به سالگرد انقلاب 57 نزدیک می شویم . سی و یک سال گذشت ، بی هیچ اوج و فرودی ، از سر عادت و بی حوصلگی . دوستداران انقلاب هر ساله به استقبالش می رفتند ، و مخالفانش نیز آن روزها را به حسرت و تذکار می گذرانیدند . سی و یک سال گذشت و اینک انقلاب 57 ، در نقطه ی صفر تاریخ ، بار دیگر معنا یافته است . اینک دیگر از آن روزها گفتن و لابه لای اوراق آن سالها را خواندن ، تفنن یا کنجکاوی تاریخنگاران و تحلیلگران پنداشته نمی شود ، چه آنکه تاریخ ، دیگر سیاهه ای مبهم در گذشته ای فراموش شده نیست . در این روزهای سخت ، که برگی دیگر از تاریخ ایران در حال ورق خوردن است ، بیش از همیشه به احضار این روح چموش محتاجیم . تاریخ ایرانیان ، این روح ناآرام ، این محتضر همیشگی ، با طنینی مضاعف در برابر ماست . حال می ماند پاسخ این پرسش که : « این تاریخ را چگونه باید خواند ؟ »
بسیاری خود را به خواندن شرح کنش های تاریخی محدود می کنند . کنش هایی از این دست که « شاه رفت » ، « انقلاب پیروز شد » ، « هویدا اعدام شد » و گزاره هایی از این دست . با این حال تاریخ بیش از آنکه از خصلت هایی رمانتیک برخوردار باشد ( آنچنان که در رمان های کلاسیک می توان دید ) ، مبنایی دراماتیک دارد . کنش های تاریخی خلق الساعه و اتفاقی نیستند ، بل پس زمینه ی پر رنگ روان شناختی و اجتماعی دارند . از این رو تاریخ بیش از هر علم دیگری ، با زبان شناسی و تحلیل روانشناختی زبان ارتباط دارد . البته این بدین منزله نیست که همه چیز را در سطح لغزش های زبانی ( به تعبیر فرویدی ) فروکاهیم . چنین کاری سانده اندیشی و تقلیل مناسبات تاریخی است . مفهوم روانشناختی « تصعید / والایش » با این حال ، می تواند به مثابه ترجمانی میان تاریخ سیاسی و تحلیل روانشناختی زبان عمل کند . « تصعید یکی از گونه های مختلف مکانیسم های دفاعی روان است که در آن ، فرد به سبب ناکام ماندن در تحقق اهدافی که ضمیر آگاه آنها را ناپذیرفتنی می شمارد ، ناخودآگاهانه همان اهداف را به شکلی متفاوت اما پذیرفتنی ، محقق می کند » . در تاریخ سرزمینی که لبریز از سرکوب ، محرومیت و ممانعت از برنمونی خواسته های خودآگاه انسانی بوده است ، « تصعید » یکی از متداول ترین اشکال تحقق کنش های تاریخی ( بویژه کنش های سیاسی ) است . تحلیل روانشناختی زبان از این منظر اهمیت می یابد ، بویژه اینکه بسیاری از تحلیلگران تاریخ و حتی مردم عادی در اینکه انقلاب مشروطه یا انقلاب اسلامی از مسیر خود منحرف شده اند ، اتفاق نظر دارند . اما کمتر این انحراف در تحلیل زبانی کنش های سیاسی – تاریخی مورد ارزیابی قرار گرفته است .
با این توضیحات می توانم به پرسشی که در ابتدا طرح کردم بازگردم . روشن است که بجای خواندن شرح کنش های تاریخی همچون خواندن رمان تاریخی پرهیجان احساسات برانگیزی ، باید به خواندن لغزش های زبانی برسازنده ی آن کنش های تاریخی- سیاسی پرداخت . اینک که قریب یک قرن از حوادث مشروطه و سه دهه از انقلاب 57 فاصله گرفته ایم ، با خواندن اوراق و اسناد تاریخی از منظر تحلیل آسیب های زبانی مستتر در آنها ، به نتایج شگرفی می رسیم ، که بی توجهی به این نتایج ، می تواند ما را در معرض تکرار تلخ تاریخ ( گر چه اینبار از مجرایی متفاوت ) قرار دهد .
امروز مصاحبه ای تاریخی را انتخاب کرده ام که البته بخاطر اهمیتش ، اینجا و آنجا نقل قول های متعددی از آن می شود : اولین گفتگوی خبرنگاران ایرانی ( منصور تاراجی به نمایندگی از روزنامه ی اطلاعات و نوشابه امیری به نمایندگی از روزنامه ی کیهان ) با آیت الله خمینی در پاریس است . مصاحبه در روز سوم بهمن 1357 بطور همزمان در هر دو روزنامه بچاپ رسید و برای اولین بار ، دو ایرانی رودر روی آیت الله نشستند . هنوز تا بازگشت آیت الله خمینی روزها باقی بود و چند روزی بیشتر از خروج شاه نمی گذشت . تغییرات بنیادین محتمل و اجتناب ناپذیر به نظر می رسید ، اما شرح جزئیاتش را کمتر کسی می توانست به گمانه نشیند .
شرح کامل این پرسش و پاسخ را از روزنامه ی کیهان آن روز مشاهده می کنید . از ذکر دوباره اش اینجا در می گذرم ، و مایلم دوستان این مصاحبه را از منظر تحلیل زبانی کنش سیاسی یا آنچه « نشانه های تصعید روانی در زبان » خوانده می شود ، مورد تامل قرار دهند . این تامل نه تنها در پاسخ های آیت الله ، بل در پرسش های این دو خبرنگار نیز باید در نظر آورده شود . بویژه بر روی دو پرسش و پاسخ های آن تاکید می کنم :
سوال ( از نوشابه امیری ) : چون مرا به عنوان یک زن پذیرفته اید ، این نشان دهنده ی این است که نهضت ما ، نهضتی مترقی است ، ولی دیگران کوشیده اند آن را عقب مانده معرفی کنند . فکر می کنید آیا باید زنان ما حتما حجاب داشته باشند ؟ و مثلا روسری روی سر داشته باشند ؟
پاسخ : اما اینکه شما را پذیرفتم ، بنده شما را نپذیرفتم ، شما آمدید اینجا و من نمی دانستم شما می خواهید بیائید اینجا که پذیرفتم . این هم دلیل بر این نیست که اسلام مترقی است ، که به مجرد اینکه شما به اینجا آمدید دلیل بر این است که اسلام مترقی است . ترقی هم به این نیست که زنها خیال کرده اند یا مردهای ما خیال کرده اند . ترقی به کمالات انسانی و بااثر بودن یک زن در مملکت است ، نه باینکه سینما برویم که « دانس » برویم و این ها ترقیاتی است که محمدرضا برای شما درست کرد که شما را به عقب رانده که ما باید بعدها جبران کنیم . شما آزادید در کارهای صحیح دانشگاه بروید ، هر کاری را که صحیح است بکنید و همه ی ملت آزادند در اینها ، اما اگر بخواهند کارهای خلاف عفت بکنند و یا کارهای خلاف ملیت بکنند از آنها جلوگیری می شود و این دلیل بر ترقی و مترقی بودن است .
سوال ( باز هم از نوشابه امیری ) : نقش زنان در حکومت اسلامی چگونه خواهد بود ؟ آیا در امور کشور شرکت خواهند داشت ؟ مثلا آیا وزیر خواهند شد ، البته اگر استعداد و لیاقت نشان دهند ؟
پاسخ : جواب اینها بسته به این است که حکومتی که پیش می آید تکالیف را معین کند . الان وقت این حرفها نیست .
کلمات یا جمله هایی را برجسته تر کرده ام . این ها نمونه های خوبی در تحلیل زبانشناختی کنش سیاسی – تاریخی اند ، که بی توجهی به آنها می تواند پیامدهایی پیش بینی ناشده را به همراه خود آورد . شاید ضروری باشد که این نگاه را درباره ی آنچه این روزها می شنویم نیز داشته باشیم . بویژه آنگاه که می گویند : « الان وقت این حرفها نیست » . وقت هر سخنی همین حالاست ، از سخن نترسیم ، از ابهامی که در پس مسکوت ماندن آن سخن خود را می نمایاند بیم داشته باشیم !

«اما اینکه شما را پذیرفتم ، بنده شما را نپذیرفتم ، شما آمدید اینجا و من نمی دانستم شما می خواهید بیائید اینجا که پذیرفتم . این هم دلیل بر این نیست که اسلام مترقی است ، که به مجرد اینکه شما به اینجا آمدید دلیل بر این است که اسلام مترقی است . ترقی هم به این نیست که زنها خیال کرده اند یا مردهای ما خیال کرده اند . ترقی به کمالات انسانی و بااثر بودن یک زن در مملکت است ، نه باینکه سینما برویم که « دانس » برویم و این ها ترقیاتی است که محمدرضا برای شما درست کرد که شما را به عقب رانده که ما باید بعدها جبران کنیم .»
))))))))))
احتمالاً داده ابراهیم نبوی براش نوشته اینارو.
چاکریم
توسط: ورتیگونه در ژانویه 28, 2010
در 8:48 ب.ظ.
مصایب آنا جان، تاکیدی که روی تامل بر پرسشهای نوشابه امیری داشتی جالب بود. شیوه پرسش کردنی که سعی میکنه یک سرنخهایی به پرسش شونده بده که پرسشگر انتظار چه جوابهایی رو داره، میشه از همون جملات خود نوشابه امیری استفاده کرد و جواب سوالات رو داد.
اتفاقاً جدال با جهل رو که میخوندم، همین احساس رو داشتم که این خانوم بعد از سالها هنوز هم همین شیوه رو داره، و متاسفانه متوجه هم نیست که نحوه پرسشگری از روحالله خمینی، با شیوه به چالش کشیدن استاد بیضایی باید متفاوت باشه. البته در اونجا استاد با تیزهوشی منحصر به فردش، به شکل کامل مصاحبه رو اداره میکنه و دست و پا زدنهای امیری برای القای اندیشه خودش به خواننده کاملاً بینتیجه میمونه. مثلاً اونجایی که بیضایی رو متهم میکنه که در آثارش مردم رو خبیث به تصویر میکشه!! یا جایی که بر سر امید و ناامیدی در قیاس بین «آرش» سیاوش کسرایی و استاد بیضایی جدل میکنه.
مثل همیشه عالی و به موقع و اما بازهم گوش شنوا کو
توسط: ورتیگونه در ژانویه 28, 2010
در 8:58 ب.ظ.
سلام ورتیگونه ی عزیز
راستش من به خانم امیری بخاطر خاطرات خوبی که از صدایش در دوبله ی کارتونهای دوران کودکی داشتم ، همواره دید مثبتی داشته ام . با این حال امیری ژورنالیستی بسیار احساساتی است که این بسیار به او لطمه می زند . مسیح علی نژاد هم الان دارد راه نوشابه امیری را می رود ، هر دو از یک نقطه آسیب پذیرند . گرچه دلنشین می نویسند و سخن می گویند ، اما هوشمندانه خطرات بازی رندانه ی سیاست را در نظر نمی گیرند
توسط: passionofanna در ژانویه 29, 2010
در 6:30 ق.ظ.
عالی بود.کاش می شد چشم و گوش مان را تربیت کنیم که اونچه که در ظرف زمانی خودش خیلی با اهمیت به نظر نمیاد رو هم به کارکرد و مقصود نهان گوینده از گفتنش پی ببریم.خیلی روشنگرانه و عبرت آموز بود ممنون
توسط: amir در ژانویه 29, 2010
در 9:04 ق.ظ.
آنچه مرا متعجب می کند مردمی نیستند که سی سال پیش تمامی علایم رهبری جهل و خشونت و بدویت را ندیدند و چشمهابشان را بستند و آن را پذیرفتند. چیزی که مرا مبهوت می کند کسانی هستند که هنوز به پای بندی به آن آرمانها می بالند و از حرمت جنایتکاران دم می زنند!
توسط: نسوان در ژانویه 29, 2010
در 5:51 ب.ظ.
بعله اینجوریاست!
تأکیدات زیاد سالهای بعد امام بر اصل ولایت مطلقه فقیه هم همینجوری و باری به هر جهت است
توسط: خوارج در ژانویه 29, 2010
در 7:34 ب.ظ.
مصاحبه «فالاچی» با امام هم جالبه!
بد نیست اوون رو هم تصعید کنید!!!!!!!
توسط: خوارج در ژانویه 29, 2010
در 7:35 ب.ظ.
درود بر خوارج گرامی .
امر حضرتعالی تصعید خواهد شد !
توسط: passionofanna در ژانویه 29, 2010
در 10:34 ب.ظ.
یادم می آد جایی کسی مقایسه کرده بود کسانی رو که درون یک انقلاب هستند و فرایند، حرکت و تغییراتش رو لمس می کنند و اونهایی که خارج از این قاب اند: پس از تاریخی ناظر اند یا در دیگر سرزمینی خواننده و بیننده. شاید فوکو بود یا دلوز یادم نیست. ماجرا هم اینجا همینه بی توضیح زیادی: ما شرایط این مصاحبه رو سخت درک کنیم. ما اغماض غریبی رو که یک ملت نسبت به سفاهت، کم مایگی و تحجر خمینی در این مصاحبه روا داشته رو سخت درک کنیم. اینقدر هم هست که ترجیح می دیم فراموش کنیم یا صرفا تقبیح.
ولی همون طور که می گی این خطر همین الان وجود داره. ما شاید -نه، قطعا- خیلی چیز ها رو نمی بینیم: بله همه چیز رو باید گفت. «بنا هایی فرو می ریزند و در این میان ساختمان های دیگری سر بر می آورند و در این گرد و خاک که می تواند بگوید که چه زاده خواهد شد؟» فرم بعدی ما چیه؟ جنبش سبز به کجا می ره؟ باز بازیچه دست زرنگ ها و آدم کش ها نشیم؟ باز قانون اساسی و دادگاه هامون به این سرنوشت نیافتند؟ باز سر از دیکتاتوری در نیاریم؟ چی می شه کرد؟ بالاترین تخته گاز می ره. همه شتاب دارند که سرنگونی رو جشن بگیرند. ما هم بخشی از همین شتاب و بی طاقتی. چیز هایی ولی، کم هست هنوز. نمی دونم. لا اقل تو بیار و بکش که جای چه چیزی خالیه….؟
توسط: Herberts در ژانویه 29, 2010
در 11:12 ب.ظ.
بسیار لذت بردم. پلار جان من متاسفانه دیر دیدم این پستتو ولی خوب شد که دیدم! +++
راستی بد نیست راجع به «کاریزما» هم فکر کنی مورد مشابه هم توی دنیا زیاده. ولی چیزی که در اون نوع افراد به چشم میخوره یک حس زورگیی همراه با قدرت دارند. کسی که عوام احساس میکنن میتونه حقشون رو بگیره (پوپولیست در معنای عام که خودت هم اشاره بهش کردی) اما این وجه زورگویی و تکبّر هم باید داشته باشه به صورتی که برای همگان قابل دسترسی نباشه (حداقل در ایران مردم باید به نحوی ازش حساب ببرند و من فکر میکنم اکثریت قبل از انقلاب همین خصوصیت خمینی را هم میپسندیدند) به نظرم بستر به وجود آمدن دیکتاتورها باید در یک جامعه باشه یعنی مردمان به دنبال اینگونه افراد هم میگردند در شرایط خاصی برای همین عنصر شانس هم باید اضافه کرد که در زمان مناسب در جای مناسب هم باشند. من در عجبم که خواص هم اون زمان چطوری به این صورت خودشون رو گول زدند! اگه بگم این فقر فرهنگی هست نباید ناراحت شد. حتی خبر نگار که ذهنش باید پرسش گر باشه و هر حرفی رو قبول نکنه و اجازه نده که سرش رو کلاه بزارن و در زرورق احساسات گیرش بندازن، اینجا رسما خودش سر خودشو کلاه میذاره! البته در شرایطی که ما در یک نوع دیکتاتوری به سر میبردیم خیلی بعید نبود که گرفتار دیکتاتور نوع دوم هم بشیم چون فاصلهای در کار نبود که فقرهای فرهنگی جبران بشن. از تشبیه با مسیح علی نژاد هم بسیار لذت بردم. خبرنگاری احساسی! شاید نثرش برای نوشتن داستانهای کوتاه بسیار عالی باشه ولی نه برای یک خبر نگار. اکثرا کلمه به کلمه مقالاتش رو میخونم احساس میکنم در حین نوشتنشون اشک نویسنده جاری بوده. شاید در ایران درست آموزش نمیبینند که چگونه باید مو را از ماست بیرون بکشند…و این هم هست که متاسفانه نویسندگان ما جناحی مینویسند و از قلمشون در راه هدف خاصی استفاده میکنن این هدف میتونه ظاهر کاری تزیینی جملهای باشه که منظور گوینده اصلا اونی نبوده که در انتها نوشته میشه یا اینکه دفاع از این و آن. شایدم اشکال در ماست که به متن توجه نمیکنیم و به جملات دقیق نمیشیم.
توسط: whitecube در فوریه 2, 2010
در 3:48 ق.ظ.
بنام یزدان
متاسفانه مردم ما بیش از حد ظاهر بین واحساساتی هستند.
وباز هم متاسفانه چاپلوسی را بحدی رساندند که هر که را بخواهند یکشبه بهاوج اعلا میرسانند( بایک غوره سردی و با یک مویز گرمیشان میشود ).مطمن باشید اگر ده بار هم انقلاب شود باز همان است که بود.
توسط: جوادی در فوریه 21, 2010
در 6:05 ق.ظ.