به دست، کتابهایی را که با هزاران امید و آرزو روانه ی بررسی نظارتی شده اند، زیر و زبر می کند و گستاخانه درباره شان حکم می راند. این گستاخی و بی پروایی در حکم راندن پیرامون مقولات گونه گون، از ادبیات گرفته تا هنر، فلسفه، جامعه شناسی و تاریخ از کجا برمی آید؟ این پرسش از سالها پیش با من بوده است، به ویژه از زمانی که کتاب سراسر فاش گویی دکتر احمد رجب زاده را نشر کویر روانه ی بازار کرد. «ممیزی کتاب؛ پژوهشی در 1400 سند ممیزی کتاب در سال 1375». این عنوان عجیب، حاوی اسناد ممیزی کتاب در آخرین سال دولت هاشمی رفسنجانی بود، برشی کوتاه از تاریخ عجیب و پنهان مانده ی سانسور در ایران پس از انقلاب اسلامی. با این حال مطالعه همین کتاب به خوبی ما را به درون دنیای ذهنی ممیزان کتاب می برد. اما پرسش بر سر موجودیت نظام سانسور یا حتی ایدئولوژیک بودن آن نیست؛ مسأله ی مهم برای ما، نسبت میان ایدئولوژی جزمی و بوروکراسی است. مطالعه در رفتار ممیزان کتاب در چنین جوامعی، می تواند نشانگر این نکته باشد که چرا استبدادهای ایدئولوژیک به سرعت روی به بازسازی بوروکراتیک خویش می آورند، آنچنان که بی تضمین های بوروکراتیک، «راست نمایی» آن ایدئولوژی نمی تواند تحقق یابد. این نوشته در پی آن است که ببیند گستاخی موجود در رفتار ممیزان کتاب، ناشی از باور ایدئولوژیک آنهاست یا از بوروکراتیزه کردن آن ایدئولوژی ناشی می شود؟

می شود ابتدا به خود «ایدئولوژی» پرداخت. ایدئولوژی در نزد رهروانش امری ثابت و به یقین پذیرفتنی است، اما می شود ایدئولوژی را به مثابه موجودیتی منفک از رهروانش نیز دید. در چنین شرایطی ایدئولوژی دیگر آن مقوله ی اثباتی محتوم نیست، حتی مقوله ای سراسر مردود شده نیز نمی تواند باشد، بل هر آن چیزی است که به لحاظ روش شناختی از داوری خردمندانه می گریزد. این گریزناکی از داوری خردمندانه چیزی از راستی یا ناراستی ایدئولوژی با ما نمی گوید، و اینکه حتی چه ظرفیت های خردورزانه ای در آن ایدئولوژی امکان وقوع دارد. بنابراین راستی محتوم پنداشته ی ایدئولوژی در نزد رهروان آن نیز قابل اثبات نیست. پیروان و منادیان ایدئولوژی ها اغلب از درانداختن طرح روش شناختی تبیینی و تفسیری عاجز بوده اند و اغلب کوشیده اند تا به تعبیر ریمون بودون «احساس درستی یک امر را چنان احساس زیبایی و لذت» بنمایانند. این ناتوانی روش شناختی و در عین حال سماجت بر سر حائز روش بودن، خود از واهمه ی بنیادین ایدئولوژی ها پرده برمی دارد، اینکه فاش شود بایدها و نبایدهای آنان، چیزی جز احساسات مبهم و تعین نیافته نیست!
ممیز کتاب در یک نظام ایدئولوژیک به عنوان نخستین عنصر تدافعی در برابر اندیشه های دیگر، ناگزیر از ایفای چنین نقشی است. او راهی جز تخفیف، نفی و حتی تکفیر اندیشه های دیگر ندارد، اما از سویی نیز نمی تواند از وسوسه های روش شناختی ناکام مانده ی ایدئولوژی حاکم حذر کند. گرچه در استفاده از ساطور سانسور اندک تردیدی ندارد، اما حفظ مشروعیت صوری ایدئولوژی حاکم در روشمند بودن و خردورزانه رفتار کردن، عرصه را بر او تنگ می کند.
در چنین شرایطی است که نظام های استبدادی راهی جز دست یازیدن بر عناصر فشار بیرونی ندارند. آنها نمی توانند ممیز کتاب را تنها به عنوان «عامل و حامل ایدئولوژی مستقر در برابر اندیشه های دیگر» به حال خود رها کنند، چرا که ممیز کتاب در چنین شرایطی مواجه با تناقض های روش شناختی مستأصل خواهد ماند. این عنصر فشار بیرونی که منحصر به نظام های ایدئولوژیک مدرن است، تفویض وظایف ممیزه ی ایدئولوژیک به ساختار بوروکراتیکیِ پیچیده و درهم تنیده است. امر بوروکراتیک اغلب به عنوان امری با کیفیت ویژه ی فنی شناخته شده است، نوعی تخصص گرایی همراه با سلسله مراتب کارکردی؛ اما ممیزی کتاب یا دیگر پیشه های «مدافعِ ایدئولوژیِ حاکم» دارای این کیفیت ویژه ی فنی نیستند. برای استخدام ممیز کتاب نمی توان آزمون فنی مشخصی با مولفه های کمّی ترتیب داد و یا برمبنای روش شناسی معینی، حیطه ی وظایفش را مشخص نمود. اما با این حال، اگر بتوان ساطور سانسور را بر روی کرسی های نهادی بوروکراتیک با شمایل به ظاهر فنی و تخصصی گنجاند، آن گستاخی و بی پروایی لازم فراهم خواهد آمد. در چنین شرایطی است که ممیز کتاب دیگر خود را نه به عنوان «عامل ایدئولوژی مستقر»، بل به سان کارشناسی خواهد دید که به واسطه ی «صلاحیت فنی و علمی» حق ورود بی واهمه به جملگی متون و باورداشت ها را خواهد داشت. بدین ترتیب ساختار مدرن سانسور بر مبنای اعطای حق نظارت بوروکراتیک به مقوله ای غیرعلمی، غیرفنی و فاقد مبانی روش شناختی شکل می گیرد و چنان رفتار می کند که گویی تصمیماتش از ورای تأملات و مطالعات عمیقی برمی آید که ایدئولوژی موجود در اختیار او می گذارد، اما این چیزی جز سایه های بلند حاشا نیست، نظام سانسور در پناه سایه های بلند دیوانسالاری نهادی، ناتوانی روش شناختی و علمی خود را پنهان می دارد! 
شاید اشاره به یک نمونه ی ذکر شده در کار تحقیقی دکتر رجب زاده جالب باشد، گرچه پیشتر ذکر این نکته ضروری است که برگزیدن چند مورد از میان هزاران نمونه ی ذکر شده، تنها به قصد ارائه ی تصویری دقیق تر از آن چیزی است که در جای جای این نوشته از آن به «گستاخی» یاد کردیم:

ممیز در ذیل بررسی کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح» اثر هگل که «غیرمجاز» شناخته، چنین عباراتی را نگاشته است:
- «هگل با کنار گذاشتن هرگونه استناد به شریعت، چیزی را بازیافته است که همانا استقلال فکر بشر در کشف اصول اخلاقی به معنای کانتی کلمه است»
- «دولت پیشنهاد می کند و فشار می آورد، مذهب می آموزد و قانع می کند و دولت قانون گذار است و مذهب فرمان دهنده»
- «این که دولت پای خود را از آموزش و پرورش جوانان کنار بکشد و این کار را به عهده کلیسا بگذارد بدبختی بزرگی است»
بررس از این فقرات، «تعارض دین و قدرت» را استنباط کرده و اظهار داشته: «در بسیاری از صفحات کتاب به صراحت، درباره تعارض دین و قدرت سخن های بسیاری آورده شده و توصیه به تفکیک این دو امر دارد»
سپس در خصوص مترجم اظهار داشته است: «باقر پرهام به عنوان روشنفکر اومانیست، این اثر را ترجمه نموده است» با این قضاوتها کتاب غیرمجاز اعلام شده است. (صفحه 411)

این گستاخی که نه تنها در قبال هگل بل درباره ی بسیاری از متفکرین شرق و غرب از ماکس وبر گرفته تا یونگ جریان داشته است، به باور من تنها از جنبه ی بوروکراتیک قضیه قابل فهم است. آن گونه ای که ممیز خود را از تناقض های روش شناختی و تأملات و نگرانی های شخصی وارهانیده و با متون ارائه شده به اداره ی سانسور (که در ساختار بوروکراتیک موجود “اداره ی کل چاپ و نشر” نامیده می شود) نه به عنوان متون متعارض با ایدئولوژی موجود، که بسان متونی که لاجرم باید به صورت «فله ای» بررسی شوند برخورد می کند. ممیز در این شرایط نه تنها کار ایدئولوژیک می کند، بل متون را به عنوان فرآورده های تولید بوروکراتیک، به سرعت و باشلختگی تمام روی خط مونتاژ می برد و مانند دستگاهی با شاکله ی فنی مشخص، ساطور خود را با سرعت N بار در دقیقه یا ساعت فرود می آورد. در چنین شرایطی عوارض و تلفات جانبی این دستگاه مونتاژ نیز چندان مورد محاسبه قرار نمی گیرند!
______________________________________________________________

برای اطلاع بیشتر درباره ی این کتاب، اینجا را بخوانید

شب های شعر گوته که از هجدهم مهرماه 1356 با حضور پرشور شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و منقدین ایرانی و به همت کانون نویسندگان ایران آغاز به کار کرد، از نقاط عطف هم آوایی روشنفکران ایرانی در بزنگاه سرنوشت ساز انقلاب 1357 به شمار می آید، از شعرهای آتشین و انقلابی گرفته تا نصایح و پندارهای محافظه کارانه، جامعه ی روشنفکری ایران خود را ناگزیر از ورود به منازعه ای می دید که اندک اندک بر سپهر سیاسی و اجتماعی ایران سایه گستر می شد.
سخنرانی باقر پرهام، جامعه شناس و عضو سرشناس کانون نویسندگان ایران در این محفل، اما از جنس دیگری بود. پرهام گرچه رادیکالیزه شدن فضای اجتماعی ایران را محتوم می دانست، اما نگرانی عمده اش بیشتر معطوف به استیلای گفتار رادیکالیزه بر کنش های اجتماعی بود. از نظر پرهام گفتار رادیکالیزه اگر از فضای کنش اجتماعی برکنار مانده یا سودای به زیر کشیدن آن را داشته باشد، می تواند به همان سان گفتاری فرسوده و فرساینده نیز باشد. اگر از واژگان استوارت هال وام گیریم، نگرانی پرهام بیشتر متوجه این بود که میان تولیدات زبانی رادیکال و بازتولید کنشمند آنها نوعی عدم تقارن درگیرد و این وضعیت ناموزون، راه را بر دوپارگی فضای حرف و فضای عمل بگشاید. متن کامل این سخنرانی را به اتفاق بازمی خوانیم:

______________________________________________________________

سلام خواهران و برادران عزیز

ز دهقان و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود

در پایان جلسه دیشب، یکی از جوانان که من شخصاً نمی شناسم از بین جمعیت به سوی من آمد و یادداشتی را در دست من گذاشت و رفت. متن یادداشت این دوست ناشناس عیناً چنین است:

جناب آقای… ضمن سلام عرض شود که در مورد نوشتن این سطور مطمئن باشید هیچگونه خودخواهی و غرضی راه ندارد یا لااقل سعی کرده ام که راه نداشته باشد. بدون آماده کردن زمینه و اتلاف وقت شما خیلی صریح عرض می کنم که شما و دیگر مسئولین این برنامه یا خودآگاه (خدای ناکرده) و یا ناخودآگاه نه تنها کمکی به مردم و مخصوصاً جماعتی که در اینجا حاضرند نمی کنید بلکه با این کار خودتان بر روی تمام ظلمها و حقکشیها سرپوش می گذارید. البته این را نه بخاطر سخنرانی آقای مهمید می گویم بلکه بعد از سخنرانی های پیگیر و بخاطر ادامه دادن این برنامه از طرف شما می نویسم. باشد که حرفهای این کوچکترین حاضر در جمع این حضار، کوچکترین تأثیری در حال این حضار داشته باشد. اگر جز این است، فردا شب ثابت کنید.

چگونه باید «ثابت کرد»؟ من تصور نمی کنم که منظور این دوست محترم این باشد که ما و شما در اینجا یک میتینگ سیاسی برپا کنیم و بعد هم همه چیز را برهم بزنیم و به خیابان بریزیم. این نه منظور اوست، نه منظور ما و نه منظور شما. پس مقصود او واقعاً چیست؟ گمان می کنم مقصود او این باشد که ما با حرفهایی که در اینجا می زنیم، چیزی را ببریم و قطع کنیم. او می خواهد ما مسائل را صریح، بی پرده و عریان مطرح کنیم و احتمالاً هر چه تندتر، بهتر.
من برخلاف منظور این دوست عزیز، در گفتار امشب خود، همچنان به زبان ملاحظه سخن خواهم گفت و نه به زبان صراحت و بی پردگی. چرا؟ اولاً به دلیل اینکه بیماری اجتماعی قرنها را نمی توان یکشبه درمان کرد. درمان بیماری مستلزم شناخت بیماری است و این شناخت را، هم خود بیمار باید پیدا کند و هم آنانکه مسبب بیماری اجتماعی او هستند. آنان که مسبب بیماری اند بیماری را نادیده می گیرند و نمی خواهند گناه و مسئولیت خود را در ایجاد محیط اجتماعی بیمارگون قبول کنند. و از آنجا که همه نوع وسیله سخن پراکنی هم در اختیار دارند، هر نوع صدای اعتراض ما و شما را، صدایی مغرضانه، صدایی که از خود ما نیست، به مردم معرفی می کنند و می خواهند نشان دهند که ما و شما، نه از سر درد، بلکه بنا به دستور فریاد می کشیم. پس مصلحت اجتماعی ما و شما اینست که بهانه به دست دشمنان دیرین آزادی ندهیم و کاری کنیم که فضای گفت و گوی ما آنقدر ادامه یابد تا مردم، یعنی داور اصلی و نهایی هر مسأله اجتماعی، دریابند که حق با کیست.
دلیل دوم من اینست که کلام به خودی خود هدف نیست. ارزش کلام در رابطه اصیل آن با زندگی و عمل است. کلام، به خودی خود، می تواند شمشیر دو دم باشد: در رابطه با درک صحیح شرایط تاریخی، کلام می تواند راهگشای آینده باشد و نیروهای خلاق اجتماعی را در جهت تعالی و کمال انسانی بسیج کند. اما اگر رابطه کلام با عمل اجتماعی قطع شود، اگر کلامی بر زبان آید که از ضرورت زمان و امکان توانایی های حقیقی نیروهای اجتماعی برنخیزد، هیچ نتیجه عملی نخواهد داشت و به عمل نخواهد پیوست. در اینصورت، سخنها به کردار بازی خواهد بود و جامعه رو به قهقرا خواهد رفت. از این روست که من موضوع صحبت خود را در همین زمینه انتخاب کرده ام و گفتارم را با عنوان «فضای حرف و فضای عمل» به شما عرضه می کنم. آزادی بیان به نظر من، کوشش در جهت ایجاد فضای حرکت نیست، فضای حرف قرنها و سالهاست که وجود دارد. خواست آزادی بیان خواستی است در جهت ایجاد فضای حقیقی عمل که شرط اساسی تفکر اصیل و آفرینش کلام تازه است. برای درک موضوع بی مناسبت نمی دانم که دو جهان بینی بنیادی را که با موضوع بحث ما ارتباط دارند به سرعت با هم مقایسه کنیم.
در انجیل یوحنا آمده: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود…» گوته، شاعر نامدار آلمانی با اشاره به کلام انجیل، در پرسش و پاسخی کوتاه، می گوید: «در آغاز کلمه بود؟ نه. در آغاز عمل بود» آیا این دو حکم متناقض بیان کننده حقیقت و ضدحقیقت اند؟ به عبارت دیگر، آیا سخن گوته، نفی حقیقت کلام و اثبات حقیقت عمل است؟
منظور گوته، در اشاره به سخن انجیل، نفی حقیقت کلام نیست، بلکه آگاهی دادن نسبت به اصل و منشا وجودی حقیقت کلام است. منظور گوته اینست که سخن از عمل جدا نیست.
ذات معنوی سخن ناشی از ذات عینی زندگی است که خود حرکتی و تکاپویی در واقعیت پیچیده و بغرنج عمل است نه در خلاء اثیری الفاظ. هر کلامی، کلام گوینده ای است و گوینده کسی است که در زمان و مکان می زید و عمل می کند، و کلام او همانا زندگی اوست، یعنی زندگیِ زمانه ی اوست. البته منظور این نیست که گوینده را در حکم یک دیتگاه ضبط صوت که حرکت مکانیکی معینی را عیناً ثبت می کند تصور کنیم. نه، کلام گوینده هر چند حامل بار امانتی است که زمانه او از آن سرشار است، هر چند صورت سنجیده، اندیشیده و تعالی یافته تجربه ای است که گوینده از معانی زمان دارد، اما عمق و گستره آن از حد «روزمره» و «پیش پا افتاده» فراتر می رود و چه بسا که آینده ساز می شود. ولی این آینده، در هر حال آینده ای است مبتنی بر عمل اکنون و عمل گذشته. اینست معنای عمیق سخن گوته در برابر حکم یوحنا. سخن گوته در مقیاس بشری، پایان یک جهان بینی و آغاز جهان بینی دیگر است.
جهان بینی یوحنا، جهان بینی جوامع سنتی است. این نوع جوامع، نوع شکل بندی جوامع بشری تا پیش از آغاز دوران جدید در غرب بوده اند. با پیدایش و رشد جامعه صنعتی جدید، دوران تاریخی جوامع سنتی، به عنوان الگوی مسلط اجتماعی در مغرب زمین سپری شد. لکن ترقی جوامع صنعتی غرب خود از رهگذر استعمار عامل مهمی در بقا و استمرار سیاسی انواع اجتماعی سنتی در جوامع غیر غربی گردید. به نحوی که هم اکنون نیز که مغرب زمین در حال گذر از جامعه صنعتی به نوع اجتماعی مابعد صنعتی است، بسیاری از جوامع جهان هنوز گرفتار میراث گذشته سنتی خویش هستند و نتوانسته اند از مرحله سنتی خارج شده در طریق توسعه اجتماعی جدید وارد شوند.
البته «خروج از مرحله سنتی» که من در اینجا عنوان می کنم به معنای دست کشیدن از سنتهای اصیل و خلاق اجتماعی و مخالفت با آنها نیست. هر ملتی از اینگونه سنتها در تاریخ خود فراوان دارد و فرهنگ ملی او در حقیقت، شکل زنده و مجسم همین سنتهاست. حوامع مترقی جدید هم جوامعی نیستند که سنتهای اصیل و عالی خود را بکلی کنار گذاشته باشند. نه. جامعه جدید جامعه ایست که محتوای عمیق سنتها را، تا آنجا که با تحول و تعالی اجتماعی منافات نداشته باشد، نگاه می دارد و با تفکری مجدد درباره آنها، معانیی تازه و اصیل ایجلد می کند که ریشه در آب و خاک خود دارند و با زندگی مردم بیگانه نیستند. بنابراین منظور من از جامعه سنتی، جامعه سنتها نیست، بلکه آن نوع سازمان اجتماعی گذشته است که به حکم تاریخ منسوخ شده و قدرت عملکرد تاریخی خویش را از دست داده است.
همچنین منظور من از «توسعه جدید» الزاماً تقلید کورکورانه از الگوی توسعه غربی و سپردان همان راهی که غربیان پیموده اند، با قبول همه مضار و مفاسد آن نیست. منظورم از توسعه جدید، قبول آن نوع تحول اجتماعی و شکل بندی اجتماعی است که توانایی ها و امکانات اساسی انسان و جامعه بشری را آزاد می کند و با مددگیری صحیح از علم و تکنیک، جامعه را از قید اسارت نیروهای مخرب طبیعی یا مفاسد انسانی رهایی می بخشد و اعتبار و حیثیت نسل آدمی را بالا می برد. یک چنین جامعه ای همانست که از لحاظ بینش کلی بشر درباره وضع خویش و امکانات خویش، در سخن گوته آمده است. بینش یک چنین جامعه ای، بینش عمل است، عمل آزاد و خلاق نیروهای اجتماعی در برابر بینش آن نوع جامعه سنتی که عمل آزاد و خلاق در آن محدوده به سیطره کلام ماقبل عمل و مسلط بر عمل و محدود کننده عمل است. چنین بینشی قهراً به نفی آزادی منجر می شود چرا که آزادی رابطه ای است عینی و عملی، نه ذهنی. چنین بینشی اگر بر فضای سیاسی و اجتماعی جامعه حاکم شود، در آنصورت همه حرکت اجتماعی از بیرون به درون منتقل خواهد شد و جهان ذهنی، جهان تصور و خیال، جای جهان واقعی و عینی را خواهد گرفت. این نوع جوامع سنتی، که از آزادی عمل اجتماعی محروم اند، به آسانی در خطر این فشار قرار می گیرند که فضای اجتماعی آنها تبدیل به فضای توخالی حرف، فضای یکسانی و تکرار، فضای دگماتیزم و جزم فکری، فضای تبلیغ یکطرفه و مسخ کننده، فضای عقیم شدن تفکر و خلاقیت شود.
نخستین مشخصه این نوع جامعه سنتی اینست که در حرف رو به آینده دارد ولی در عمل اسیر گذشته است. در فضای این نوع جامعه، زندگی مردم، حرکت و عمل آزاد در مسیر آینده نیست که خود قادر است کلام تازه و تفکر تازه بیافریند، بلکه فضای فکری چیزی جز تذکر تعبدی و کورکورانه نسبت به ارزشهای گذشته یا ارزشهای مخالف با عمل آزاد نیست. این وجه مشخص جامعه سنتی، وجههی اتفاقی و دلخواسته نبوده بلکه ناشی از منطق ذاتی چنین جامعه ای است، چرا که در چنین جامعه ای اصل بر آفرینش و تولید اجتماعی نیست، اصل بر بازسازی گذشته و تولید مثل اجتماعی است. از این روست که بجای ابداع و کاربرد حقایق و قوانین متناسب با زندگی کنونی و عملی مردم، مشروعیت اجتماعی در توسل به گذشته ها و حقایق سپیده دم تاریخ جست و جو می شود.
چنین فضایی، فضای یکسانی و همرنگی است، حتی فضای بیرنگی و بیخودی است. چرا که خود، یعنی آدم زنده و متحرک، با همه امکانات وجودی خویش، در این فضای اجتماعی جایی ندارد و نقشی بر عهده او نیست. او آن دیوانه سودازده تاریخ آفرین نیست که بار امانت زمانه را بر شانه های خود حمل کند و حقیقت تابناک آینده را عریان سازد، بلکه آنچنان عاقل شده است که با تعبد و سرسپردگی در بارگاه احکام، که ریشه در گذشته های دور دارد، مجالی برای کشیدن هیچ نوع باری برای خود باقی نمی گذارد. وظیفه او همرنگ شدن، بیرنگی و بیچهرگی است، و غوطه ور شدن و جذب شدن در مصدر اعلاء رنگها و چهره ها. او، در واقع وجود ندارد، بلکه پرتوی است از وجود کل. او در واقع سخنی برای گفتن ندارد و سخن او همانا بازگو کردن سخن گذشته هاست.
چنین فضایی، فضای گفت و گو و رابطه نیست، فضای شنیدن و بخاطر سپردن است. گفت و گو آنجاست که زندگی با همه تنوع و امکانات عملی اش در کار باشد. آنجا که گذشته اجتماعی، همچون وجودی واحد و سخنی واحد، فضای اجتماعی را در استیلای نفوذناپذیر خویش متوقف و متحجر می کند، دیگر چه گفت و گویی می توان داشت؟ و از آنجا که نفس آزادی، خود در نفس رابطه هاست، پس نفی عملی امکان رابطه ها، در حقیقت نفی عملی آزادی و تصدیق عملی یکجانبگی و جبر است.
چنین فضایی، ذاتاً و ضرورتاً، به دگماتیزم و جزم فکری می انجامد، چرا که فضایی است فاقد تحمل و سعه صدر، که فقط اطاعت و تبعیت را می پذیرد و انحراف از آنها را به هیچ وجه و به هیچ شکل تحمل نمی کند. بازتاب این طرز تلقی از زندگی در روحیه و رفتار افراد همانا قشری بودن و تعبدی بودن است. افرادی به جایی می رسند که حقیقت را نه در عمل خلاق و فعال اجتماعی، بلکه در لا به لای سطور نوشته ها و در طنین توخالی الفاظ که جنبه الوهیت و تقدس به خود می گیرند بجویند. قشری بودن و تعبد از یک سو، و قهرمان نمایی لفظی از سوی دیگر، لازم و ملزوم چنین فضایی از تفکرند که رابطه خویش را با عمل قطع کرده است. بدین سان تفکر اجتماعی قدرت انتقادی خود را از دست می دهد و قادر به بازشناسی حقیقت از خطا نخواهد بود.
یک چنین فضایی، در نتیجه، اساساً فضای نظارت و تبلیغ دائمی و همه جانبه است. از آنجا که زندگی اجتماعی از بنیاد در سپهر کلمات و الفاظ جای دارد و نه در سپهر عمل و اقدام، سازمان اجتماعی در جهت تبلیغ دائمی و نظارت همه جانبه بسیج می شود. چنین پدیده ای در جوامع سنتی گذشته که تکنیکهای علمی تبلیغ و نظارت را در اختیار نداشتند چندان مخرب و زیان بخش نبود، اما در جوامع سنتی امروزی، که فضای اجتماعی و سیاسی آنهاسنتی ولی امکانات فنی و علمی آنها صنعتی و جدید است، چنین برداشتی از زندگی بالمآل به تشدید از خود بیگانگی اجتماعی می انجامد و بجای انسانهایی آزاد و خلاق، مریدانی چشم و گوش بسته و بی اعتقاد تربیت می کند که هنر آنها پایداری نسبت به عقاید خویش نیست بلکه دنباله روی آسان و بی چون و چرا از عقیده مسلط روز است. از این روست که بجای سخنوران و متفکران حقیقی، قشری وسیع از کارورزان حرفه ای کلمات پیدا می شوند که همه ارزش های فرهنگی و معنوی جامعه در دست آنها فقط کالایی استبرای رونق بخشیدن به بازار روز خود، در خدمت قدرت حاکم. این پدیده ای است بسیار خطرناک که بالمآل هستی و بقای ملتها را به خطر می افکند.
اساسی ترین وجه مشخص چنین فضایی، جدایی حرف از عمل است که خود سبب می شود که ساخت و سازمان اجتماعی دچار نوعی دوپارگی بنیادی گردد: یک پاره حرف و یک پاره عمل. در پاره حرف، زبانها دراز و میدان فصاحت و بلاغت گشوده است، اما از زندگی و عمل خبری نیست. در پاره زندگی و عمل، که جدا از حرفها و سخنها به واقعیت روزمره خویش ادامه می دهد، زبان بریده است و امکان بیان جز به استعاره و تمثیل موجود نیست. چرا که زبان فصیح زندگی و عمل ذاتاً با سلطه طلبی و تعبدجویی زبان غالباً تضاد خواهد داشت. از این روست که صراحت و روشنی جای خود را به ایهام و طفره آمیزی می دهد و کار به جایی می کشد که فکر و عمل جامعه به راستی قادر به پیوند خوردن و تکامل یافتن نیست. جامعه در تقلای عملی زندگی خویش، هزاران بار به آزمایش و خطا دست می زند ولی توانایی بهره گیری از خطاها و پیروزی های خود را ندارد چرا که امکان تفکر و بیان درباره عمل خویش و رسیدن به شناخت واقعی را از دست داده است.
چنین جامعه ای قادر به حرکت نیست، چنین جامعه ای همیشه نیاز دارد که دیگران بجای او فکر کنند، دیگران راهگشای مسائل و مشکلات او باشند، دیگران برای او طرح و نقشه توسعه بریزند.
اینهاست وجوه مشخصه جامعه ای که جهان بینی حاکم بر فضای اجتماعی و سیاسی آن از بنیاد با توسعه و تعالی اجتماعی منافات دارد. انقلاب مشروطیت و قانون اساسی ایران گامی بزرگ در جهت گسستن از این جهان بینی و ایجاد فضایی آزاد و مناسب برای توسعه اجتماعی بود. از این روست که در قانون اساسی ایران، همراه با آزادی اندیشه و بیان، آزادی تجمع و آزادی نشر و انتشار نیز تأکید شده است. ما هنگامی نویسنده، شاعر، محقق، دانشمند، فیلسوف، هنرمند و عالم حقیقی خواهیم داشت که ابناء وطن آزادانه جمع شوند، آزادانه عمل کنند، آزادانه بحث و مجادله کنند، به ایراد و انتقاد بپردازند، آزادانه بگویند، بشنوند، بنویسند، منتشر کنند، بسازند و عرضه کنند، و هیچ نوع محدودیتی در انتخاب موضوعهای تجربه های خود و در نحوه عرضه کردن آنها به مردم، جز حدودی که قانون معین کرده، نداشته باشند. تنها از این طریق است که جامعه هویت حقیقی خود را یازخواهد یافت، تنها از این طریق است که سلطه بی امان دروغ از جامعه رخت برخواهد بست و حقیقت و شناخت واقعی جای آن را خواهد گرفت.
اگر به الگویی از توسعه اجتماعی در جهان عقیده داشته باشیم، این الگو تنها از این طریق عملاً تحقق یافته و جز از این طریق در هیچ جای جهان تحقق نخواهد یافت. ادامه هستی هر ملتی در گرو شناخت دقیقی است که آن ملت خود از تجربه های جمعی و آزادانه خویش به دست می آورد. جمع باید آزاد باشد و آزاد بیندیشد. باید صد گل و صدها گل بشکفد تا کارورزان حرفه ای کلمات فرصت پیدا نکنندموجودیت ملتی را کالای ادامه حیات بی مایه خویش کنند و باکی از این نداشته باشند که فرهنگ بی نظیر ایرانی، در مسابقه انحطاط، به تدریج رو به تباهی رود: دریغ است ایران که ویران شود. 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 51 مشترک دیگر بپیوندید