<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>مصائب آنا</title>
	<atom:link href="http://passionofanna.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://passionofanna.wordpress.com</link>
	<description>خانه ام ابری است ، اما ابر باران اش گرفته است / اینجا درباره ی هنر ، تاریخ و سیاست می نویسم</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Jan 2012 07:25:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='passionofanna.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/6088678ae07bb46b9c45e725fc3ddabd?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>مصائب آنا</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://passionofanna.wordpress.com/osd.xml" title="مصائب آنا" />
	<atom:link rel='hub' href='http://passionofanna.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>پوینده، مترجم اندیشه / مدیا کاشیگر</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/12/10/%d9%be%d9%88%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d8%b4%db%8c%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/12/10/%d9%be%d9%88%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d8%b4%db%8c%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 11:57:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1270</guid>
		<description><![CDATA[در سالگرد قتل محمدجعفر پوینده قرار داریم. برای آنان که صرفاً صحنه ی سیاسی ایران را می کاوند، نام پوینده شاید همچون نام بسیارانی دیگر باشد، یکی از هزاران قربانی خاموش خشونت ورزی در ایران. اما برای من و آنهایی که کار پوینده را در خلال سالها پی گیری کرده اند، او یک نام ساده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1270&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در سالگرد قتل محمدجعفر پوینده قرار داریم. برای آنان که صرفاً صحنه ی سیاسی ایران را می کاوند، نام پوینده شاید همچون نام بسیارانی دیگر باشد، یکی از هزاران قربانی خاموش خشونت ورزی در ایران. اما برای من و آنهایی که کار پوینده را در خلال سالها پی گیری کرده اند، او یک نام ساده نیست&#8230; واژگان او همراه تجربه های ناب و البته دشوار خوانش لوکاچ، گلدمن و&#8230; بوده اند. اندک متون موجود پیرامون جامعه شناسی ادبیات را مدیون او هستیم، آن چنان که بیش از یک دهه پس از مرگ او، کمتر متن قابل اعتنایی از گلدمن یا باختین به فارسی ترجمه شده است. در نوشتار ذیل، مدیا کاشیگر (مترجم مطرح و دوست قدیمی پوینده)، فراق خونین او را بهانه ای کرده است تا از دلتنگی ها و رنج های حرفه ای او سخن بگوید&#8230; این یادداشت را به نقل از مجله ی پیام امروز، شماره ی بیست و هفتم (دی ماه 1377) بازمی خوانیم:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/12/pouyandeh.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/12/pouyandeh.jpg?w=500" alt="" title="pouyandeh"   class="aligncenter size-full wp-image-1271" /></a></p>
<p>نوشتن از محمدجعفر پوینده، یعنی نوشتن از دست کم سه چیز: آدمی که بود، کاری که کرد و مرگی که یافت.<br />
اگر چه فکر نمی کنم در عمل ممکن باشد، اما تصمیم گرفته ام فقط راجع به کار او به عنوان مترجم بنویسم، یعنی حرفه اش.<br />
اگر او مترجم حرفه ای شد، بی گمان برای خدمت به هدف هایی دیگر بود، هدف هایی که هم در آغاز دوستی مان باهم -در اوایل سال های 60- بر آنها تأکید داشت، هم در واپسین گفت و گوی منتشر شده اش تکرار کرد و هم در پیام بدرود همسرش بر مزار او بازتاب یافت: «خدمت گزاری حقیقت و آزادی». اما نکته ی اول و مسلم اینکه تنها راه خدمت به حقیقت و آزادی، مترجمی نیست. نکته ی دوم هم آنکه محمدجعفر پوینده فقط «یک» حقیقت و «یک» آزادی را ترجمه نمی کرد. منظورم اصلاً آن تحولی نیست که در نیمه های دهه ی 60 در کارش پیش آمد و سبب شد ترجمه ی متن های ادبی را رها کند تا مترجم اندیشه شود. منظورم آن است که فوری پس از این تحول، تحول دیگری نیز در کار او آغاز شد. اگر چه با ترجمه ی جامعه شناسی ادبیات به حق به عنوان یکی از بهترین متخصصان ایرانی «لوسین گلدمن» شهرت یافت، اما در «گلدمن» نماند و خیلی زود به سراغ افق و افق های فکری دیگر رفت: «باختین» که اندیشه اش سنخیت چندانی با داستان «لوکاچ» ندارد به جز اینکه از همان خاستگاه سرچشمه می گیرد، یعنی از علاقه به شناخت آنچه پیوند انسان را با آفرینش ادبی و هنری موجب می شود. پس از «باختین» نیز، هم زمان با بازگشودن افق های دیگری به روی خوانندگان فارسی زبان خود، با ترجمه ی کتاب هایی مانند: «اگر فرزند دختر دارید&#8230;» و «اعلامیه ی حقوق بشر و تاریخچه ی آن» و&#8230; دلبستگی هایش را به مسائل مشخص تر بشری نشان می داد- مانند تبعیض جنسی، نقض حرمت انسانی و&#8230;<br />
و چون محمدجعفر پوینده خدمت گزار حقیقت و آزادی بود -و نه «یک» حقیقت و «یک» آزادی- و چون برای این خدمت گزاری، مترجمی را برگزیده بود و نه مبارزه ی سیاسی یا حزبی را، بر این باورم که در ترجمه، هدف سومی را برای خدمت گزاری یافته بود: خدمت گزاری به خود ترجمه. از قضا، در میزگردی که مجله ی آدینه، در تابستان 1375، راجع به ترجمه برپا داشت، او جزو معدود شرکت کنندگانی بود که به تبیین مشخصی از شکل بحران فعلی ترجمه در ایران رسیده بود و این که به رغم فراوانی مانع های بازدارنده -از بحران نشر و فروش کتاب گرفته تا این واقعیت انکارناپذیر که با ترجمه ی کتاب، هیچ رفاهی برای مترجم ساخته نمی شود- این بحران نمی تواند نگران کننده باشد، چون بحران بلوغ و از تبعات ناگزیر رسیدن به تولید انبوه است. اگر روح حرف هایش درست در ذهنم مانده باشد، آن چه او را نگران می کرد، این بود که این بار نیز بلوغ به پختگی نرسد و نهضت دوباره جوان ترجمه ی ایران باز چا نگیرد و جوان مرگ شود. اتفاقی که در یکصد سال گذشته مکرر افتاده است.<br />
نه با ده ها مقاله ی او کاری دارم و نه با انبوه کتاب هایی که ویرایش کرده است. می خواهم فقط راجع به کارش به عنوان مترجم حرف بزنم، شاید بتوانم هم دلایل نگرانی او را اندکی بشکافم و هم تصویرگر بخشی از زندگی او شوم. وقتی با او اشنا شدم، هنوز سی سالش نشده بود، فقط دو کتاب ترجمه شده داشت و به ترجمه ی کتاب سومش مشغول بود -کتابی که هنوز نشر نیافته است- و در این پانزده یا شانزده سال، او افزون بر هفده کتاب دیگر ترجمه کرد، یعنی سالی بیش از یک کتاب، کاری که بسیاری از ما مترجمان، هرگز توان انجام آن را نیافته ایم و نخواهیم یافت زیرا در پس هر کتابی که به بازار می آید فرآیندی بس جان فرسا خوابیده است. اگر چه برای بسیاری ملال آور باشد، اما مصرم این فرآیند را بشکافم.<br />
در آغاز آغاز، یافتن کتابی برای ترجمه قرار دارد، یعنی باید ده ها و ده ها کتاب دیگر را بخوانی که ترجمه نخواهی کرد. بعد، باید به سراغ ناشر بروی، شکلی که اگر مترجم پرفروش نباشی -که تو مترجم پرفروش نبودی- حل آن را سرانجام به پس از اتمام ترجمه موکول می کنی: وانگهی کیست «روی هوا» و «جنس» را ندیده، معامله کند؟ (چون فرهنگ، هم چه خوش مان بیاید یا نه، در بازار مصرف اول یک کالاست و بعد هر چیز دیگر) پس مشغول ترجمه می شوی و تازه با مشکلات ناگزیر و خاص کار ترجمه مواجه می شوی: نویسنده موظف نیست حرفش را به شکلی سهل الوصول بزند، این تو مترجمی که باید حرف او را در فارسی قابل فهم کنی. لغت نامه ها پاسخ گو نیستند، پس به سراغ آدم ها می روی. آدم ها هم پاسخ گو نیستند، پس از آنان می خواهی به سراغ آدم های دیگری بروند که شاید پاسخ را بدانند. ناگهان می بینی یک هفته است معطل معنای فقط یک جمله مانده ای. بالاخره کار را تمام می کنی. بدت نمی آید یک آمار بگیری و بفهمی برای هر صفحه ی کتاب، چند ساعت وقت گذاشته ای. اما اینک اگرچه هنوز از کارت راضی نیستی، اما کارت «جنس» شده است و قابل عرضه است. اینک قرار نیست «روی هوا» معامله کنی. پس مرحله ی انتظار پاسخ ناشر آغاز می شود. یا بخت یارت است و اولین یا دومین یا سومین پاسخ مثبت است یا همچنان باید «جنس» را به خریداران احتمالی بعدی عرضه کنی. بالاخره ماشری می یابی، پیش پرداختی نمی گیری یا می گیری که دست بالا یک سوم حق الترجمه ات است و برمی گردی به خانه و تازه یادت می آید می خواستی یک مرور دیگر هم بر ترجمه ات داشته باشی. خودت را با امید جبران کاستی ها ر هنگام غلط گیری تسکین می دهی و خواندن ده ها کتاب دیگر را برای یافتن کتاب بعدی آغاز می کنی، بی خبر از آن که رکود بازار و ترس مقدم بر ممیزی، هنوز باید ساعت ها وقتت را بکشد و نگذارد نه در ترجمه ی جدیدت پیش رفت کنی و نه در وصول دوسومی که از حق الترجمه ات مانده است. بالاخره از خوان حروف چینی هم می گذری و تازه می فهمی غم نان برایت مجالی برای بازبینی، آن چنان که دلت می خواهد، نخواهد گذاشت. علت وفور غلط های املائی و انشائی را در کار بالزاک، با همه ی گوشت و استخوان می فهمی -همان بالزاکی که ترجمه را با او آغاز کرده ای و همانند تو خدمت گزار الاهه ی بی رحم آفرینش و ادبیات بود. و هنوز به خوان ششم، خوان ممیزی نرسیده ای و بعد از آن، خوان هفتم، خوان بازار در راه است: چند نفر «لوکاچ»، «گلدمن»، «باختین»، «هورک هایمر»،&#8230; می خوانند و چند نفر از این عده، حاضرند کتابت را بخرند؟ ممیزی نشده ات هم بازار ندارد.<br />
بر نثرت در ترجمه می توان خرده ها گرفت. خودت بهتر از هرکس بر این خرده ها آگاه بودی و همین ملاحظه مرا -تا وقتی زنده بودی- از نوشتن درباره ی کارهایت بازمی داشت: می ترسیدم خرده گیری هایم، عظمت تلاشت را پنهان کند. سکوت را ترجیح می دادم، مطمئن به اینکه چون خدمت گزار ترجمه نیز شده ای خودت بهتر از هرکس درصدد رفع این کاستی ها برخواهی آمد -اگر غم نان بگذارد. و راستی هم برآمدی: دیگر فقط انتقال پیام برایت مهم نبود، به ترجمه به عنوان کار ادبی نیز نگاه می کردی. ماه ها کارت بر یک کتاب بدی را نادیده گرفتی فقط چون فارسی اش را نپسندیدی و به رغم همه ی علاقه ات به آن کار و ساعت های آزگاری که با آن کلنجار رفتی، خدمت گزاری ترجمه را بر آن یک سوم پیش پرداختی که سخت محتاجش بودی، ترجیح دادی.<br />
این حرف ها برای جلب ترحم نیست: نه زنده ات نیازمند ترحم بود و نه کشته ات. تو آگاهانه مترجمی را برگزیدی.<br />
و کلام آخر این که اگر خشونت همزاد بشر است، مدنیت با نفی خشونت همزاد است و نفی خشونت یعنی کاری که تو، زندگی و مرگ خود را در عمل وقف آن کردی. تنها افسوسم اینکه خدمت گزاری ترجمه را تازه آغاز کرده بودی که جوان مرگ شدی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1270/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1270&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/12/10/%d9%be%d9%88%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87%d8%8c-%d9%85%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87-%d9%85%d8%af%db%8c%d8%a7-%da%a9%d8%a7%d8%b4%db%8c%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/12/pouyandeh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">pouyandeh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عکس تاریخی / یدالله سحابی در مراسم خاکسپاری داریوش و پروانه فروهر</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/11/23/%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b3%d8%ad%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d9%be/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/11/23/%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b3%d8%ad%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d9%be/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 20:34:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[عکس های تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1266</guid>
		<description><![CDATA[و باز هم آذر&#8230; ماه آن دشنه های حریص! درباره ی ماجرای قتل های زنجیره ای پیش از این بازخوانی های تاریخی مفصلی داشته ایم و البته در آینده نیز خواهیم داشت. اما این روزها اتفاقی به این عکس برخوردم؛ عکس پیر تکیده ی سیاست یداالله سحابی، خمیده و رنجور در پیشگاه تلی از خاک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1266&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و باز هم آذر&#8230; ماه آن دشنه های حریص!</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_0840.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_0840.jpg?w=295&#038;h=430" alt="" title="IMG_0840" width="295" height="430" class="aligncenter size-medium wp-image-1267" /></a></p>
<p>درباره ی ماجرای قتل های زنجیره ای پیش از این بازخوانی های تاریخی مفصلی داشته ایم و البته در آینده نیز خواهیم داشت. اما این روزها اتفاقی به این عکس برخوردم؛ عکس پیر تکیده ی سیاست یداالله سحابی، خمیده و رنجور در پیشگاه تلی از خاک که  لحظاتی پیشتر پیکر داریوش و پروانه فروهر را در خود بلعیده است. تصویر به غایت رقت انگیز و تلخی است. تکیدگی سیاستمداری خسته در مواجهه با پیکر مثله شده ی سیاست مداری دیگر؛ هر دو گرفتار آمده به قهر انقلابی که خود نخستین بار به عنوان دولتمردان برآمده از آن در برابر دوربین های خبرنگاران قرار گرفتند.<br />
این، تصویری از زوال سیاست ورزی در ایران معاصر است!<br />
(تصویر از: مجله ی پیام امروز، شماره 34، آبان 1378)</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1266/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1266&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/11/23/%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%b3%d8%ad%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%ae%d8%a7%da%a9%d8%b3%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_0840.jpg?w=212" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_0840</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گفت و گوی تاریخی منصور تاراجی با قذافی: انقلاب ایران و لیبی، نخستین جنبش های مترقیانه در جهان اسلام هستند!</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/11/10/%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%82%d8%af%d8%a7%d9%81%db%8c/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/11/10/%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%82%d8%af%d8%a7%d9%81%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Nov 2011 14:24:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1254</guid>
		<description><![CDATA[هنگامی که انقلاب اسلامی در ایران پیروز شد، رهبران تندروی عرب با شادمانی ظهور متحد جدیدی را در مبارزه با اسرائیل نظاره می کردند. به فاصله ی کوتاهی از پیروزی انقلاب یاسر عرفات و هانی الحسن به تهران آمدند و معمر قذافی رهبر لیبی نیز سرهنگ جلود نخست وزیر خود را روانه تهران کرد. گرچه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1254&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هنگامی که انقلاب اسلامی در ایران پیروز شد، رهبران تندروی عرب با شادمانی ظهور متحد جدیدی را در مبارزه با اسرائیل نظاره می کردند. به فاصله ی کوتاهی از پیروزی انقلاب یاسر عرفات و هانی الحسن به تهران آمدند و معمر قذافی رهبر لیبی نیز سرهنگ جلود نخست وزیر خود را روانه تهران کرد. گرچه مقامات جمهوری اسلامی به واسطه ی رخ دادن آن حوادث نامعلوم برای موسی صدر از قذافی دل چرکین بودند، اما از دست دادن چنین متحد پرحرارتی را نیز به سود خود نمی دانستند. دشمنی سرسختانه قدافی با اسرائیل و مواضع تند علیه شاه سابق ایران، او را در هیبت یک انقلابی راستین می نمایاند. در زمستان 1358، منصور تاراجی گزارشگر ارشد روزنامه اطلاعات به بن غازی رفت تا از نزدیک با این چهره ی عجیب و جنجالی جهان عرب به گفت و گو نشیند. حاصل آن گفت و گوی تفصیلی در شماره ی چهارم و ششم بهمن منتشر شد. بازخوانی تاریخی امروز، اختصاص به این مصاحبه دارد. بیان تشابهات و تفاوت های انقلاب اسلامی و انقلاب لیبی (به تعبیری صحیح تر؛ کودتای قذافی)، اظهار نظر درباره ی مفاهیمی چون قدرت، دموکراسی و نظام پارلمانی و پیش بینی درباره ی آینده انقلاب ایران، رئوس این مصاحبه را تشکیل می دهند. رجوع به این مصاحبه اینک که رژیم قذافی فروپاشیده و جمهوری اسلامی نیز با بحران های بسیاری مواجه است، معنادارتر خواهد بود. نکات عمده این مصاحبه تاریخی مرتبط با ایران (که دارای سرفصل های دیگری نیز پیرامون رابطه ی لیبی با جنبش الفتح بوده است) در ادامه می آید:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_2722.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_2722.jpg?w=500" alt="" title="IMG_2722"   class="aligncenter size-full wp-image-1259" /></a></p>
<p>تاراجی: برادر قذافی؛ نخست اجازه دهید تشکرات قلبی خود را از اینکه با این مصاحبه موافقت کردید ابراز دارم. می دانم گرفتاری های زیادی در سطح داخل و خارج دارید، لکن به لحاظ اهمیتی که برای انقلاب ایران و به ویژه رهبر بزرگ جهان اسلام آیت الله العظمی امام خمینی قائل هستید، مرا به عنوان نخستین روزنامه نگار ایرانی بحضور پذیرفتید.<br />
اول سپتامبر 1969 انقلاب شما روی داد و جای بسی تأسف است که من ده سال دیر به سرزمین شما آمده ام. ولی نیک آگاه هستید که شاه دیکتاتور نمی گذاشت ملت ایران از زندگی ملت برادر لیبی به درستی آگاه شود و ذکر نام انقلاب لیبی در مطبوعات ایران جرمی نابخشودنی محسوب می شد. بهرحال در فارسی ضرب المثلی داریم که می گوید ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است&#8230;<br />
سوال نخست من این است: انقلاب ایران را چگونه تجزیه و تحلیل می کنید؟ اندیشه و نظر شما نسبت به انقلاب ایران در زمینه های گوناگون چیست؟ انقلاب ایران چه تجربه ای می تواند باشد برای سایر ملل جهان؟ چه رابطه ای بین انقلاب ایران و انقلاب لیبی وجود دارد؟<br />
قذافی: من بارها نظر خود را در مورد انقلاب ایران بیان داشته ام و همیشه آنرا نیز نه به عنوان انقلاب ایران، بل انقلاب اسلامی در جهان تلقی کرده ام. من معتقد بوده ام که اجرای عملی اصل مسلم انقلاب و پیشنهادهای مطرح شده توسط لیبی، برای انقلاب ایران ضروری است. انقلاب ایران یک انقلاب توده ای به معنای واقعی کلمه می باشد، رابطه بین انقلاب ایران و انقلاب الفاتح (انقلاب اول سپتامبر 1969 لیبی) روابط استراتژیکی است، روابطی براساس قرآن کریم.<br />
هر دو انقلاب، یعنی انقلاب ایران و انقلاب لیبی مستمر است و هر یک تکمیل کننده دیگری است. با انقلاب ایران و انقلاب لیبی می توان دنیای تازه ای خلق کرد، دنیایی کاملاً متفاوت با آنچه تاکنون بوده است.<br />
این دنیای تازه، دنیای توده ها و خلق ها خواهد بود. دو انقلاب ایران و لیبی کلید خلق این دنیای جدید است، یعنی دنیای توده ها.<br />
انقلاب ایران برپایه انقلاب توده ای اسلامی بنا گرفته است.</p>
<p>تاراجی: پس از انقلاب ایران، چه تغییر بزرگی ممکن است در مناسبات بین جماهیریه (لیبی) و جمهوری اسلامی ایران روی دهد، و این تغییر در چه زمینه هایی مانند اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می تواند قاطع تر باشد؟<br />
قذافی: انقلاب ایران و لیبی دو انقلاب توده ایست که در جهان اسلام روی داده است<br />
این دو انقلاب، مبین دو جنبش تاریخی در جهان اسلام است که خصوصیت ضدامپریالیستی دارد. حرکت انقلاب لیبی و ایران نخستین، توجه کنید، می گویم نخستین، جنبش هایی با خصوصیت مترقیانه اند در جهان اسلام.<br />
تمام جنبش هایی که تاکنون در جهان اسلامپدیدار گشته است، خصوصیت ارتجاعی و راستگرا داشته اند، زیرا این خصلت راستگرایان و مرتجعان است که همیشه در کنار امپریالیسم قرار گیرند. به همین جهت، امپریالیسم همیشه طرفدار جنبش های اسلامی ارتجاعی بوده است، امپریالیسم از جنبش های ارتجاعی در جهان اسلام، نه تنها واهمه ای نداشته است، بلکه آنها را حمایت و تأیید کرده است.<br />
از سوی دیگر جنبش های مارکسیستی همیشه سعی کرده اند به  عنوان تنها جنبش مترقی، پیشرو و آزادیخواهانه جلوه گر شوند. به معنی دیگر چنین وانمود سازد که جنبش مترقی دیگری در جهان اسلام، جز جنبش مارکسیستی وجود ندارد، لذا تمام جنبش های سیاسی در جهان اسلام که طالب ترقی و پیشرفت جامعه هستند، ناگزیر باید به او بپیوندند.<br />
به دنبال انقلاب لیبی و ایران و نیز از طریق کتاب الاخضر (کتاب سبز که قذافی شخصاً نوشته و رهنمود انقلاب لیبی است) می توان اعتقاد پیدا کرد که اینک جنبش تازه ای کاملاً متفاوت با جنبش های مارکسیستی و جنبش های ارتجاعی اسلامی در جهان اسلام پدیدار گشته است. به مفهوم دیگر باید گفت امکان تازه ای برای رشد و نمو جنبش های ترقی خواهانه در جهان اسلام به وجود آمده است. انقلاب لیبی و ایران، برای وحدت دو دنیای اسلام، یعنی دنیای سنی و شیعه ضروری است.</p>
<p>تاراجی: یا اخی قذافی؛ برای جهان عرب، شما تا حدودی بیانگر پیکار علیه امپریالیسم و صهیونیسم بوده اید، مایلم شما عقاید خود را در زمینه مبارزه علیه امپریالیسم و صهیونیسم تشریح کنید تا ملت ایران به درستی دریابد، عقاید شما در زمینه مبارزه علیه امپریالیسم و صهیونیسم چیست؟<br />
قذافی: از نظر ما، تمام ملل جهان توسط دیکتاتورها اداره می شوند و دیکتاتورها بر مردم جهان مسلط اند. تنها راه حلی که می تواند ملل زیر سلطه را از یوغ دیکتاتورها رها سازد، انقلاب توده ای نظیر انقلاب ایران و مستقر ساختن قدرت خلق هاست.<br />
این کمیته های انقلابی است که باید توده های مردم را برای برپا کردن انقلاب برانگیزد و قدرت خلق را مسلط سازد.<br />
ما تمام کارگران جهان را که مورد استثمار قرار گرفته اند، تشویق و تحریص می کنیم که وضع خود را از شکل کارگر حقوق بگیر در کارگاه یا کارخانه، به شریک شدن در کل منافع و درآمد موسسه ای که در آن کار می کند، تغییر دهند. کارگران باید موقعیت خود را به عنوان شریک در تولید تحمیل کنند و بدین طریق برای ابد و بطور قاطع خود را از زیر سلطه کسانی که قدرت اقتصادی را به نام دولت یا فرد در دست دارند، رها سازند. برای تکمیل این عقیده، ما همچنین دهقانان را تحریص می کنیم که زمین ها را به اشغال خود درآورند تا در جهت منافعشان از آن بهره گیرند و بدین ترتیب برای همیشه از زیر سلطه فئودالها و مالکان آزاد شوند. ما ضمناً کسانی را که در خانه یا آپارتمانی که متعلق به آنها نیست ساکن هستند، تحریک و تشویق می کنیم که این منازل را در اختیار خود بگیرند تا بطور قطع و برای همیشه از قید مالکان (موجر) آزاد شوند.<br />
سرهنگ قذافی مکثی کرد و در حالی که تبسمی توأم با حجب در چهره اش دیده می شد، افزود: به همین جهت باید انقلاب ایران و لیبی را از  گذرگاه اصول مسلم انقلاب و پیشنهادهایی که در کتاب سبز آمده است، بررسی کرده و به آن نظر افکند.<br />
انقلاب ایران و لیبی می تواند ملل جهان را تحریص کند به اینکه برای همیشه خود را از هر نوع اشکال فشار، زور و دیکتاتوری رها سازند.<br />
قذافی عبایی را که به دوش داشت جا به جا کرد، چشمان نافذش را به من دوخت و افزود: اعتقاد دارم امیدی در حال پدیدار شدن است و این امید برای آینده جهان و ایران بس حائز اهمیت خواهد بود. به نظر می آید که در آغاز انقلاب ایران، کمیته های انقلابی، افکار انقلابی را در ایران به حرکت درآوردند و آنرا به پیش بردند و توسعه دادند. معتقدم روزی این کمیته های انقلابی موفق خواهند شد قدرت خلق را در ایران مستقر سازند.<br />
لکن آنچه که مربوط به پرسش شما در مورد مبارزه علیه امپریالیسم و صهیونیسم است، من خوشحال هستم که صدها ایرانی داوطلب به جنوب لبنان رفتند تا در کنار برادران فلسطینی علیه صهیونیسم پیکار کنند.<br />
من رجا واثق دارم که انقلاب لیبی و ایران قادر است یک استراتژی واحد علیه صهیونیسم به جهان اسلام عرضه کند. در این استراتژی نبرد علیه صهیونیسم، ملت ایران با توجه به ظرفیتی که از نظر جمعیت دارد، می تواند نقش بسیار مهمی ایفا کند و ما به نوبه خود آماده هستیم که به این تلاش مشترک ایران و لیبی علیه صهیونیسم هرگونه کمکی از جمله مالی بکنیم.</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_2723.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_2723.jpg?w=500" alt="" title="IMG_2723"   class="aligncenter size-full wp-image-1260" /></a></p>
<p>تاراجی: برادر قذافی، شما از آغاز تاکنون در جریان انقلاب ایران و وقایعی که در کشور ما می گذرد، بوده و هستید. می دانید که برای درهم شکستن مقاومت ضدانقلابیون با مشکلاتی روبرو شدیم. شما یک انقلابی هستید؛ لذا ممکن است تجارب خود را در زمینه پیکار علیه عوامل ضدانقلاب و راه موثر ریشه کن ساختن آنها بیان کنید؟<br />
قذافی: بگذارید صریح با شما سخن بگویم. هنوز وضعی که باید تمام تضادها را در قلب انقلاب ایران در هم بکوبد، و آنرا ریشه کن سازد، عملی نشده است. زمانی کلیه این تضادها در انقلاب ایران محو شده و از بین خواهد رفت که توده مردم به قدرت برسند و قدرت خلق را استوار سازند و این قدرت را در جهت منافع ملت بکار گیرند.<br />
اگر تلاش شود که پارلمان به وجود آید (طبق مکتب کلاسیک) و اگر تلاش شود که دولت تشکیل دهید (طبق مکتب رایج و کلاسیک) و اگر تلاش شود که همه سازمان های سنتی برقرار گردد، به آنجا می رسید که ملت مجزا، تنها و محاصره شود. در آن زمان این دیگران خواهند بود که قدرت را در دست دارند و انرا اجرا می کنند، نه توده مردم.<br />
انقلاب را نمی توان با قانون اداره و هدایت کرد. این انقلاب است که خود قانون خلق می کند؛ این قانون نیست که باید خود را به انقلاب تحمیل کند.<br />
اشتباه کمیته های انقلابی در ایران این بود که خواستند خود قدرت را اجرا کنند. در حالی که وظیفه تاریخی کمیته های انقلابی اجرای قدرت نبود، بلکه تحریص و تحریک توده ها در عملی ساختن این قدرت و به دست گرفتن آن بود. بهتر بگویم، یعنی ملت، خود باید قدرت را اجرا می کرد، نه مثلاً فلان کمیته.<br />
قذافی که لحنی جدی داشت؛ با قاطعیت در زمینه ی محکوم کردن دموکراسی پارلمانی کلاسیک گفت: قدرت مردم هرگز بدون استقرار کنگره های پایه ای خلق استوار نخواهد شد. ضدانقلاب زمانی نابود می گردد که توده های مردم مستقیماً قدرت را در دست گیرند و آنرا بدون واسطه اجرا کنند.<br />
با ایجاد کمیته های خلق، جایی برای ضدانقلاب باقی نخواهد ماند. رئیس جمهور، احزاب و دولتها باید مضمحل و محو شوند، زیرا وقتی قدرت مردم برقرار گردد، جایی برای این واسطه ها که بین مردم و قدرت قرار گرفته اند، باقی نخواهد ماند.</p>
<p>تاراجی: نردیک سه ماه است که از واقعه ی سفارت آمریکا و بحث استرداد شاه می گذردو مدتی است که جماهیریه(لیبی) در این زمینه سخنی نگفته است. می خواستم بدانم آیا نظر تازه ای در این مورد دارید یا نه؟<br />
قذافی: به موجب قوانین بین المللی و اسلامی، اگر شاه از یک کشور دیگر تقاضای پناهندگی سیاسی کرده بود، این کشور حق نداشت شاه را پس بدهد، لکن چون شاه مخلوع تقاضای پناهندگی نکرده است، ایران کاملاً حق دارد استرداد او را مطالبه کند و بخواهد کلیه ثروت او به ایران انتقال پیدا کند، زیرا آنچه شاه دارد متعلق به ملت ایران است و لاغیر. در حال حاضر شاه یک دزد است که به موجب قوانین اسلامی، باید دست او را قطع کرد، زیرا او در شرایطی بود که می توانست دزدی نکند و کرده است.<br />
وقتی ما پس از انقلاب اول سپتامبر 1969 به رژیم سلطنتی در لیبی پایان دادیم، تمام ثزوت های پادشاه مخلوع را که در خارج بود، متصرف شدیم، لکن او از مصر تقاضای پناهندگی سیاسی کرد، در چنین وضعیتی ما نتوانستیم استرداد او را مطالبه کنیم. او اینک در مصر بسر می برد و حتی موافقت کردیم که به او مستمری داده شود.</p>
<p>تاراجی: برادر قذافی، از اینکه با وجود گرفتاری های زیادی با این مصاحبه موافقت کردید متشکرم. آیا سخنی مستقیماً برای ملت ایران دارید؟<br />
قذافی: آرزومندم که ملت انقلابی ایران روزی سرانجام بتواند قدرت خلق را در ایران مستقر سازد. من آرزومندم که کمیته های انقلابی و توده های مردم ایران قدرت خلق را برقرار سازند.<br />
من آرزومندم که ملت ایران با تلاش خود موفق شود انقلاب را از محاصره شدن به دور نگه دارد و زندانی انقلاب خود نگردد. زیرا این انقلاب است که باید قوانین خود را اجرا کند، نه آنکه قوانین به انقلاب تحمیل شود.<br />
من همه کارگران ایرانی را فرامی خوانم که کارخانه هایی را که در آن کار می کنند، کنترل کنند و خود این کارخانه ها را اداره کنند و از نقش کارگر بدرآمده نقش شریک را اجرا کنند. انقلاب به کارگران ایران یک فرصت تاریخی داده است و کارگران باید از این فرصت بهره گیرند.<br />
من همچنین کلیه دانشجویان ایرانی را فرامی خوانم که یک انقلاب توده ای در دانشگاه ها و در مدارس به وجود آورند تا قدرت خلق مستقر و پایدار گردد. آنها باید تمام عناصر ضدانقلاب را تصفیه کنند، چه در دانشگاه ها و چه در مدارس. من همچنین دهقانها را فرامی خوانم که زمین هایی را که روی آن کار می کنند به مالکیت خود درآورند و زمین ها را برای خود-که نه دیگری-زیر کشت بگیرند. این تنها راه حل آزاد شدن قطعی از شکل تسلط موجر بر مستأجر و پایان دادن به  این نوع رابطه است.<br />
من همچنین کمیته های انقلابی ایران را فرا می خوانم که به وظایف خود عمل کنند و دهقانان، کارگران، کلیه مستضعفین و استثمار شوندگان را تحریص و ترغیب کنند که چنین شیوه ی انقلابی را بکار برند تا سرانجام قدرت خلق را مستقر سازند. و بالاخره از کمیته های انقلابی می خواهم که توده های مردم را به استقرار قدرت خلق تحریص کنند و توده ها رهبری انقلاب را به دست گیرند.<br />
قذافی آنگاه گفت: سلام گرم من برای آیت الله العظمی امام خمینی و کلیه روحانیون که نقشی قاطع داشتند در سرنگون ساختن رژیم فاسد دیکتاتوری شاه. ما بار دیگر آشکارا اعلام می کنیم که همیشه در کنار ملت ایران، در کنار انقلاب ایران بوده و هستیم و خواهیم بود. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1254/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1254/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1254&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/11/10/%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%ac%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%82%d8%af%d8%a7%d9%81%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_2722.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2722</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/11/img_2723.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_2723</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سانسور بوروکراتیک: تأملی پیرامون ممیزی کتاب در ایران</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/09/20/%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%b1%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%aa%db%8c%da%a9-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/09/20/%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%b1%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%aa%db%8c%da%a9-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 16:25:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1245</guid>
		<description><![CDATA[بارها تلاش کرده ام خود را به جای آن ممیزی قرار دهم که ساطور به دست، کتابهایی را که با هزاران امید و آرزو روانه ی بررسی نظارتی شده اند، زیر و زبر می کند و گستاخانه درباره شان حکم می راند. این گستاخی و بی پروایی در حکم راندن پیرامون مقولات گونه گون، از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1245&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بارها تلاش کرده ام خود را به جای آن ممیزی قرار دهم که ساطور به دست، کتابهایی را که با هزاران امید و آرزو روانه ی بررسی نظارتی شده اند، زیر و زبر می کند و گستاخانه درباره شان حکم می راند. این گستاخی و بی پروایی در حکم راندن پیرامون مقولات گونه گون، از ادبیات گرفته تا هنر، فلسفه، جامعه شناسی و تاریخ از کجا برمی آید؟ این پرسش از سالها پیش با من بوده است، به ویژه از زمانی که کتاب سراسر فاش گویی دکتر احمد رجب زاده را نشر کویر روانه ی بازار کرد. «ممیزی کتاب؛ پژوهشی در 1400 سند ممیزی کتاب در سال 1375». این عنوان عجیب، حاوی اسناد ممیزی کتاب در آخرین سال دولت هاشمی رفسنجانی بود، برشی کوتاه از تاریخ عجیب و پنهان مانده ی سانسور در ایران پس از انقلاب اسلامی. با این حال مطالعه همین کتاب به خوبی ما را به درون دنیای ذهنی ممیزان کتاب می برد. اما پرسش بر سر موجودیت نظام سانسور یا حتی ایدئولوژیک بودن آن نیست؛ مسأله ی مهم برای ما، نسبت میان ایدئولوژی جزمی و بوروکراسی است. مطالعه در رفتار ممیزان کتاب در چنین جوامعی، می تواند نشانگر این نکته باشد که چرا استبدادهای ایدئولوژیک به سرعت روی به بازسازی بوروکراتیک خویش می آورند، آنچنان که بی تضمین های بوروکراتیک، «راست نمایی» آن ایدئولوژی نمی تواند تحقق یابد. این نوشته در پی آن است که ببیند گستاخی موجود در رفتار ممیزان کتاب، ناشی از باور ایدئولوژیک آنهاست یا از بوروکراتیزه کردن آن ایدئولوژی ناشی می شود؟</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/09/img_0698-35.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/09/img_0698-35.jpg?w=500" alt="" title="IMG_0698 [35]"   class="aligncenter size-full wp-image-1247" /></a></p>
<p>می شود ابتدا به خود «ایدئولوژی» پرداخت. ایدئولوژی در نزد رهروانش امری ثابت و به یقین پذیرفتنی است، اما می شود ایدئولوژی را به مثابه موجودیتی منفک از رهروانش نیز دید. در چنین شرایطی ایدئولوژی دیگر آن مقوله ی اثباتی محتوم نیست، حتی مقوله ای سراسر مردود شده نیز نمی تواند باشد، بل هر آن چیزی است که به لحاظ روش شناختی از داوری خردمندانه می گریزد. این گریزناکی از داوری خردمندانه چیزی از راستی یا ناراستی ایدئولوژی با ما نمی گوید، و اینکه حتی چه ظرفیت های خردورزانه ای در آن ایدئولوژی امکان وقوع دارد. بنابراین راستی محتوم پنداشته ی ایدئولوژی در نزد رهروان آن نیز قابل اثبات نیست. پیروان و منادیان ایدئولوژی ها اغلب از درانداختن طرح روش شناختی تبیینی و تفسیری عاجز بوده اند و اغلب کوشیده اند تا به تعبیر ریمون بودون «احساس درستی یک امر را چنان احساس زیبایی و لذت» بنمایانند. این ناتوانی روش شناختی و در عین حال سماجت بر سر حائز روش بودن، خود از واهمه ی بنیادین ایدئولوژی ها پرده برمی دارد، اینکه فاش شود بایدها و نبایدهای آنان، چیزی جز احساسات مبهم و تعین نیافته نیست!<br />
ممیز کتاب در یک نظام ایدئولوژیک به عنوان نخستین عنصر تدافعی در برابر اندیشه های دیگر، ناگزیر از ایفای چنین نقشی است. او راهی جز تخفیف، نفی و حتی تکفیر اندیشه های دیگر ندارد، اما از سویی نیز نمی تواند از وسوسه های روش شناختی ناکام مانده ی ایدئولوژی حاکم حذر کند. گرچه در استفاده از ساطور سانسور اندک تردیدی ندارد، اما حفظ مشروعیت صوری ایدئولوژی حاکم در روشمند بودن و خردورزانه رفتار کردن، عرصه را بر او تنگ می کند.<br />
در چنین شرایطی است که نظام های استبدادی راهی جز دست یازیدن بر عناصر فشار بیرونی ندارند. آنها نمی توانند ممیز کتاب را تنها به عنوان «عامل و حامل ایدئولوژی مستقر در برابر اندیشه های دیگر» به حال خود رها کنند، چرا که ممیز کتاب در چنین شرایطی مواجه با تناقض های روش شناختی مستأصل خواهد ماند. این عنصر فشار بیرونی که منحصر به نظام های ایدئولوژیک مدرن است، تفویض وظایف ممیزه ی ایدئولوژیک به ساختار  بوروکراتیکیِ پیچیده و درهم تنیده است. امر بوروکراتیک اغلب به عنوان امری با کیفیت ویژه ی فنی شناخته شده است، نوعی تخصص گرایی همراه با سلسله مراتب کارکردی؛ اما ممیزی کتاب یا دیگر پیشه های «مدافعِ ایدئولوژیِ حاکم» دارای این کیفیت ویژه ی فنی نیستند. برای استخدام ممیز کتاب نمی توان آزمون فنی مشخصی با مولفه های کمّی ترتیب داد و یا برمبنای روش شناسی معینی، حیطه ی وظایفش را مشخص نمود. اما با این حال، اگر بتوان ساطور سانسور را بر روی کرسی های نهادی بوروکراتیک با شمایل به ظاهر فنی و تخصصی گنجاند، آن گستاخی و بی پروایی لازم فراهم خواهد آمد. در چنین شرایطی است که ممیز کتاب دیگر خود را نه به عنوان «عامل ایدئولوژی مستقر»، بل به سان کارشناسی خواهد دید که به واسطه ی «صلاحیت فنی و علمی» حق ورود بی واهمه به جملگی متون و باورداشت ها را خواهد داشت. بدین ترتیب ساختار مدرن سانسور بر مبنای اعطای حق نظارت بوروکراتیک به مقوله ای غیرعلمی، غیرفنی و فاقد مبانی روش شناختی  شکل می گیرد و چنان رفتار می کند که گویی تصمیماتش از ورای تأملات و مطالعات عمیقی برمی آید که ایدئولوژی موجود در اختیار او می گذارد، اما این چیزی جز سایه های بلند حاشا نیست، نظام سانسور در پناه سایه های بلند دیوانسالاری نهادی، ناتوانی روش شناختی و علمی خود را پنهان می دارد! <br />
شاید اشاره به یک نمونه ی ذکر شده در کار تحقیقی دکتر رجب زاده جالب باشد، گرچه پیشتر ذکر این نکته ضروری است که برگزیدن چند مورد از میان هزاران نمونه ی ذکر شده، تنها به قصد ارائه ی تصویری دقیق تر از آن چیزی است که در جای جای این نوشته از آن به «گستاخی» یاد کردیم: </p>
<p>ممیز در ذیل بررسی کتاب «استقرار شریعت در مذهب مسیح» اثر هگل که «غیرمجاز» شناخته، چنین عباراتی را نگاشته است:<br />
- «هگل با کنار گذاشتن هرگونه استناد به شریعت، چیزی را بازیافته است که همانا استقلال فکر بشر در کشف اصول اخلاقی به معنای کانتی کلمه است»<br />
- «دولت پیشنهاد می کند و فشار می آورد، مذهب می آموزد و قانع می کند و دولت قانون گذار است و مذهب فرمان دهنده»<br />
- «این که دولت پای خود را از آموزش و پرورش جوانان کنار بکشد و این کار را به عهده کلیسا بگذارد بدبختی بزرگی است»<br />
بررس از این فقرات، «تعارض دین و قدرت» را استنباط کرده و اظهار داشته:<strong> «در بسیاری از صفحات کتاب به صراحت، درباره تعارض دین و قدرت سخن های بسیاری آورده شده و توصیه به تفکیک این دو امر دارد»</strong><br />
سپس در خصوص مترجم اظهار داشته است:<strong> «باقر پرهام به عنوان روشنفکر اومانیست، این اثر را ترجمه نموده است»</strong> با این قضاوتها کتاب غیرمجاز اعلام شده است. (صفحه 411)</p>
<p>این گستاخی که نه تنها در قبال هگل بل درباره ی بسیاری از متفکرین شرق و غرب از ماکس وبر گرفته تا یونگ جریان داشته است، به باور من تنها از جنبه ی بوروکراتیک قضیه قابل فهم است. آن گونه ای که ممیز خود را از تناقض های روش شناختی و تأملات و نگرانی های شخصی وارهانیده و با متون ارائه شده به اداره ی سانسور (که در ساختار بوروکراتیک موجود &#8220;اداره ی کل چاپ و نشر&#8221; نامیده می شود) نه به عنوان متون متعارض با ایدئولوژی موجود، که بسان متونی که لاجرم باید به صورت «فله ای» بررسی شوند برخورد می کند. ممیز در این شرایط نه تنها کار ایدئولوژیک می کند، بل متون را به عنوان فرآورده های تولید بوروکراتیک، به سرعت و باشلختگی تمام روی خط مونتاژ می برد و مانند دستگاهی با شاکله ی فنی مشخص، ساطور خود را با سرعت N بار در دقیقه یا ساعت فرود می آورد. در چنین شرایطی عوارض و تلفات جانبی این دستگاه مونتاژ نیز چندان مورد محاسبه قرار نمی گیرند!<br />
______________________________________________________________</p>
<p>برای اطلاع بیشتر درباره ی این کتاب، <a href="http://www.zamaaneh.com/friday/2010/04/post_349.html">اینجا</a> را بخوانید</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1245/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1245/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1245&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/09/20/%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d8%b1%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%aa%db%8c%da%a9-%d8%aa%d8%a3%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d9%86-%d9%85%d9%85%db%8c%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/09/img_0698-35.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_0698 [35]</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سخنرانی باقر پرهام در شبهای شعر گوته: دوپارگی فضای حرف و فضای عمل</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/09/10/%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%87%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%da%af%d9%88%d8%aa%d9%87-%d8%af%d9%88/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/09/10/%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%87%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%da%af%d9%88%d8%aa%d9%87-%d8%af%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 19:14:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1237</guid>
		<description><![CDATA[شب های شعر گوته که از هجدهم مهرماه 1356 با حضور پرشور شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و منقدین ایرانی و به همت کانون نویسندگان ایران آغاز به کار کرد، از نقاط عطف هم آوایی روشنفکران ایرانی در بزنگاه سرنوشت ساز انقلاب 1357 به شمار می آید، از شعرهای آتشین و انقلابی گرفته تا نصایح و پندارهای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1237&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شب های شعر گوته که از هجدهم مهرماه 1356 با حضور پرشور شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و منقدین ایرانی و به همت کانون نویسندگان ایران آغاز به کار کرد، از نقاط عطف هم آوایی روشنفکران ایرانی در بزنگاه سرنوشت ساز انقلاب 1357 به شمار می آید، از شعرهای آتشین و انقلابی گرفته تا نصایح و پندارهای محافظه کارانه، جامعه ی روشنفکری ایران خود را ناگزیر از ورود به منازعه ای می دید که اندک اندک بر سپهر سیاسی و اجتماعی ایران سایه گستر می شد.<br />
سخنرانی باقر پرهام، جامعه شناس و عضو سرشناس کانون نویسندگان ایران در این محفل، اما از جنس دیگری بود. پرهام گرچه رادیکالیزه شدن فضای اجتماعی ایران را محتوم می دانست، اما نگرانی عمده اش بیشتر معطوف به استیلای گفتار رادیکالیزه بر کنش های اجتماعی بود. از نظر پرهام گفتار رادیکالیزه اگر از فضای کنش اجتماعی برکنار مانده یا سودای به زیر کشیدن آن را داشته باشد، می تواند به همان سان گفتاری فرسوده و فرساینده نیز باشد. اگر از واژگان استوارت هال وام گیریم، نگرانی پرهام بیشتر متوجه این بود که میان تولیدات زبانی رادیکال و بازتولید کنشمند آنها نوعی عدم تقارن درگیرد و این وضعیت ناموزون، راه را بر دوپارگی فضای حرف و فضای عمل بگشاید. متن کامل این سخنرانی را به اتفاق بازمی خوانیم:</p>
<p>______________________________________________________________</p>
<p>سلام خواهران و برادران عزیز</p>
<p>ز دهقان و از ترک و از تازیان<br />
نژادی پدید آید اندر میان<br />
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود<br />
سخن ها به کردار بازی بود</p>
<p>در پایان جلسه دیشب، یکی از جوانان که من شخصاً نمی شناسم از بین جمعیت به سوی من آمد و یادداشتی را در دست من گذاشت و رفت. متن یادداشت این دوست ناشناس عیناً چنین است:</p>
<blockquote><p>جناب آقای&#8230; ضمن سلام عرض شود که در مورد نوشتن این سطور مطمئن باشید هیچگونه خودخواهی و غرضی راه ندارد یا لااقل سعی کرده ام که راه نداشته باشد. بدون آماده کردن زمینه و اتلاف وقت شما خیلی صریح عرض می کنم که شما و دیگر مسئولین این برنامه یا خودآگاه (خدای ناکرده) و یا ناخودآگاه نه تنها کمکی به مردم و مخصوصاً جماعتی که در اینجا حاضرند نمی کنید بلکه با این کار خودتان بر روی تمام ظلمها و حقکشیها سرپوش می گذارید. البته این را نه بخاطر سخنرانی آقای مهمید می گویم بلکه بعد از سخنرانی های پیگیر و بخاطر ادامه دادن این برنامه از طرف شما می نویسم. باشد که حرفهای این کوچکترین حاضر در جمع این حضار، کوچکترین تأثیری در حال این حضار داشته باشد. اگر جز این است، فردا شب ثابت کنید.</p></blockquote>
<p>چگونه باید «ثابت کرد»؟ من تصور نمی کنم که منظور این دوست محترم این باشد که ما و شما در اینجا یک میتینگ سیاسی برپا کنیم و بعد هم همه چیز را برهم بزنیم و به خیابان بریزیم. این نه منظور اوست، نه منظور ما و نه منظور شما. پس مقصود او واقعاً چیست؟ گمان می کنم مقصود او این باشد که ما با حرفهایی که در اینجا می زنیم، چیزی را ببریم و قطع کنیم. او می خواهد ما مسائل را صریح، بی پرده و عریان مطرح کنیم و احتمالاً هر چه تندتر، بهتر.<br />
من برخلاف منظور این دوست عزیز، در گفتار امشب خود، همچنان به زبان ملاحظه سخن خواهم گفت و نه به زبان صراحت و بی پردگی. چرا؟ اولاً به دلیل اینکه بیماری اجتماعی قرنها را نمی توان یکشبه درمان کرد. درمان بیماری مستلزم شناخت بیماری است و این شناخت را، هم خود بیمار باید پیدا کند و هم آنانکه مسبب بیماری اجتماعی او هستند. آنان که مسبب بیماری اند بیماری را نادیده می گیرند و نمی خواهند گناه و مسئولیت خود را در ایجاد محیط اجتماعی بیمارگون قبول کنند. و از آنجا که همه نوع وسیله سخن پراکنی هم در اختیار دارند، هر نوع صدای اعتراض ما و شما را، صدایی مغرضانه، صدایی که از خود ما نیست، به مردم معرفی می کنند و می خواهند نشان دهند که ما و شما، نه از سر درد، بلکه بنا به دستور فریاد می کشیم. پس مصلحت اجتماعی ما و شما اینست که بهانه به دست دشمنان دیرین آزادی ندهیم و کاری کنیم که فضای گفت و گوی ما آنقدر ادامه یابد تا مردم، یعنی داور اصلی و نهایی هر مسأله اجتماعی، دریابند که حق با کیست.<br />
دلیل دوم من اینست که کلام به خودی خود هدف نیست. ارزش کلام در رابطه اصیل آن با زندگی و عمل است. کلام، به خودی خود، می تواند شمشیر دو دم باشد: در رابطه با درک صحیح شرایط تاریخی، کلام می تواند راهگشای آینده باشد و نیروهای خلاق اجتماعی را در جهت تعالی و کمال انسانی بسیج کند. اما اگر رابطه کلام با عمل اجتماعی قطع شود، اگر کلامی بر زبان آید که از ضرورت زمان و امکان توانایی های حقیقی نیروهای اجتماعی برنخیزد، هیچ نتیجه عملی نخواهد داشت و به عمل نخواهد پیوست. در اینصورت، سخنها به کردار بازی خواهد بود و جامعه رو به قهقرا خواهد رفت. از این روست که من موضوع صحبت خود را در همین زمینه انتخاب کرده ام و گفتارم را با عنوان «فضای حرف و فضای عمل» به شما عرضه می کنم. آزادی بیان به نظر من، کوشش در جهت ایجاد فضای حرکت نیست، فضای حرف قرنها و سالهاست که وجود دارد. خواست آزادی بیان خواستی است در جهت ایجاد فضای حقیقی عمل که شرط اساسی تفکر اصیل و آفرینش کلام تازه است. برای درک موضوع بی مناسبت نمی دانم که دو جهان بینی بنیادی را که با موضوع بحث ما ارتباط دارند به سرعت با هم مقایسه کنیم.<br />
در انجیل یوحنا آمده: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود&#8230;» گوته، شاعر نامدار آلمانی با اشاره به کلام انجیل، در پرسش و پاسخی کوتاه، می گوید: «در آغاز کلمه بود؟ نه. در آغاز عمل بود» آیا این دو حکم متناقض بیان کننده حقیقت و ضدحقیقت اند؟ به عبارت دیگر، آیا سخن گوته، نفی حقیقت کلام و اثبات حقیقت عمل است؟<br />
منظور گوته، در اشاره به سخن انجیل، نفی حقیقت کلام نیست، بلکه آگاهی دادن نسبت به اصل و منشا وجودی حقیقت کلام است. منظور گوته اینست که سخن از عمل جدا نیست.<br />
ذات معنوی سخن ناشی از ذات عینی زندگی است که خود حرکتی و تکاپویی در واقعیت پیچیده و بغرنج عمل است نه در خلاء اثیری الفاظ. هر کلامی، کلام گوینده ای است و گوینده کسی است که در زمان و مکان می زید و عمل می کند، و کلام او همانا زندگی اوست، یعنی زندگیِ زمانه ی اوست. البته منظور این نیست که گوینده را در حکم یک دیتگاه ضبط صوت که حرکت مکانیکی معینی را عیناً ثبت می کند تصور کنیم. نه، کلام گوینده هر چند حامل بار امانتی است که زمانه او از آن سرشار است، هر چند صورت سنجیده، اندیشیده و تعالی یافته تجربه ای است که گوینده از معانی زمان دارد، اما عمق و گستره آن از حد «روزمره» و «پیش پا افتاده» فراتر می رود و چه بسا که آینده ساز می شود. ولی این آینده، در هر حال آینده ای است مبتنی بر عمل اکنون و عمل گذشته. اینست معنای عمیق سخن گوته در برابر حکم یوحنا. سخن گوته در مقیاس بشری، پایان یک جهان بینی و آغاز جهان بینی دیگر است.<br />
جهان بینی یوحنا، جهان بینی جوامع سنتی است. این نوع جوامع، نوع شکل بندی جوامع بشری تا پیش از آغاز دوران جدید در غرب بوده اند.  با پیدایش و رشد جامعه صنعتی جدید، دوران تاریخی جوامع سنتی، به عنوان الگوی مسلط اجتماعی در مغرب زمین سپری شد. لکن ترقی جوامع صنعتی غرب خود از رهگذر استعمار عامل مهمی در بقا و استمرار سیاسی انواع اجتماعی سنتی در جوامع غیر غربی گردید. به نحوی که هم اکنون نیز که مغرب زمین در حال گذر از جامعه صنعتی به نوع اجتماعی مابعد صنعتی است، بسیاری از جوامع جهان هنوز گرفتار میراث گذشته سنتی خویش هستند و نتوانسته اند از مرحله سنتی خارج شده در طریق توسعه اجتماعی جدید وارد شوند.<br />
البته «خروج از مرحله سنتی» که من در اینجا عنوان می کنم به معنای دست کشیدن از سنتهای اصیل و خلاق اجتماعی و مخالفت با آنها نیست.  هر ملتی از اینگونه سنتها در تاریخ خود فراوان دارد و فرهنگ ملی او در حقیقت، شکل زنده و مجسم همین سنتهاست. حوامع مترقی جدید هم جوامعی نیستند که سنتهای اصیل و عالی خود را بکلی کنار گذاشته باشند. نه. جامعه جدید جامعه ایست که محتوای عمیق سنتها را، تا آنجا که با تحول و تعالی اجتماعی منافات نداشته باشد، نگاه می دارد و با تفکری مجدد درباره آنها، معانیی تازه و اصیل ایجلد می کند که ریشه در آب و خاک خود دارند و با زندگی مردم بیگانه نیستند. بنابراین منظور من از جامعه سنتی، جامعه سنتها نیست، بلکه آن نوع سازمان اجتماعی گذشته است که به حکم تاریخ منسوخ شده و قدرت عملکرد تاریخی خویش را از دست داده است.<br />
همچنین منظور من از «توسعه جدید» الزاماً تقلید کورکورانه از الگوی توسعه غربی و سپردان همان راهی که غربیان پیموده اند، با قبول همه مضار و مفاسد آن نیست. منظورم از توسعه جدید، قبول آن نوع تحول اجتماعی و شکل بندی اجتماعی است که توانایی ها و امکانات اساسی انسان و جامعه بشری را آزاد می کند و با مددگیری صحیح از علم و تکنیک، جامعه را از قید اسارت نیروهای مخرب طبیعی یا مفاسد انسانی رهایی می بخشد و اعتبار و حیثیت نسل آدمی را بالا می برد.  یک چنین جامعه ای همانست که از لحاظ بینش کلی بشر درباره وضع خویش و امکانات خویش، در سخن گوته آمده است. بینش یک چنین جامعه ای، بینش عمل است، عمل آزاد و خلاق نیروهای اجتماعی در برابر بینش آن نوع جامعه سنتی که عمل آزاد و خلاق در آن محدوده به سیطره کلام ماقبل عمل و مسلط بر عمل و محدود کننده عمل است. چنین بینشی قهراً به نفی آزادی منجر می شود چرا که آزادی رابطه ای است عینی و عملی، نه ذهنی. چنین بینشی اگر بر فضای سیاسی و اجتماعی جامعه حاکم شود، در آنصورت همه حرکت اجتماعی از بیرون به درون منتقل خواهد شد و جهان ذهنی، جهان تصور و خیال، جای جهان واقعی و عینی را خواهد گرفت. این نوع جوامع سنتی، که از آزادی عمل اجتماعی محروم اند، به آسانی در خطر این فشار قرار می گیرند که فضای اجتماعی آنها تبدیل به فضای توخالی حرف، فضای یکسانی و تکرار، فضای دگماتیزم و جزم فکری، فضای تبلیغ یکطرفه و مسخ کننده، فضای عقیم شدن تفکر و خلاقیت شود.<br />
نخستین مشخصه این نوع جامعه سنتی اینست که در حرف رو به آینده دارد ولی در عمل اسیر گذشته است. در فضای این نوع جامعه، زندگی مردم، حرکت و عمل آزاد در مسیر آینده نیست که خود قادر است کلام تازه و تفکر تازه بیافریند، بلکه فضای فکری چیزی جز تذکر تعبدی و کورکورانه نسبت به ارزشهای گذشته یا ارزشهای مخالف با عمل آزاد نیست. این وجه مشخص جامعه سنتی، وجههی اتفاقی و دلخواسته نبوده بلکه ناشی از منطق ذاتی چنین جامعه ای است، چرا که در چنین جامعه ای اصل بر آفرینش و تولید اجتماعی نیست، اصل بر بازسازی گذشته و تولید مثل اجتماعی است. از این روست که بجای ابداع و کاربرد حقایق و قوانین متناسب با زندگی کنونی و عملی مردم، مشروعیت اجتماعی در توسل به گذشته ها و حقایق سپیده دم تاریخ جست و جو می شود.<br />
چنین فضایی، فضای یکسانی و همرنگی است، حتی فضای بیرنگی و بیخودی است. چرا که خود، یعنی آدم زنده و متحرک، با همه امکانات وجودی خویش، در این فضای اجتماعی جایی ندارد و نقشی بر عهده او نیست. او آن دیوانه سودازده تاریخ آفرین نیست که بار امانت زمانه را بر شانه های خود حمل کند و حقیقت تابناک آینده را عریان سازد، بلکه آنچنان عاقل شده است که با تعبد و سرسپردگی در بارگاه احکام، که ریشه در گذشته های دور دارد، مجالی برای کشیدن هیچ نوع باری برای خود باقی نمی گذارد. وظیفه او همرنگ شدن، بیرنگی و بیچهرگی است، و غوطه ور شدن و جذب شدن در مصدر اعلاء رنگها و چهره ها. او، در واقع وجود ندارد، بلکه پرتوی است از وجود کل. او در واقع سخنی برای گفتن ندارد و سخن او همانا بازگو کردن سخن گذشته هاست.<br />
چنین فضایی، فضای گفت و گو و رابطه نیست، فضای شنیدن و بخاطر سپردن است. گفت و گو آنجاست که زندگی با همه تنوع و امکانات عملی اش در کار باشد. آنجا که گذشته اجتماعی، همچون وجودی واحد و سخنی واحد، فضای اجتماعی را در استیلای نفوذناپذیر خویش متوقف و متحجر می کند، دیگر چه گفت و گویی می توان داشت؟ و از آنجا که نفس آزادی، خود در نفس رابطه هاست، پس نفی عملی امکان رابطه ها، در حقیقت نفی عملی آزادی و تصدیق عملی یکجانبگی و جبر است.<br />
چنین فضایی، ذاتاً و ضرورتاً، به دگماتیزم و جزم فکری می انجامد، چرا که فضایی است فاقد تحمل و سعه صدر، که فقط اطاعت و تبعیت را می پذیرد و انحراف از آنها را به هیچ وجه و به هیچ شکل تحمل نمی کند. بازتاب این طرز تلقی از زندگی در روحیه و رفتار افراد همانا قشری بودن و تعبدی بودن است. افرادی به جایی می رسند که حقیقت را نه در عمل خلاق و فعال اجتماعی، بلکه در لا به لای سطور نوشته ها و در طنین توخالی الفاظ که جنبه الوهیت و تقدس به خود می گیرند بجویند. قشری بودن و تعبد از یک سو، و قهرمان نمایی لفظی از سوی دیگر، لازم و ملزوم چنین فضایی از تفکرند که رابطه خویش را با عمل قطع کرده است. بدین سان تفکر اجتماعی قدرت انتقادی خود را از دست می دهد و قادر به بازشناسی حقیقت از خطا نخواهد بود.<br />
یک چنین فضایی، در نتیجه، اساساً فضای نظارت و تبلیغ دائمی و همه جانبه است. از آنجا که زندگی اجتماعی از بنیاد در سپهر کلمات و الفاظ جای دارد و نه در سپهر عمل و اقدام، سازمان اجتماعی در جهت تبلیغ دائمی و نظارت همه جانبه بسیج می شود. چنین پدیده ای در جوامع سنتی گذشته که تکنیکهای علمی تبلیغ و نظارت را در اختیار نداشتند چندان مخرب و زیان بخش نبود، اما در جوامع سنتی امروزی، که فضای اجتماعی و سیاسی آنهاسنتی ولی امکانات فنی و علمی آنها صنعتی و جدید است، چنین برداشتی از زندگی بالمآل به تشدید از خود بیگانگی اجتماعی می انجامد و بجای انسانهایی آزاد و خلاق، مریدانی چشم و گوش بسته و بی اعتقاد تربیت می کند که هنر آنها پایداری نسبت به عقاید خویش نیست بلکه دنباله روی آسان و بی چون و چرا از عقیده مسلط روز است. از این روست که بجای سخنوران و متفکران حقیقی، قشری وسیع از کارورزان حرفه ای کلمات پیدا می شوند که همه ارزش های فرهنگی و معنوی جامعه در دست آنها فقط کالایی استبرای رونق بخشیدن به بازار روز خود، در خدمت قدرت حاکم. این پدیده ای است بسیار خطرناک که بالمآل هستی و بقای ملتها را به خطر می افکند.<br />
اساسی ترین وجه مشخص چنین فضایی، جدایی حرف از عمل است که خود سبب می شود که ساخت و سازمان اجتماعی دچار نوعی دوپارگی بنیادی گردد: یک پاره حرف و یک پاره عمل. در پاره حرف، زبانها دراز و میدان فصاحت و بلاغت گشوده است، اما از زندگی و عمل خبری نیست. در پاره زندگی و عمل، که جدا از حرفها و سخنها به واقعیت روزمره خویش ادامه می دهد، زبان بریده است و امکان بیان جز به استعاره و تمثیل موجود نیست. چرا که زبان فصیح زندگی و عمل ذاتاً با سلطه طلبی و تعبدجویی زبان غالباً تضاد خواهد داشت.  از این روست که صراحت و روشنی جای خود را به ایهام و طفره آمیزی می دهد و کار به جایی می کشد که فکر و عمل جامعه به راستی قادر به پیوند خوردن و تکامل یافتن نیست. جامعه در تقلای عملی زندگی خویش، هزاران بار به آزمایش و خطا دست می زند ولی توانایی بهره گیری از خطاها و پیروزی های خود را ندارد چرا که امکان تفکر و بیان درباره عمل خویش و رسیدن به شناخت واقعی را از دست داده است.<br />
چنین جامعه ای قادر به حرکت نیست، چنین جامعه ای همیشه نیاز دارد که دیگران بجای او فکر کنند، دیگران راهگشای مسائل و مشکلات او باشند، دیگران برای او طرح و نقشه توسعه بریزند.<br />
اینهاست وجوه مشخصه جامعه ای که جهان بینی حاکم بر فضای اجتماعی و سیاسی آن از بنیاد با توسعه و تعالی اجتماعی منافات دارد. انقلاب مشروطیت و قانون اساسی ایران گامی بزرگ در جهت گسستن از این جهان بینی و ایجاد فضایی آزاد و مناسب برای توسعه اجتماعی بود. از این روست که در قانون اساسی ایران، همراه با آزادی اندیشه و بیان، آزادی تجمع و آزادی نشر و انتشار نیز تأکید شده است. ما هنگامی نویسنده، شاعر، محقق، دانشمند، فیلسوف، هنرمند و عالم حقیقی خواهیم داشت که ابناء وطن آزادانه جمع شوند، آزادانه عمل کنند، آزادانه بحث و مجادله کنند، به ایراد و انتقاد بپردازند، آزادانه بگویند، بشنوند، بنویسند، منتشر کنند، بسازند و عرضه کنند، و هیچ نوع محدودیتی در انتخاب موضوعهای تجربه های خود و در نحوه عرضه کردن آنها به مردم، جز حدودی که قانون معین کرده، نداشته باشند. تنها از این طریق است که جامعه هویت حقیقی خود را یازخواهد یافت، تنها از این طریق است که سلطه بی امان دروغ از جامعه رخت برخواهد بست و حقیقت و شناخت واقعی جای آن را خواهد گرفت.<br />
اگر به الگویی از توسعه اجتماعی در جهان عقیده داشته باشیم، این الگو تنها از این طریق عملاً تحقق یافته و جز از این طریق در هیچ جای جهان تحقق نخواهد یافت. ادامه هستی هر ملتی در گرو شناخت دقیقی است که آن ملت خود از تجربه های جمعی و آزادانه خویش به دست می آورد. جمع باید آزاد باشد و آزاد بیندیشد. باید صد گل و صدها گل بشکفد تا کارورزان حرفه ای کلمات فرصت پیدا نکنندموجودیت ملتی را کالای ادامه حیات بی مایه خویش کنند و باکی از این نداشته باشند که فرهنگ بی نظیر ایرانی، در مسابقه انحطاط، به تدریج رو به تباهی رود: دریغ است ایران که ویران شود. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1237/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1237/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1237&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/09/10/%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%87%d8%a7%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%da%af%d9%88%d8%aa%d9%87-%d8%af%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بازخوانی واپسین دیدار با دکتر بشیریه پیش از ترک ایران: متعلق به اینجا هستم، اما هیچ وقت برای رفتن اینقدر بی قرار نبودم!</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/08/26/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%be%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%87-%d9%be/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/08/26/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%be%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%87-%d9%be/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Aug 2011 15:35:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1230</guid>
		<description><![CDATA[بستن بار سفر و پشت سر گذاشتن سرزمینی که با تمام وجود دوستش می داری، کار آسانی نیست. این کار به ویژه برای آنها که زندگی شان با دغدغه های جامعه شناختی سرزمین شان گره خورده و زیست شان همبسته ی تاریخ سراسر زوال میهن شان باشد، جانفرساتر است. و به مراتب جانکاه تر اگر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1230&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بستن بار سفر و پشت سر گذاشتن سرزمینی که با تمام وجود دوستش می داری، کار آسانی نیست. این کار به ویژه برای آنها که زندگی شان با دغدغه های جامعه شناختی سرزمین شان گره خورده  و زیست شان همبسته ی تاریخ سراسر زوال میهن شان باشد، جانفرساتر است. و به مراتب جانکاه تر اگر آن شخص، عمری بر سر پروراندن مفاهیم متعالی و اخلاق مند در عرصه ی سیاست و جامعه گذاشته باشد و اینک در پیشگاه تندبادهای سهمگین کژاخلاقی، راهی جز رفتن و گم شدن و از یاد رفتن نداشته باشد. آن همه شور و شوق، آن آرمانخواهی ها و سودای اخلاق داشتن ها، پس از سالها نبرد فرساینده رنگ می بازند و اندیشمند دغدغه مندِ دردآشنا، سرانجام زنگ پایان را به صدا درمی آورد تا بار دیگر هجوم بی امان و بازنایستادنی غول نافرهیختگی را یادآور شود. بازخوانی تاریخی امروز، شرح واپسین دیدار با یکی از فرهیخته ترین ایرانیانی است که پس از سالها تلاش و سماجت بر سر زیستِ فکورانه در این سامان، بار سفر بست و روانه ی غربت شد. حسین بشیریه حتی در این واپسین گفت و گو نیز با شور و شوق، اما نگرانی فزاینده درباره ی آینده سخن می گوید؛ از دولتی که به مدعای مهرورزی تنها چند صباحی است که بر گرده ی قدرت سوار شده است و اصلاح طلبانی که گرفتار پندارهای تخیلی اند&#8230; بشیریه در بخشی از این گفت و گو ابراز امیدواری می کند که بزودی به کشور بازگردد. از این ابراز امیدواری قریب شش سال می گذرد! گزارش فریبا پژوه از روزنامه ی شرق (14 مهر 1384) را می خوانیم:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/picture-299.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/picture-299.jpg?w=500" alt="" title="Picture 299"   class="aligncenter size-full wp-image-1231" /></a></p>
<p>از جمله تأثیرگذارترین افراد آکادمیک که از کنار تأثیرات فکری اش بر جریان اصلاحات در سال های گذشته نمی توان به سادگی گذشت، دکتر حسین بشیریه استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران است. حسین بشیریه طی دو دهه اخیر با تألیف و ترجمه بیش از صد عنوان کتاب و مقاله، جایگاهی عمیق و موثر در تغییر اندیشه سیاسی نخبگان و جریان روشنفکری و همچنین ترویج دموکراسی و مفاهیم مدرنیته داشته است.  در پی موج جدید مهاجرت نخبگان از کشور، بشیریه نیز قصد سفر دارد اما هنوز حسین بشیریه را در اتاق قدیمی اش در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران می توان یافت. در مقابل دکتر، میز بزرگ رنگ و رو رفته چوبی قرار دارد که بخشی از آن شکسته است با این حال او چند بار با دست بر روی آن زد و گفت: من به این میز تعلق دارم. یک بار از آنها زمانی بود که گفتم، استاد چرا از ایران نمی روید؟ دانشگاه جورج تاون آمریکا مدتهاست از دکتر بشیریه برای تدریس دعوت کرده است. دکتر با اینکه هیچ وقت از آن سفر ابراز خرسندی نکرده، این بار نیز گفت: من متعلق به اینجا هستم. ولی اضافه کرد: اما هیچ وقت برای رفتن اینقدر بی قرار نبودم. البته دکتر تأکید کرد که زود به کشور بازخواهد گشت. چندی پیش که در ایمیلی به دکتر، از رخوت عالم سیاست و رسانه ای کشور گلایه کرده بودم، برایم نوشت: آنچه که در مورد خودتان گفتید، وصف دقیقی از حال من هم هست.</p>
<p><strong>نگران وضعیت علوم سیاسی</strong><br />
بخش قابل توجهی از دغدغه ها و نگرانی های دکتر به ناکارآیی حوزه آموزش و پژوهش مربوط می شود. استاد این بار از وضعیت علوم سیاسی در دانشگاه های کشور ابراز تأسف کرد و گفت: کاش این رشته در این دانشگاه منحل می شد. و من فکر کردم که دانشکده حقوق و علوم سیاسی داشنگاه تهران با آن قدمت و پیشینه چرا باید رشته علوم سیاسی نداشته باشد؟ و دکتر می گوید که علوم سیاسی به لحاظ علمی معنایی در دانشگاه ها ندارد، خیلی از دانشجویانی که وارد این رشته می شوند، بعد از دو یا سه ترم انصراف می دهند و این مسأله برای گروه علوم سیاسی دانشکده نگران کننده است. پس از تأکید مجدد من بر قدمت دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، استاد اضافه کرد: این رویه است، ور نه سیستم آموزشی این رشته در این دانشکده پوسیده است.<br />
دکتر بشیریه معتقد است در وزارت علوم برای رشته علوم سیاسی واحد قرار نمی دهند ، بلکه بر اساس افراد و اساتید واحدهای درسی را برای دانشجویان اختصاص می دهند. وی در انتها اظهار امیدواری کرد: کاش می توانستم و دستم باز بود تا تغییراتی در این رشته پدید بیاورم. دکتر بشیریه سالها است که این دغدغه را دارد، او در کتاب «درس های دموکراسی برای همه» در مقدمه کتاب چنین بحثی را مطرح کرده بود.  در آنجا آمده بود: شاید بتوان دو نوع علم سیاست را از هم تمییز داد: یکی علم نظری و «طبیعی» سیاست و دوم علم «عملی» یا «تأسیسی» سیاست. علم طبیعی یا نظری سیاست، مجموعه مطالعات تاریخی، جامعه شناسانه، روان شناسانه و انسان شناسانه درباره رفتارهای طبیعی انسان در حوزه سیاست، انگیزه های رفتار، شیوه شکل گیری انواع سلطه های طبیعی، به صورت غلبه اقوام بر یکدیگر، سلطه جباران و خودکامگان بر اتباع منفعل، غلبه گروه های مسلط اقتصادی، قومی، نژادی و غیره بر سایر گروه ها، سلطه دولت های قوی تر بر دولت های ضعیف تر و هر وجه دیگری است از سلطه که در «طبیعت» جامعه و سیاست ممکن باشد.<br />
اما علم سیاست عملی یا تأسیسی مجموعه مطالعات کلی و تاریخی درباره هر نوع نظام سیاسی طبیعی و رفتار سلطه جویانه نیست.، بلکه دانش دقیق تری درباره چگونگی ایجاد ثبات سیاسی، تنظیم رابطه بین دولت و شهروندان، حدود اختیارات و حقوق و تکالیف آنها، چگونگی تبدیل خواست های عمومی به سیاست های عمومی، چگونگی تضمین مشروعیت نظام های سیاسی، تنظیم روابط جامعه مدنی و دولت، رابطه قوای دولتی، جلوگیری از تمرکز قدرت و فساد و زوال سیاسی و&#8230; و نظیر اینها است. در ادامه این بحث آمده است: به نظر می رسد برای سودمند کردن مطالعات سیاسی در ایران می باید در تدریس این رشته این تفکیک در نظر گرفته شود. باید جز مقدمات لازم، بخش عمده آنچه در علم سیاست به عنوان علم طبیعی مطرح می شود، همراه با ابعاد فلسفی، تاریخی و جامعه شناسانه آن، در دوره کارشناسی حذف شود و برای مطالعات تخصصی تر و ذوقی تر منظور گردد. در مقابل، علم عملی و تأسیسی که در همان محدوده مطالعه نظام دموکراسی می گنجد، به عنوان چارچوب اصلی مطالعات کارشناسی پذیرفته شود.</p>
<p><strong>آخرین کتاب</strong><br />
دکتر بشیریه همزمان با تدریس در امر تألیف نیز فعال و پرکار است. بر روی میز چوبی شکسته دکتر در لا به لای صدها برگ و مجلد از کاغذ و پوشه و طرح و پایان نامه و کتاب، کتابی جلب توجه می کند که جدیدترین اثر ایشان است. «گذار به دموکراسی» معرفی این کتاب را پیش از آن در سایت بی بی سی دیده بودم. ایشان درباره کتاب گفت: ما تلاش داریم در این فضای رخوت سیاسی، با انتشار این مجموعه مقالات، حرکتی داشته باشیم. از دکتر سوال می کنم آیا فکر می کنید مجموعه مقالات دفتر دوم، از زیر ممیزی می گذر یا نه؟ دکتر سکوت می کند و تنها به لبخندی اکتفا می کند. </p>
<p><strong>نوسازی اصلاح طلبان</strong><br />
هر چه بیشتر سعی می کنم در مباحث روز وارد شوم، با عدم تمایل بیشتر استاد مواجه می شوم. از اصلاح طلبان که حرف می زنم، استاد می گوید به هر حال فعالیت گروه های اصلاح طلب ادامه دارد و با اینکه در بازه زمانی کوتاه چشم انداز روشنی دیده نمی شود، اما در بلند مدت می توان تغییراتی را پیش بینی کرد.<br />
دکتر معتقد است که باید در جریان اصلاحات بازسازی و نوسازی صورت پذیرد و رهبران اصلاح طلب باید به نقد جدی عملکرد خود بپردازند. دکتر همچنان به جریان اصلاحات امیدوار است و البته منتقد.</p>
<p><strong>کابینه در سایه در انگلیس معنی می دهد</strong><br />
نقد او بیش از آنچه متوجه تأثیرگذاری اصلاحات باشد، چنگی است بر کارآمدی این جریان. کما اینکه بخشی از دیدار با ایشان به بحث درباره موضوعی عنوان شده از سوی اصلاح طلبان سپری شد که به اعتقاد استاد بیش از آنکه عملی و کارآمد باشد، شعاری و آرمانی است.<br />
موضوع مورد بحث، ایجاد «دولت در سایه» بود که از سوی جبهه مشارکت ایران اسلامی عنوان شده است.<br />
دکتر بشیریه در توضیح این پدیده به پیشینه آن پرداخت و با اشاره به اینکه «دولت در سایه مقوله ای است که بیشتر مختص انگلستان است» خاطرنشان کرد: دولت در سایه قابل تحقق در نظام های پارلمانی است و با اینکه در انگلستان این موضوع مرسوم است در کشورهایی که مستعمره انگلیس بودند چنین اتفاقی نمی افتد. وی اضافه کرد: در انگلیس برخلاف ایران دو انتخابات جداگانه برای ریاست جمهوری و مجلس انجام نمی شود، بلکه مردم از میان دو حزب کارگر و محافظه کار، مجلس عوام را تشکیل می دهند و حزبی که حائز اکثریت در مجلس می شود مأمور است کابینه را تشکیل دهد و کسانی می توانند به عنوان نخست وزیر و وزرا در کابینه حضور یابند که عضو مجلس عوام بوده باشند.<br />
کابینه سایه یا همان (shadow cabinet) از این به بعد موضوعیت می یابد. به این معنی که حزبی که در مجلس عوام اقلیت است، به موازات کابینه اصلی، آدم های خودش را که از نمایندگان مجلس هستند، در کابینه ای مجازی می گمارد و کابینه ای در سایه تشکیل می دهد که اعضای آن به دلیل آنکه نماینده مجلس هستند، در قدرت سهیم هستند.<br />
پس اولین ویژگی کابینه سایه این است که اعضای آن به نوعی باید در قدرت سهیم باشند. وظیفه اصلی کابینه سایه، نظارت بر دولت است و افراد بطور تخصصی وزارتخانه های مختلف را تحت نظر و بررسی قرار می دهند. طبق قانون اساسی انگلستان دولت موظف است برای کابینه سایه ردیف بودجه تعیین کند، بنابراین برای تشکیل «کابینه سایه» مشکل مالی وجود ندارد. از سوی دیگر از آنجا که دو حزب «محافظه کار» و «کارگر» همواره رقیب اند و همدیگر را زیر نظر دارند، حزب پیروز اطلاعات وزارتخانه های خود را به طور کامل در اختبار کابینه سایه قرار می دهد، به عبارتی فراروی فعالیت، نقد و نظارت کابینه سایه هیچ چیز سری وجود ندارد.  نکته آخر اینکه از آنجا که هر دو حزب از ابزارهای ارتباطی مانند رادیو، تلویزیون و مطبوعات بهره می برند، دیدگاه ها و نظرات خود را به اطلاع مردم می رسانند. دکتر این بحث را اینگونه به پایان می رساند: با مقایسه شرایط ایجاد «کابینه سایه» با شرایطی که در حال حاضر برای جریان اقلیت در حاکمیت وجود دارد، می توان دریافت که این بحث مجازی بوده و در حد یک شعار و در یک نگاه خوشبینانه به عنوان یک «آرمان» بوده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1230/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1230/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1230&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/08/26/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88%d8%a7%d9%be%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%a8%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%87-%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/picture-299.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Picture 299</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بازخوانی گفت و گوی روزنامه نوروز با مسعود کیمیایی درباره گوگوش، سعید امامی و سفر به آمریکا / حیطه سعید امامی آتشین است!</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/08/22/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b3%d8%b9/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/08/22/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b3%d8%b9/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 13:56:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[هنری]]></category>
		<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1219</guid>
		<description><![CDATA[گفت و گویی که برای بازخوانی تاریخی امروز برگزیده ایم، حاوی اشاره های صریح و روشنی نیست. مصاحبه شونده در یکی از دشوارترین مراحل زندگی خود گرچه ناگزیر از سخن گفتن و شکوه کردن است، اما می داند که همین ضرورت ناگزیر نیز تا چه اندازه می تواند برایش مخاطره آمیز باشد. این، نخستین گفت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1219&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفت و گویی که برای بازخوانی تاریخی امروز برگزیده ایم، حاوی اشاره های صریح و روشنی نیست. مصاحبه شونده در یکی از دشوارترین مراحل زندگی خود گرچه ناگزیر از سخن گفتن و شکوه کردن است، اما می داند که همین ضرورت ناگزیر نیز تا چه اندازه می تواند برایش مخاطره آمیز باشد. این، نخستین گفت و گو با مسعود کیمیایی پس از خروج ناگهانی اش به همراه گوگوش در تیرماه 1379 است. مقصد تورنتو و هدف ساخت دو فیلم به کارگردانی کیمیایی و بازی گوگوش اعلام شد. اما پس از دو سال نه تنها فیلمی ساخته نشد، بل کیمیایی به همراه پولاد بی سر و صدا به ایران بازگشتند و گوگوش در گیر و دار منازعات حقوقی در تورنتو باقی ماند. کیمیایی در چنین شرایط دشواری و لابد به توصیه ی دوستان مطبوعاتی اش چون جواد طوسی، پیشنهاد گفت و گویی مطبوعاتی را می پذیرد تا به ابهامات پیرامون خود پاسخ دهد. ابهاماتی که نه می شد فراموش شان کرد و نه با ذکر جزئیات برملایشان ساخت. حاصل، گفت و گوی حاضر است که متن و فرامتن تأمل برانگیزی برای کاویدن دارد. متن برای آنان که میل سرک کشیدن به پستوهای ممنوعه را ارضا کنند و فرامتن، برای آنان که آسیب پذیری و خودآزاری هنرمند زیر نگاه ها و سوتفاهم های سیاسی و امنیتی را به تحلیل نشینند. گفت و گوی مسعود کیمیایی با مهرداد حجتی از روزنامه ی نوروز را بازمی خوانیم. در انتها نیز برای یادآوری وقایع مربوط به آن سفر، تصویری از گزارش مجله ی فیلم شماره 257 در همین زمینه به قلم علیرضا معتمدی را می توانید بخوانید:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/picture-292.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/picture-292.jpg?w=500" alt="" title="Picture 292"   class="aligncenter size-full wp-image-1223" /></a></p>
<p>حجتی: دو سال پیش ، شما به همراه همسرتان به قصد ساختن دو فیلم از کشور خارج شدید. اما در طی این دو سال مدام شایعاتی شنیده می شد که فیلم اول در کوبا کلید خورده است. بعد شنیده می شد که فیلم اصلاً کلید نخورده است و شما در مکزیک به دنبال لوکیشن می گردید بعد شنیده می شد که شما به آمریکا رفته اید و از پشت پرده دارید کنسرت های همسرتان را برنامه ریزی می کنید. بعد شنیده شد که شما با ایشان اختلاف پیدا کرده اید و دیگر با هم زندگی نمی کنید و ده ها نوع از این شایعات که هر یک در موقعیت خود فضا ایجاد کردند و مدتی شما را در کانون اخبار هنری قرار دادند. آیا مایل هستید راجع به سفر دوساله تان به خارج به مخاطبان توضیح بدهید؟<br />
تکلیف آن دو فیلم چه شد؟ گویا قرار بود با بازی خانم فائقه آتشین یکی از آن دو فیلم ساخته شود؟<br />
کیمیایی: بحران شایعه، بحرانی است که ما داریم در این سالها با آن زندگی می کنیم و چیزی نیست که مختص به من باشد. پس اجازه بدهید راجع به شایعات حرف نزنیم ، بلکه به اصل سوال شما بپردازیم که داستان ساخت آن دو فیلم چه شد؟ بله، این درست است. من بنا بود در سفری که به کوبا و مکزیک و آمریکا می کنم، دو فیلم بسازم. یکی از آن دو فیلم نامش بود «تسخیر شدگان» که همان «عاشق مترسک» است که یک فیلم انگلیسی خیلی مهجور سیاه و سفید هم بر اساس آن در سالهای 60 میلادی ساخته شده است.اما کتاب، کتاب خوبی است که به دلیل مضمون قوی آن سراغ آن رفتم. ماجرای این کتاب داستان دختر عقب مانده و ترشیده ای است که در مزرعه پدرش مترسکی می سازد و رفته رفته با آن ارتباط درونی برقرار می کند تا جایی که آن مترسک بخشی از وجود او می شود، اما به ناگاه اتفاقی روی می دهد. یک فراری در حال عبور از مزرعه برای رد گم کردن مأمورانی که در تعقیبش هستند، لباس مترسک را به تن می کند و خودش را جای او جا می زند. مأموران او را گم می کنند. دختر می آید و مترسک را همان مترسک می بیند با اینکه می بیند حالا مترسک حرکت هم می کند و حیات دارد. اما پیشتر از این آن مترسک برای او نقش یک زنده را داشته است پس مترسک در ذهن او همان مترسک سابق است و هیچ تفاوتی هم با گذشته نکرده است. دختر به ارتباط تخیلی اش با مترسک ادامه می دهد، بی آنکه در رفتار دختر تغییری رخ دهد.<br />
من بر مبنای این کتاب، که می توانست مکان نداشته باشد، یک فیلمنامه نوشتم و چون می توانست در هر مکانی ساخته شود، ترجیح دادم فیلم را در خارج از کشور به خصوص در آمریکای لاتین بسازم. جایی که مدام حکومت ها در حال تغییرند و حکومت های دموکراسی در آنجا کمتر عمر می کنند.<br />
چون حاکمیت در آن کشورها، مثل بسیاری از کشورهای جهان سوم، خارج از اراده مردم به وجود می آیند و فضای حاکم بر جامعه، یک نوع فضای میلیتاریستی است که نمی توان از آن گریخت. به نظر می رسد در کشورهای آسیای مرکزی و میانه هم این وضعیت به نوعی صادق است و مضمون این داستانی که برگزیدم اشاره به چنین موضوع یا مضمونی دارد که متأسفانه به دلایلی ساخته نشد.<br />
حجتی: این از فیلم اول، فیلم دوم شما چه شد؟<br />
کیمیایی: فیلم دوم، همین فیلمی است که هم اکنون من در تدارک ساخت آن هستم با عنوان «مانکن»<br />
حجتی: از ابتدا عنوان فیلم «مانکن» بود؟<br />
کیمیایی: نام فیلم را عنوان نکرده بودیم. اما طرح را ارائه کرده بودیم و طرح همین طرحی است که الآن در شرف تولید شدن است.<br />
حجتی: این فیلم هم مثل فیلم «تسخیرشدگان» یک اقتباس ادبی است؟<br />
کیمیایی: خیر، این یکی را خودم نوشته ام و بنا بود در این فیلم خانم فائقه آتشین به ایفای نقش بپردازد که البته این اتفاق رخ نداد. ما تدارک کامل فیلم را دیده بودیم. حتی با فیلمبردار و بازیگر به کوبا رفتیم تا فیلم را شروع کنیم. اما این فیلم هم تولید نشد چون برای تولید باید تهیه کننده به دلار هزینه می کرد و هزینه تولید فیلم در کوبا هم خیلی بالا است.<br />
تهیه کننده از پس آن هزینه برنیامد و کار متوقف ماند. البته ماجراهای دیگر هم در این توقف دخیل بود که من وارد آن عرصه نمی شوم. یعنی ماجراهایی که در کنار این فیلم رخ داد و تبدیل به ماجراهای اصلی شد. به هر دلیل این پروژه متوقف ماند تا اینکه من پس از بازگشت به کشور بار دیگر تدارک ساخت آن را دیدم و تا 25 روز دیگر ، گروه سازنده فیلم حرکت بکند به سوی محل فیلمبرداری تا این فیلم را اینبار، با همه پیش بینی هایی که کرده ایم تولید کنیم تا بار دیگر دچار وقفه نشود.<br />
توضیحی هم راجع به گروه بدهم که گروهی که از ایران راه می افتد، همه جزو عوامل سازنده هستند اما بدنه گروه همه کانادایی هستند. محل فیلمبرداری هم در همانجا است. شهر تورنتو.<br />
حجتی: همه فیلم در تورنتو ساخته می شود یا اینکه بخش هایی از آن در ایران فیلمبرداری می شود؟<br />
کیمیایی: تمام فیلم در تورنتو ساخته می شود.<br />
حجتی: همه محل ها و لوکیشن ها بازبینی شده اند؟ و شما یکراست سراغ فیلمبرداری می روید؟<br />
کیمیایی: بله. همه محل ها دیده شده است و بنا است برویم فیلم را بسازیم. داستان فیلم هم راجع به یک زن 35 ساله و تنهایی است که از ایران به کانادا می رود تا در آنجا با خاله اش زندگی کند و همه ماجرای فیلم وقایعی است که برای او آنجا رخ می دهد.<br />
حجتی: نقش آن زن را حالا بناست چه کسی بازی کند؟ چون به نظر می رسد بازی خانم آتشین منتفی است.<br />
کیمیایی: بله، بازی خانم آتشین منتفی است، اما هنوز جانشین برای او در نظر نگرفته ایم. چون باید انتخاب شود و ما کسی را انتخاب نکرده ایم. درصددیم که پیش از عزیمت همه این انتخاب ها صورت بگیرد. باید با آقای شایسته در مورد این فیلم همه توافق ها صورت بگیرد بعد&#8230;<br />
حجتی: تهیه کننده فیلم آقای مرتضی شایسته است؟<br />
کیمیایی: بله، آقای شایسته این فیلم را تهیه می کند. دقیقاً قرارداد همان قرارداد است فقط وضعیت در مورد خانم آتشین در این قرارداد تغییر کرده است. حالا این قرار بنا است اجرا شود، البته با دو سال تغییر. راجع به ماجراهایی هم که در این بین رخ داده است، آنهایی که در این ماجرا دخیل بوده اند حرف بزنند بهتر است. خود خانم آتشین و دیگران. چون من آن بافت، یعنی موسیقی را نمی شناسم و ترجیح می دهم در این مورد سکوت کنم و حرفی نزنم. بهتر است یک روزی مصاحبه کند و همه چیز را بگوید. تا آنجایی را من می توانم بگویم که می دانم.<br />
من می دانم که ایشان پاسپورت گرفت و می خواست برود پسر و نوه اش را ببیندو قصد داشت دست به یک سفر کوتاه بزند و البته ضمن این سفر در فیلم من هم بازی کند. اما چه شد که این اتفاق نیافتاد و اصلاً ماجرا به گونه ای دیگر پیش رفت، چون مربوط به خود ایشان است، ترجیح می دهم خود ایشان در این باره به شما توضیح دهد. اما آنچه به من مربوط می شود این است که در این دو سال می بایست دو فیلم می ساختم که نتوانستم. اما حالا با همان تهیه کننده قصد دارم یکی از آن دو پروژه را جلو دوربین ببرم که خواهم برد. علاوه بر این رمان دوم را هم قصد دارم شروع کنم، رمانی که پس از جسدهای شیشه ای خواهم نوشت.<br />
حجتی: آقای کیمیایی در این دو سال چه کردید؟ کجاها بودید؟ اصلاً این دو سال را چگونه سر کردید. نمی شود که آدم دو سال را بیکار باشد و دست به هیچ کاری نزند. بالاخره شما درگیر بوده اید؟ حالا درگیر چه؟ خودتان باید بگویید.<br />
کیمیایی: الآن عرض می کنم، ببینید یک مسأله کلاهبرداری بزرگ برای ما اتفاق افتاد. قدری موضوع پیچیده است. توضیح دادنش سخت است. ماجرایی برای ما اتفاق افتاد که برای من که کاملاً با این نوع از مقوله ها بیگانه ام بسیار پیچیده و غامض جلوه کرد. به همین خاطر است که فکر می کنم نتوانسته ام هنوز این موضوع را آنچنان که باید هضم کنم.<br />
چون هنوز توضیحی برای آن نتوانستم پیدا کنم، مثل این می ماند که یک دفعه شما را وارد یک بازی پیچیده بکنند و بی آنکه از خود اراده داشته باشید شما را جزو بازیگران آن بازی به بازی بگیرند.<br />
داستان سفر ما هم این پیچیدگی را داشت. نه من و نه خانم آتشین، هیچکدام قبلاً چنین تجربه ای نداشته ایم و به همین خاطر بود که نتوانستیم این وقایع را که خیلی سریع بر ما گذشت کنترل کنیم. به خصوص خانم آتشین که الآن از وقایعی که بر او گذشت غمگین است و شدیداً لطمه دیده است.<br />
لطمه ای که هم از نظر مالی دید و هم از نظر روحی و معنوی که باعث تأسف است.<br />
حجتی: یعنی شما گرفتار یک دسیسه شدید؟<br />
کیمیایی: بله، یک دسیسه بود. دسیسه ای حساب شده که ما را غافلگیر کرد.ایشان اگر قصد خواندن و کنسرت دادن داشت  که در همان اوایل، در جوانی می رفت و این کار را می کرد. اما نرفت چون اعتقادی به رفتن نداشت و این همه سال را ماند فقط به این دلیل که با آن طرفی ها &#8211; لوس آنجلسی ها &#8211; احساس بیگانگی می کرد. هیچ وقت هم در طول این همه سال &#8211; بیش از بیست سال &#8211; صحبتی از رفتن به میان نیاورد. آن حال خوبی که از این نرفتن داشت و او را راضی می کرد.<br />
بودن در کشور برای او از همه چیز مهمتر بود و اینطور که حالا خودش می گوید این وضعیت روحی را از دست داده است. آن خاطر جمعی که از بودن در کشور داشت و این برایش از همه چیز مهمتر است . دوباره برگشتن به وضعیت پیش از سفر.<br />
حجتی: مگر این فرصت از ایشان گرفته شده است؟<br />
کیمیایی: نه. نه. ایشان قصد برگشتن دارد و برخواهد گشت. به قول خودش هر اتفاقی می خواهد بیفتد، بیفتد. منظور من از آن وضعیت روحی سکوت بیست ساله ایشان بود که پس از انقلاب اختیار کرد و هرگز تن به خواندن و اجرای کنسرت نداد. از کشور خارج نشد و پذیرفت با اسلوب ها و معیارهای پس از انقلاب در همین جا و در همین خاک زندگی کند. آن سکوت و احترامی که همان سکوت برای او به وجود آورده بود، با اجرای آن دو کنسرت دچار خدشه شد و این چیزی است که ایشان را آزار می دهد. آن سکوت بالاخره توسط خود ایشان شکسته شد و این برای کسی مثل او بد است. خودش می گوید کاش هرگز این اتفاق نمی افتاد. اما در مورد برگشت ایشان، نه گمان نمی کنم مشکلی وجود داشته باشد.<br />
حجتی: این دسیسه توسط چه فرد یا افرادی طراحی شد و اصلاً ماجرای این دسیسه چه بود؟ می توانید راجع به آن برای ما توضیح بدهید؟<br />
کیمیایی: در آنجا اتفاق افتاد. طراح آن یک ایرانی بود که متأسفانه به دلیل عذری که دارم نمی توانم از او نام ببرم. اما همین را فقط می توانم بگویم که همه ماجرا توسط یک نفر که در دو نقش ظاهر شد، طراحی و اجرا شد که بعدها ما متوجه شدیم این دو نفری که کدام از او نام برده می شود یک نفر است. این دسیسه هم برای ما اتفاق افتاد هم برای مرتضی شایسته. او هم از این بابت لطمه خورد. او کسی است که هنوز هم دارد فیلم هایش را تهیه می کند و از این ماجراها هم پس از رخ دادن مطلع شده است مثل خود من و هیچ اتهامی هم به او نمی چسبد، چون واقعاً در این توطئه ها نقشی نداشته است. شایسته را سالهاست که می شناسم.</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/55.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/55.jpg?w=500" alt="" title="55"   class="aligncenter size-full wp-image-1225" /></a> </p>
<p>حجتی: برای من این سوال پیش می آید به عنوان کسی که مدام اخبار و رویدادهای مرتبط با هنر را دنبال می کند اینکه پس چطور می شود که آقای کیمیایی در طول این دو سال حاضر نشده است راجع به این توطئه یا دسیسه حرفی بزند. این سکوت رازآۀود به چه منظوری اتخاذ شده است! و برای این سوال هنوز هم پاسخ روشنی نیافته ام . مثلاً این سوال که چطور می شود کسی پس از بیست سال سکوت و دوری از محافل بحث برانگیز، دوری از صحنه و اجرا و کنسرت و خوانندگی به یک باره به سفر برود و آنجا بلافاصله کنسرت بدهد. آن کنسرت و این مطلب که ایشان سکوت خود را دوست داشته است در تضاد باهم اند و چندان هم قابل توجیه نیست. شما در این باره توضیح می دهید؟<br />
کیمیایی: امروز یازدهم اردیبهشت است که دارد این گفت و گو انجام می شود. اردیبهشت 81، اگر همین امروز با ایشان &#8211; خانم فائقه آتشین &#8211; تماس بگیرید می بینید که الآن در دادگاهی در کانادا حاضر شده است تا از آن طریق بتواند شکایت خود را بابت همین ماجرا دنبال کند. همین امروز ایشان در دادگاه حاضر شده است تا به این مسأله رسیدگی شود. دادگاهی در شهر تورنتو. این دادگاه به همه ماجراهایی که شما دارید از من سوال می کنید پاسخ می دهد. ایشان علاوه بر اینکه پولی از بابت آن کنسرت ها نگرفته است، بلکه حتی بابت این دادگاه خرج و مخارجی را هم متقبل شده است که باید بپردازد. ایشان بعد از آن کنسرت ها، دیگر حاضر به اجرای کنسرت نشد.<br />
حجتی: مگر ایشان چند بار کنسرت داد؟<br />
کیمیایی: فقط یک بار. یعنی در یک تاریخ و دیگر حاضر به عقد قرارداد برای کنسرت های دیگر نشد و آن کنسرت اول هم از دل قرارداد فیلم بیرون آمد. یعنی ایشان فقط از آن رو کنسرت را پذیرفت که قصد داشت که از بابت درآمد حاصله از آن، بودجه ساخت فیلمی را که قرار بود خودش در آن بازی کند تأمین کند که آن هم نشد. اگر روزی روزگاری ایشان بتواند به شما توضیح بدهد حتماً توضیح خواهد داد.  من هم در همین نوار می گویم که حاضرم شماره تلفن ایشان را به شما بدهم تا بتوانید حقایق را از زبان خود ایشان بشنوید.<br />
چون در این لحظه که پیش شما نشسته ام، نمی دانم دادگاه چه نظری راجع به شکایت ایشان داده است.<br />
حجتی: شکایت را خانم آتشین به دادگاه برده است؟<br />
کیمیایی: بله، این شکایت از آن کمپانی آمریکایی به عمل آمده است. آن کمپانی آمریکایی با ایشان قراردادی می بنددو خانم آتشین از انجام قرارداد سرباز می زند. چون آنها می خواستند در صورت تمدید آن کنسرت ها دستمزد ایشان را پرداخت کنند که خانم آتشین هم زیر بار نمی رود و آنها هم حق ایشان را نمی دهند و کار به اینجا می رسد که خانم آتشین هم زیر بار نمی رود و آنها هم حق ایشان را نمی دهند و کار به اینجا می رسد که خانم آتشین برای گرفتن حق خود به دادگاه می رود که الآن این دادگاه در جریان است.<br />
حجتی: تا آنجا که مطلع ام در این سفر پسرتان پولاد را هم برده بودید و بعد از دو سال با او دوباره به میهن برگشتید. شنیده ام که پولاد پس از بازگشت به شما اصرار کرده است که دیگر مایل به بازگشت نیست و دوست دارد در همین جا بماند و در سفر مجدد شما به کانادا، شما را همراهی نخواهد کرد. خودتان در این باره توضیح می دهید چرا؟<br />
کیمیایی: پولاد در آنجا کالج می رفت. بنا بود آنجا digital media بخواند و موسیقی اش را ادامه بدهد. اما با علاقه این کار را نکرد. او آمریکا را دوست نداشت، کانادا را هم دوست نداشت. از همان اول سفر پرپر می زد برای اینجا. وقتی هم که برگشتیم گفت: که دیگر نمی خواهم برگردم. بعد هم بلافاصله رفت یک زنجیر خرید و با چندتا از رفقایش به بازار سبزه میدان رفت تا در یک مکان سنتی به عزاداری بپردازد. او معتقد است به اینجا تعلق دارد. او این سنت ها را دوست دارد. البته بهتر است اینها را از خودش بپرسید، چون او الآن 21 سالش است. می تواند راجع به اعتقادات و علایق اش راحت حرف بزند و این طور هم نیست که من از او خواسته باشم کاری بکند. خودش انتخاب می کند که چه می خواهد بکند.<br />
حجتی: آیا برای آینده اش برنامه ای دارد؟<br />
کیمیایی: قرار است موسیقی را ادامه دهد. او موسیقی خوانده است. پیانو نواز خوبی است. دلش می خواهد همین را ادامه دهد.<br />
حجتی: آیا نگرانی و یا مسأله ای سبب شد تا شما خارج از کشور را برای ساخت فیلمتان برگزینید؟ یا نه، به صرف وضعیت فیلمنامه و از آن جهت که موضوع اقتضا می کردتا در خارج از کشوراین فیلم ساخته شود، کانادا را برگزیدید؟<br />
کیمیایی:<br />
قدری باید به عقب برگردیم و این نکته را در ابتدا اشاره کنم که هر انسانی با مسائل خودش بیشتر درگیر است و با آن زندگی می کند تا اینکه با مسائل پیرامونش و من هم مسائل خودم را داشتم. در سالهایی که بر من گذشت، خیلی اتفاق برای من رخ داد. دلم می خواهد این را مسوولان فرهنگی بخوانند. با فیلمهای من به مهربانی رفتار نشد. با فیلم های من مهربان نبودند. در واقع لطفی به من نشد. فیلم های من و تأثیر و نقشی که در جامعه پیش از انقلاب داشت دیده نشد. نگاه من در فیلم هایم معلوم است که ریشه در علاقه من به سرزمین ام، و به خاکی که از آن برآمده ام دارد. این نگاه در فیلم هایم به خوبی قابل مشاهده است. می شود آن را لمس کرد، عشقی که من به مردم و این خاک دارم. این در همین رمانی که نوشته ام نیز وجود دارد، در اینجا هم مشهود است. لحظاتی هست که شما خیالتان تبدیل به زندگی می شود و زندگیتان تبدیل به خیال. ولی هر آنچه را که می بینید، زندگیتان است نه چیز دیگر&#8230; به هر حال به من لطف نشد. نقش درست تری را می توانست سینمای اجتماعی داشته باشد. همین سینمایی که من به آن تعلق دارم. اما متأسفانه در اینجا هنرهایی رواج پیدا کرد که به نظر می رسد سفارش داده شده اند.  و این هنرها روز به روز از اصالت خودشان دور می شوند. من فکر می کنم آنچه که امروز به آن نیاز داریم، هنری است که بتواند با مردم ارتباط برقرار کند و مسائل آنها را بازتاب دهد و هنری که بتواند هرچه بیشتر به مردم نزدیک بشود آن هنری است که ضرورتش بیشتر حس می شودو من اعتقاد دارم که سینمای پیش از انقلاب من داشت راه درستی را می رفت.<br />
تازه ارتباطش را با مخاطبان عمیق کرده بود و من به جایی رسیده بودم که می توانستم با مردم به واسطه سینما حرف بزنم که این روند به یکباره قطع شد. نخستین فیلمی را که پس از انقلاب ساختم سال 60 توقیف کردند و فیلم دومم را در شرایطی اکران کردند که مردم نمی توانستند سینما بروند. همه می دانید و می دانند که سینما در ماه رمضان فروشی ندارد و مردم حوصله دیدن فیلم ندارند. فیلم دوم من در آن شرایط اکران شد.<br />
خب، شما باشید چه می کنید؟اما با این حال باز هم من سعی کردم فیلم بسازم و راهی که پیش از اینها آغاز کرده بودم ادامه دادم. اما می دانید مسائلی هست که شما می دانید نمی شد آن طوری که باید فیلم هایم را بسازم. زندگی در آن شرایط مثل زندگی در «مه» بود. هم زندگی هنرمند و هم اثرش.<br />
اگر هنرمندی می خواست خودش باشد و حرفش را بزند، آن «صندلی» را به مخاطره می انداخت.<br />
حجتی: صندلی چه کسی را؟<br />
کیمیایی: «صندلی» همان مسؤولی را که نظارت را بر عهده داشت و سفارش می داد. چون سینمای اجتماعی چیزی را در خودش پنهان ندارد. حرف سینمای اجتماعی حرف مردم است.<br />
به هر حال این سینه به سینه شدن با جامعه را مسؤولان دوست نداشتند و آن را برنمی تافتند.<br />
حجتی: راجع به لطف گفتید، اما نگفتید چه لطفی باید به شما می کردند؟ منظورتان از لطف چه نوع لطفی است؟<br />
کیمیایی: همین لطف که آنها اجازه می دادندمن فیلمم را بسازم. من چیزی نمی خواستم فقط همین. آنها یک فیلم من را توقیف کردند و فیلم دوم مرا «جیم» دادند و آن را با آن وضع اکران کردند. خب دیگر بهتر از این نمی شودلطف کرد.  آن هم با کسی که سینمای او با مردم مأنوس بود و همراه با تحولات اجتماعی جلو می آمد. فیلم آخر من پیش از انقلاب «سفر سنگ» بود با نگاهی به همین حرکت های اعتراض آمیزی که در جامعه آن زمان وجود داشت.<br />
بعد از آن برخوردی که با فیلم های من شد، من که دفتری داشتم و برای خود استقلالی داشتم، همه اینها از بین رفت و شرایط برای ساختن فیلم های مستقل من هم از بین رفت. به هر حال روزهای خوبی بر سینمای من نرفت. البته احوالات من هم بی تأثیر نبود. دل نازکی و زودرنجی که از خصیصه های من است&#8230; البته بخشی از آن رفتارها گویا طبیعت هر انقلاب است.، چون انقلاب با خودش بدبینی و نظارت می آورد و این اتفاق تنها برای من نیفتاد. اما مسأله اینجاست که پس از گذشت چند سال هنوز این وضعیت به شکلی ادامه دارد.  می بینیم هنوز معاونت امور سینمایی دفترچه سیاست های سینمایی توزیع می کند و در آن نکاتی را گنجانده است که باید اینها را رعایت کنید و این کار را مثلاً نکنید، خب تا کی باید کسی بیاید که به من سینماگر بگوید این کار را بکن و این کار را نکن؟! و به من بگوید که مطابق دستورات این دفترچه رفتار کن! مثل این می ماند که ما از جای دیگری آمده ایم و نمی دانیم که باید چطور رفتار کنیم و اینها فقط می دانند که چگونه باید رفتار کرد.<br />
ولی موضوع هنوز ادامه دارد. به هر جهت سیاق من سیاق قهرمان های فردیت یافته است و قهرمان فردیت یافته هم معترض است. یعنی تا این فاعل فردی تبدیل به فاعل اجتماعی بشود لازمه اش عبور از گذرگاهی است که این حرف زیاد در قالب نوشتاری در نمی آید تا بتوان آن را توضیح داد.<br />
حجتی: از کم لطفی رفته بر خودتان گفتید. اینکه شرایط برای ساختن فیلم مورد علاقه تان هرگز آنچنان که باید و شاید فراهم نشد.  گویا همه اینها و عوامل دیگر سبب شد تا در شما رنجشی حاصل شود و آن رنجش امروز دارد خودش را در قالب نوشتن رمان ، فیلم ساختن در غربت نشان می دهد. آیا مایل هستید از این رنجش ها پرده بردارید؟<br />
کیمیایی: من وقتی شروع کردم به نوشتن هنوز آن رنج ادامه داشت. اما وقتی نوشته تمام شد، آن رنجش به شکلی تقریباً تمام شد. شاید هم شکل آن عوض شد و تبدیل به قصه شد. نمی دانم، به هر حال من تا زمانی که هستم، این رنج همواره با من خواهد بود. شاید بتوانم با نوشتن و فیلم ساختن آن را به شکلی در درونم مهار کنم و به آن، به آن شکلی که در بیرون هست توجه نکنم. اما به هر حال این رنج هست چون آن مسائل به اشکال مختلف باز هم هستند. من سینماگرم؛ هنوز هم دارم فیلم می سازم.<br />
حجتی: اما شما به علت رنج اشاره نکردید. گویا از دستیار و یا دستیاران خودتان در مقطعی رنجیده اید و لطمه ای که از آن ناحیه خوردید هنوز بر شما سنگینی می کند.<br />
کیمیایی: بله، من لطمه خوردم. چون پرسیدید پاسخ می دهم. من دیدم «اودیپ» می تواند واقعیت داشته باشد.  من دیدم که می شود بخاطر یک نان پای شما را برید. باور کنید که این را من دیدم! من در قصه ها می خواندم، در قصه های انگلیسی می خواندم. من زبان انگلیسی نمی دانم، به زبان انگلیسی نخوانده ام. اما خوانده ام. در همین داستان های خودمان هم خوانده ام.<br />
در همین داستان های خودمان خوانده ام. لابد شما هم شنیده اید که پادشاهی در گذشته مناره ای از «چشم» برپا می کرده است. او در واقع از نگاه همه انسانها مناره می ساخته است. شما اینها را باور نمی کنید، اما من باور کردم. پسری که در کنار من بود، مثل پسر من بود و دستیار من بود. در یک اختلاف بسیار بسیار کوچک، که اصلاً اختلاف به حساب نمی آمد کاری کرد که من به این زودی ها نمی توانم آن را به حالت تعادل برگردانم. یعنی می شود جوانی چنین کاری بکند؟ بعد با خودم گفتم: حتی اگر به لحظه انفجار رسیدی، در روحت به کسی اعتماد نکن و آن را برای خودت نگه دار. چون این اعتماد یک زمانی شما را به آنجا می رساند که این قصه ها را باور کنید. (مکث طولانی) دستکاری در حقایق، بحران دستکاری در حقایق.<br />
حجتی: چرا هیچ وقت نخواستید این حقایق را فاش بکنید؟<br />
کیمیایی: بدتر می شود. یکبار این اشتباه را کردم. اصلاً توضیح دادن راجع به این مسائل کار را بدتر می کند. اینکه می گویم ما در بحران شایعه زندگی می کنیم یعنی همین، ما الآن توی این بحران هستیم. بله&#8230; و هست و خیلی زیاد هم هست&#8230; (مکث)&#8230; اینکه شما را منتسب کنند به یک جریانی که برای خودتان مشمئزکننده است و حقایق را واژگون کنند&#8230; من از آن تاریخ به بعد از آن ماجرا به عنوان « حقایق دست ساز» یاد کرده ام.<br />
حجتی: اگر دست ساز است، پس چرا اسمش حقیقت است؟<br />
کیمیایی: دست ساز است که وانمود شود حقیقت است اما حقیقت نیست. چون اصلاً آن طور نبوده است. آن شکل ساخته شده است تا این چنین وانمود شود.<br />
حجتی: برای من سخت است که راجع به موضوعی بپرسم که شما با آن دچار بحران شدید. چند سال پیش گویا دو سال پیش امید روحانی با شما گفت و گویی کرد که در آن به این موضوع اشاره کردید. اما همه چیز را صریح نگفتید. در آن گفت و گو باز هم آن ابهام وجود داشت. اینکه آن موضوع واقعیت داشته یا نداشته. بالاخره آیا حاضرید روزی به این سؤوال پاسخ دهید و همه چیز واضح و روشن بیان شود؟ شایعات شاید به این خاطر دامن زده می شود که کسی پاسخ صریح نمی دهد.<br />
کیمیایی: آقای حجتی، این حیطه در آتش است و شما از هر طرف به این حیطه نزدیک شوید آن آتش دامان شما را می گیرد و کسی که در آن تاریخ آن آتش را روشن کرد خیلی آگاهانه این کار را کرد. خیلی دانسته این کار را کرد. بعدها فهمیدم که من در این ماجرا تنها نبودم  بلکه خیلی های دیگر هم بودند؛ خیلی از هنرمندان سینما، از تئاتر، از نقاشی و ادبیات&#8230; بله، من تنها نبودم.<br />
حجتی: یعنی خیلی ها را برای آن ماجرای سعید امامی آماده کرده بود؟<br />
کیمیایی: بله دقیقاً&#8230; (آه می کشد) عرض کردم که آن حیطه، حیطه آتش است. اجازه بدهید ما از کنارش رد شویم.<br />
_____________________________________________________________</p>
<p>برای اطلاعات بیشتر: نوشته ی گزارشی علیرضا معتمدی درباره ی خروج جنجالی مسعود کیمیایی و گوگوش از ایران با عنوان: « رئالیسم اجتماعی و گیوه های گم شده» (برای خواندن متن روی عکس کلیک کنید):</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/31.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/31.jpg?w=500" alt="" title="31"   class="aligncenter size-full wp-image-1224" /></a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1219/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1219/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1219&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/08/22/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b3%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/picture-292.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Picture 292</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/55.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">55</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/08/31.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">31</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>استخوان لای زخم تا کی؟ / بازخوانی طرح «خروج از حاکمیت» در دوران دولت اصلاحات</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/07/15/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d8%ae%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%9f-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b7%d8%b1%d8%ad-%c2%ab%d8%ae/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/07/15/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d8%ae%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%9f-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b7%d8%b1%d8%ad-%c2%ab%d8%ae/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Jul 2011 12:02:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1210</guid>
		<description><![CDATA[بازخوانی تاریخی امروز دارای کاربردهای چندگانه است. نخست اینکه بار دیگر ما را به روزهای پر گفت و گوی دولت اصلاحات بازمی گرداند تا چالش های نظری پیرامون اصلاحات خسته جان آن روزها را دگربار مرور کنیم. تاکنون بر من خرده گرفته اند که چرا بدین اندازه درباره ی دولت اصلاحات مواضع انتقادی داشته ای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1210&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بازخوانی تاریخی امروز دارای کاربردهای چندگانه است. نخست اینکه بار دیگر ما را به روزهای پر گفت و گوی دولت اصلاحات بازمی گرداند تا چالش های نظری پیرامون اصلاحات خسته جان آن روزها را دگربار مرور کنیم. تاکنون بر من خرده گرفته اند که چرا بدین اندازه درباره ی دولت اصلاحات مواضع انتقادی داشته ای و اسناد تاریخی را با هدف تخفیف مواضع سیاسی محمد خاتمی به کار می بری. در برابر این پرسش چاره ای ندارم جز آنکه تأکید کنم برای من دوران اصلاحات در شخص خاتمی خلاصه نمی شود. در رویکرد جامعه شناختی گرچه نقش های کاریزماتیک اهمیت دارند، اما کنش های سیاسی در سپهر اجتماعی پردامنه ای رخ می دهد که تقلیل آن به نقش ها و الگوهای فردی نمی تواند درست باشد. رجوع من به آن سالها، نیاز به بازخوانی الگوهای سیاسی در سپهر اجتماعی است. سپهری که به نظر می رسد حتی در این روزها نیز با عوارض مشترکی مواجه باشد. مسأله ی تشتت مواضع و پراکندگی قوای دموکراسی خواه موضوعی است که از همان سالها نگرانی های را برانگیخته بود و اینک نیز در مباحث اپوزیسیونی بارها مورد تأکید قرار می گیرد. این پراکندگی البته خود نیز ریشه در گریزانی نیروهای تحول خواه اجتماعی از حضور در فضای کنش سیاسی دارد. فضایی که روز به روز دکارتی تر شده و دوپارگی اش بیش از پیش آشکار می شود.<br />
در بازخوانی تاریخی امروز، ابتدا متن سرمقاله ی معروف عباس عبدی در روزنامه نوروز، 20 تیر 1381 را بازمی خوانیم که در حقیقت نامه ی سرگشاده ی صریحی خطاب به محمد خاتمی است و در آن اصول و مقدمات طرح «خروج از حاکمیت» به عنوان الگوی بدیل در سپهر سیاسی ایران مطرح می شود و سپس متن مصاحبه ای با عبدی را درباره ی پیامدهای این نوشته به نقل از روزنامه «آئینه جنوب»، 15 مرداد 1381 بازمی خوانیم. بحث عبدی درباره ی مغالطات موجود پیرامون افراط گری سیاسی قابل توجه است:</p>
<p>_____________________________________________________________</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/07/picture-290.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/07/picture-290.jpg?w=500" alt="" title="Picture 290"   class="aligncenter size-full wp-image-1211" /></a></p>
<p>قطعاً امکان سخن گفتن و نامه نوشتن غیرعلنی به آقای خاتمی نیز فراهم است، اما این کار مفید فایده نیست، چرا که شخص آقای خاتمی هم سخنان بسیاری را با دیگران و در پرده مطرح می کند، سخنانی که اگر حتی بخشی از آنها را علنی عنوان می کرد، تا کنون مسائل و روند امور به گونه دیگری بود.<br />
جناب آقای خاتمی!<br />
بنده نمی خواهم مسائل را ساده کنم و شفافیت را به منزله اظهار علنی کلیه نظرات سیاستمداران بدانم، زیرا این کار نه به صلاح است و نه حتی نتیجه بخش. اما معتقدم که بیان حقایق در پس پرده باید متناسب با بیان آشکار این حقایق باشد و اگر چنانچه پنهان گویی سیطره یابد، دیر یا زود اثر خود را از دست خواهد داد، همچنان که در حال حاضر از دست داده است. علت نیز روشن است. سیاستمداران و صاحبان قدرت هنگامی که در مقام تصمیم گیری قرار می گیرند الزاماً رفتار منطقی و صرفاً براساس محاسبات انجام نمی دهند، بلکه تصمیم سیاسی عمدتاً ناظر به موازنه ی قوای اجتماعی و سیاسی است و اگر نتوان این موازنه را برقرار کرد، مقام تصمیم گیر به نحو دیگری عمل خواهد کرد. بنابراین شفافیت نسبی در بیان مسائل بخودی خود موجب شفافیت موازنه قوای سیاسی نیز خواهد شد و اتفاقاً تجربه پنج سال گذشته شما و دیگران نیز مؤید مؤثر بودن این روش است.<br />
همچنین معتقدم، حساسیت ها و دغدغه های جنابعالی نسبت به سرنوشت کشور کاملاً قابل احترام است. هرجا که کوتاه آمده اید، حتماً و قطعاً ناشی از این دغدغه ها بوده است اما متأسفانه باید بگویم که شیوه های موجود رفتاری ، در حال حاضر نه تنها آن نگرانی ها را برطرف نمی کند، که به نظر بنده احتمال بروز و تحقق آن وقایع نگران زا را تقویت می کند. در نتیجه اتخاذ چنین سیاستی نقض غرض است.<br />
جناب آقای خاتمی!<br />
شما خوب می دانید که قبل از ثبت نام رسمی شما برای دور دوم ریاست جمهوری، بنده مخالف حضور شما در انتخابات بودم و شما نیز بر این عقیده بودید ولی در نهایت، اصرار دیگران که احترام به آن نیز لازم بود، موجب حضور شما شد تا شاید رفتار مردم به گونه ای باشد که حجت را بر مخالفان اصلاحات تمام کند و از خر شیطان پایین بیایند و در برابر خواست ملت تمکین کنند. قسمت اول این گزاره محقق شد و در واقع پیام 18 خرداد به مراتب روشنتر و واضح تر از موارد قبلی بود و شما نیز بر حسب خصلت و منش اخلاقی خویش بجای اینکه با اتکا به این آرا، وخالفان مردم را با واقعیات آشنا کنید، بزرگ منشانه سیاست اعتدال را در پیش گرفتید، غافل از اینکه گروهی از افراد چنان بر اسب سرکش قدرت سوارند که یارای مشاهده جوانب خود را ندارند و چه زود هم صادقانه شکست این سیاست را در مراسم 13 آبان سال 80 اعلام داشتید.<br />
جناب آقای خاتمی!<br />
همان موقعی که شکست این سیاست را اعلام کردید، دو راه پیش روی بود، یا اینکه سیاست جدیدی را اتخاذ کنید یا اینکه از مسؤولیت بدون ابزار، کنار روید و عهد خود را با مردم مستحکم و پایدار نگه دارید. اما آنچه که در عمل دیده شد ادامه وضعیت بلاتکلیف بود. وضعیتی که مطلقاً به نفع کشور نیست. اکنون در شرق کشور اوضاع مشخص است، در غرب ایران نیز عراق آبستن حوادثی است. دشمنان این ملت چنگال تیز کرده اند تا انتقام خویش را بگیرند. در داخل کشور نیز وضعیت روشنتر از آن است که نیاز به توصیف باشد. جایگاه دستگاه قضایی را حتی مدیریت این دستگاه بهتر از ما می داند. دستگاه قانونگذاری زمین گیر است و دولت را نیز خود شما بخوبی می دانید که چه وضعی دارد. ظاهرا نهادهای حکومتی در صدد خنثی کردن یکدیگرند بجای آن که وظیفه زدن سازهای یک موسیقی را داشته باشند. وضعیت سیاست خارجی نیز در بحران است. نظام تصمیم گیری کشور فلج است و معنای دقیق کلمه چیزی به نام حکومت و حاکمیت یکدست در کشور وجود ندارد در عین حال انواع خطرات بالفعل و بالقوه این کشور را تهدید می کند. و از همه بدتر فقدان یک نگاه و هدف مشترک از مسائل و راه حل آنها نیزد مردم و افکار عمومی است که نمونه روشن آن صدور دو نامه آقای مشکینی و طاهری اصفهانی است که مشانه بارز دو شقه شدن امور است.<br />
جناب آقای خاتمی!<br />
جایگاه شما در مختصات سیاست ایران کجاست؟ آنان که از این ستون به آن ستون را فرج می دانند و سیاست دیم را پیشه کرده اند، هیچ امیدی به باروری کاشته هایشان در این زمین عقیم سیاست ندارند، اما شما چرا؟ تا کی باید استخوان لای زخم گذاشت و این وضعیت را ادامه داد؟<br />
اگر شما نگران از فروپاشی یا بحران های دیگر هستید، آیا ادامه این وضع این نگرانی را برطرف می کند یا تشدید؟ به نظر می رسد که این نگرانی جایگاهی ندارد، زیرا بقول مولا از آنچه که می ترسیم با این رفتار خود به گونه ای عمل می کنیم که با سرعت بیشتری به آن نزدیک می شویم.نیازی به نگرانی بیشتر برای این ملک نیست، چرا که از سیاهی بالاتر رنگی نیست. شما بر طبق عهدی که با ملت بسته اید، موظف به اجرای آن هستید و هیچ امری بدتر از نقض پیمان و عهد نیست. بنابراین چاره ای ندارید جز این که با مردم شفاف سخن بگویید.<br />
جناب آقای خاتمی!<br />
پیشنهاد مشخص این است که اگر شما روند امور کشور را صحیح و مطابق برنامه اعلان شده خود می دانید، صریحاً اعلام کنید و اگر چنین نمی دانید، موانع آنرا برشمرید و اگر این موانع به ساختار موجود برمی گردد، راهی جز مراجعه به مبنای مشترک میان شما و مخالفان اصلاحات نخواهد ماند. مگرنه اینکه آنان نیز حداقل در ظاهر مدعی مردمسالاری هستند؟ و مگر نه اینکه این قانون اساسی و این جمهوری بر پایه رأی مردم شکل گرفته است، پس چه بهتر که برای قضاوت نهایی به آنان مراجعه شود و این مسأله باید به خواسته اصلی اصلاحات تبدیل شود. مراجعه به ملت برای تأیید برنامه ها. اگر مخالفان اصلاحات حتی در کلام مبنای مردم را پذیرفته اند، پس چه بهتر که شما و دیگران نزد این ملت به مباهله بپردازید. اگر در این راه تمکین کردند که چه بهتر و اگر نپذیرفتند، تکلیف بر شما روشن خواهد بود.<br />
وضعیت امروز ما را می توان با این تمثیل بیان کرد که امید و مشارکت مردم چون کوهی عظیم از برف و یخ بطور مستمر در حال سیراب کردن زمینهای حوزه آبریز آن (یعنی اصلاحات) است، ولی آفتاب سوزانی در حال آب کردن سریع این کوه یخی است، که در نتیجه آن سیلی ویران کن در انتظار زمین های موصوف است و اگر امید و مشارکت مردم در اثر این اوضاع آب شود، زمین اصلاحات را در این کشور ویران و غیر قابل زرع خواهد کرد و آن روز مباد.</p>
<p>_____________________________________________________________</p>
<p>مقاله ی عبدی واکنش های گسترده ای در محافل اصلاح طلبان و مخالفان شان برانگیخت و بسیاری از نزدیکان رئیس جمهوری وقت، مواضع صریح عبدی را تاب نیاوردند. سایت «امروز» نزدیک به جبهه مشارکت، در مرداد 1381 به سراغ عبدی رفت تا ارزیابی او از واکنش ها نسبت به آن مقاله را جویا شود&#8230; آنچه در ادامه می خوانید، بخشی از پرسش و پاسخ ها میان عبدی و خبرنگار سایت «امروز» است:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/07/picture-291.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/07/picture-291.jpg?w=500" alt="" title="Picture 291"   class="aligncenter size-full wp-image-1212" /></a></p>
<p>* شما از اتفاقی که در شرف وقوع است صحبت کردید، این اتفاق چه زمانی رخ می دهد؟<br />
عبدی: ببینید، در این جور موارد زمان اعلام نمی کنند که تا فردا یا پس فردا یا یکسال دیگر اتفاق می افتد. من بارها، از دوم خرداد به این سو گفته ام که ایران به مانند هوای بهاری است.<br />
شما در آفتاب هم باید چتر بردارید. معلوم نیست در این هوا که الآن آفتاب است فردا باران می آید یا نه. خیلی قابل پیش بینی نیست. ممکن است الآن که ما داریم صحبت می کنیم این مطالب به سایت شما هم نرسد. ممکن است ده سال دیگر هم در همین جا همین حرف ها را بزنیم. به معنای دقیق، ایران قابل پیش بینی نیست. علت آن نیز این است که عملکردها و رفتارهای برخی از کنشگران صاحب قدرت قابل محاسبه نیست. حتی انسان نمی فهمد که چرا این کار را می کنند. حتی در چهارچوب های خود آنها نیز رفتارشان قابل فهم نیست.</p>
<p>* با این صحبت ها این سؤال پیش می آید که حال چه باید کرد تا کشور به آن سمتی که شما اشاره کردید نرود؟<br />
عبدی: تمام کوشش این است که متغیرهایی که در داخل کشور وجود دارند، یا کنشگران سیاسی و یا حتی متغیرهای دیگر اعم از اقتصاد، فرهنگ و مردم همه به نوعی عقلانی و براساس یک پایه مشترک رفتار کنند. کوششی که دارد صورت می گیرد این است که پایه مشترک زندگی سیاسی را در حوزه سیاست، مردم سالاری بگذاریم و در حوزه اقتصاد و اجتماع و فرهنگ نیز بگذاریم پذیرش عقلانیت . این کوششی است که الآن دارد صورت می گیرد، اما اینکه این کوشش حالا به نتیجه برسد، بحث دیگری است. در سیاست که به کسی چک سفید نمی دهند.</p>
<p>* آقای عبدی، چیزی که بارز است این است که اصلاح طلبان، جناح راست و آن طرف را متهم می کنند و آنها، این طرف را یعنی افراطیون دوم خردادی باعث گشته اند که کشور چنین وضعی را داشته باشد. حالا واقعاً طرفین در این روند مقصر هستند یا تحولات و روند به گونه ای است که هیچکس نمی تواند کاری بکند؟<br />
عبدی: نه، ببینید «آن طرف» به آن معنایی که می گویید وجود ندارد. اینهایی که حرف می زنند و این چیزها را می نویسند، از آن طرف نیستند، فقط امتثال امر می کنند. وقتی در خلوت شان با آنها صحبت می کنی، قبول می کنند که اوضاع خراب است و این چیزهای آشکارشان خیلی مسأله ای را حل نمی کند. اما نکته اساسی که گفته می شود این طرف یا آن طرف افراطی دارد را باید ذکر کرد. آقای خاتمی بعد از 18 خرداد سیاست اعتدال را پیش گرفتند و بعداً هم خودشان در برنامه 16 آذر اعلام کردند این سیاست شکست خورده است. حالا آنها باید بگویند که چه راهی جلوی پای خاتمی گذاشتند تا سیاست مشهور به اعتدال را پیگیری کند و به جایی برساند. به عبارتی، آنها چه قدمی را برداشته اند؟ توجه بکنید افراطی و غیرافراطی هم مثل کم خوری و پرخوری نیست که آدم زیاد بخورد بالا بیاورد و یا نخورد و از گرسنگی بمیرد.</p>
<p>* امکانش هست بیشتر در این باره توضیح دهید؟<br />
عبدی: ما در بیانیه کنگره دوم توضیح دادیم که در عمل سیاسی، افراط و تفریط و اعتدال، یک نوع برداشت عمومی است. وقتی که نخبگان می پسندند و یا اعلام می کنند که خواهان این هستند که برخورد قاطع تری صورت بگیرد، هر نوع کوتاهی اسمش اعتدال نیست، بلکه سازش و عقب نشینی است. بنابراین افراط و غیرافراط را باید به عهده عرف عمومی بگذاریم که تا چه حد چنین چیزی درست هست.</p>
<p>* شما آقای عبدی از کسانی بودید که تز خروج از حاکمیت را مطرح کردید. این طرح با مخالفت های بسیاری روبرو شد. حتی اصلاح طلبان نیز به آن ایراد گرفتند و مشخصاً عطاء الله مهاجرانی به این طرح ایراد گرفت و گفت : « کسی یادداشتی می نویسد، بعد آنرا سرمقاله می کند و طرحی را مطرح می کند، اصلاً خروج از حاکمیت چیست؟» حال سؤال من این است، به نظر شما طرح خروج، روندی را که از آن صحبت می کنیم تسریع می کند یا خیر؟<br />
عبدی: تصمیم گیری درباره آن قضیه منوط به این نیست که درباره این سؤال به پاسخی رسیده باشیم. شما در سیاست راه حلی ندارید که همه اش غیرمحض باشد. هر راهی که می گویید می شود به آن ایراداتی گرفت. بنابراین می شود گفت که خروج از حاکمیت این مشکلات را دارد که خیلی ها این را هم می دانند. بله، پیچیده نیست من هم با آنها موافقم. حتی ماندن نیز مشکلاتی را دارد که خیلی ها این را هم می دانند، خوب راه دیگری هم که نیست مگر این که بگوییم که باید درگیری و دعوا بشود. چون این هم راهی است.  پس باید نتایج مثبت و منفی اینها را دانست و بعد با همدیگر مقایسه کرد و آنکه آثار مثبت بیشتر و نتایج منفی کمتر یا حتی موازنه مثبت بیشتری دارد، انتخاب شود. بنابراین از این نظر می خواهم بگویم خودم به اشکالات این طرح واقف هستم. اما به این معنا نیست که حتماً آن طرح فردا اجرا شود. بیشتر قضیه این است که موضوع به مسأله ای برای افکار عمومی تبدیل شود. خوشبختانه دوستان جناح راست کمک زیادی کردند تا این موضوع به مسأله افکار عمومی کشیده شود. حال مردم باید بگویند که این موضوع چرا خوب است یا چرا بد است. هدف همین است. بعد کم کم که همه حرف های خود را زدند، از دل این حرفها یک اجماع موافق یا مخالفی نسبت به این درمی آید. اگر اجماع موافق درآمد، خوب «خروج» را انجام می دهند، اگر اجماع مخالف نیز درآمد، من هم می گویم که از این اجماع مخالف تبعیت شود و این اهمیت دارد که یک اجماع فکری دربیاید، پیش از آنکه یک نفر اعلام کند نظر من درست است. در سیاست باید کوشش کرد یک اجماع فکری به دست بیاید.</p>
<p>* پس پیشنهاد مشخص شما برای خروج از وضعیت موجود و رسیدن به وضعیت موعود این است که به یک اجماع فکری برسیم؟<br />
عبدی: پیشنهاد مشخص این است که بگوییم وضعیت این است راههای پیش رو اینها هست و هر کدام نتایج مثبت و منفی دارد. اینها را باید یکی یکی در یک جدول طراحی کرد، بعد ترکیب اینها و عملی بودن آنها را مشخص کنید. بعد این جدول را بگذارید جلویتان و بگویید که کدام راه معقول تر است که اجرا شود. اما بحثی که مطرح کردیم شخصی است. این موضوع را باید در سطح افکار عمومی مطرح کرد که سعی کنیم به آن نتیجه که من می رسم شما هم برسید. یا شما می رسید، کس دیگری هم برسد. و الا اگر فقط یک راه حل باشد و فقط یک نفر یا حتی 20 نفر به نتیجه برسند، اصلاً به درد نمی خورد، حتی اگر در عالم خیال هم درست باشد. باید جمع به نتیجه برسد. بنابراین بیش از اینکه موضوع «طرح» به مفهوم اجرا یا انجام کار مطرح باشد، بیشتر به این دلیل است که در حوزه افکار عمومی مطرح شود. پس این روندی که از بیست روز یا حتی یک ماه پیش بوده، ابعاد موضوع را کم کم دارد می شکافد. مثلاً آقای شمس الواعظین گفته است که خروج از حاکمیت بد است، ول کنیم برویم بیرون. این حرف ایرادی ندارد. خوب هم هست یا مثلاً دیگران.</p>
<p>* مثلا آقای مهاجرانی که گفته یک نفر یادداشتی می نویسد، آنرا می کند سرمقاله یک روزنامه و بعد می گوید خروج، اصلاً خروج نیست؟<br />
عبدی: حالا شما مطلب آقای مهاجرانی را زیاد جدی نگیرید. خیلی اهمیت ندارد. (با خنده) خوب یعنی کسی نباید سرمقاله بنویسد؟ و موضوع مطرح نشود، پس باید چه کار کرد؟ باید یک چیزی گفت و دیگران هم پاسخ دهند. به علاوه یک چیزی که نوشته می شود و درباره آن بحث می شود، به یک معنا پاسخ دادن به یک نیاز از جامعه هست و الا می توان صد مطلب را گفت و کسی به آن جواب ندهد، مهم این است وقتی آدم سرمقاله نوشت، فردا عذرخواهی نکند.</p>
<p>* آقای عبدی در این بحثی که درگرفت به نظرم رسید نقش مردم فراموش شد. بیشتر به جناح راست و اصلاح طلبان پرداختیم. بالاخره باید آنها را به عنوان تصمیم گیر نهایی لحاظ کنیم یا نه؟<br />
عبدی: وقتی موضوعی در سطح افکار عمومی مطرح می شود، به شکلی مردم را در موضوع دخیل کرده اید. فکر نکنید که در حوزه افکار عمومی فردا باید رفت نظرشان را تحلیلی پرسید. دقیقاً این موضوع مثل مسابقه فوتبال است. دو تیم بازی می کنند و دیگران هم نسبت به این بازی قضاوت می کنند. هرکس که بازی و منطق بهتری دارد تشویق می کنند و یا بالعکس. البته در تیم ها طرفداران ثابت هستند ولی در مردم این گونه نیست. مردم نگاه می کنند که ببینند چه کسی بهتر بازی می کند تا راجع به آن قضاوت کنند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1210/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1210&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/07/15/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d8%ae%d9%85-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%9f-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b7%d8%b1%d8%ad-%c2%ab%d8%ae/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/07/picture-290.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Picture 290</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/07/picture-291.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Picture 291</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه تاریخی 90 نفر از آزادیخواهان به هاشمی رفسنجانی در اردی بهشت 1369</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/06/20/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-90-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7%d8%b4/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/06/20/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-90-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Jun 2011 13:51:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1195</guid>
		<description><![CDATA[ <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1195&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرانجام به همت یکی از دوستان گرامی، متن نامه ی جمعی از فعالان سیاسی آزادیخواه خطاب به اکبر هاشمی رفسنجانی در بهار 1369 را برای بازنشر در اینجا آماده ساختیم. نامه ای مهم و تاریخی که موجب به زندان رفتن جمعی از امضاکنندگان این نامه از جمله عزت الله سحابی نیز گشت. بی هیچ توضیح بیشتری، متن نامه را به نقل از کتاب &#8220;در میهمانی حاجی آقا، حبیب‌الله داوران، صفحات 325-318&#8243; بازمی خوانیم:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/1-copy.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/1-copy.jpg?w=500" alt="" title="1 - Copy"   class="aligncenter size-full wp-image-1196" /></a></p>
<p><strong>نامه جمعی از آزادیخواهان ایران به ریاست جمهوری</strong></p>
<p>به نام خدا</p>
<p>جناب آقای رئیس جمهور<br />
به طوری که همه می دانند، انقلابی که در 22 بهمن 1357 در ایران روی داد، دنباله حوادث و مبارزاتی بود که زنجیروار از یکصدسال پیش با قیام تنباکو آغاز گردید. هدف این مبارزات بریدن دست استعمار جهانخوار و رهایی ملت به خواب رفته ایران از بندهای کهنسال استبداد و نادانی و ناتوانی بود و برای رسیدن به آزادی و استقلال و عدالتخواهی. در این رهگذر دو سلسله قاجاریه و پهلوی از قدرت برکنار شدند. امید و انتظار ملت چنین بود که با انقلاب اسلامی ایران سرانجام نور آزادی و عزت استقلال و عدالت الهی بر ظلمت جهل، اسارت، استبداد، ذلت، فقر و سلطه ی بیگانگان غلبه خواهد کرد. اما صد افسوس که در دوازدهمین بهار انقلاب جای آزادی و رضایت و رهایی خالی است و از نظر اقتصادی و سیاسی بیش از هر زمان دست بسته و دست به سینه شده ایم.<br />
متاسفانه تذکرات و هشدارهای ناصحان و خیرخواهان نادیده گرفته شده است، و اکنون کشور عزیز ما در بن بست و بحرانی از سختی و ناخشنودی و نابسامانی دست و پا می زند. علی رغم وعده هایی به مستضعفان و شعارهای پرطنین، طبقات محروم جامعه محرومتر و زیادتر شده اند، در چنگال گرانی و گره های زندگی گرفتارتر و از آینده خود مأیوس تر. مُلک و ملت به لبه پرتگاه وحشتناک ویرانی و نابودی رسیده است.</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/2-copy.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/2-copy.jpg?w=500" alt="" title="2 - Copy"   class="aligncenter size-full wp-image-1197" /></a></p>
<p>به طور کوتاه و مختصر پس از ده سال حکومت مطلقه انحصار و اختناق و انحراف، امروزه در شرایطی زندگی می کنیم که:<br />
<strong>1. از نظر اقتصادی و اجتماعی و زندگی</strong> بر شما و احدی پوشیده نیست که کشور ایران در سالها جنگ خارجی، خروج از آرمانها و اهداف انقلاب و سوء مدیریت مسئولان و متصدیان، دست به گریبان بی سابقه ترین بحران اقتصادی شده است که توأم با تورم، بیکاری، کاهش تولید و تاراج سرمایه های خدادادی می باشد. درآمد سرانه کشور به نرخ ثابت به کمتر از نصف سال 1356 تنزل یافته است. گرانی تصاعدی معیشت و غارت سرسام آور یک اقلیت وابسته به حاکمیت از یک طرف و محرومیت و تنگناهای کمرشکن اکثریت از طرف دیگر، اختلافات طبقاتی و جدایی و کینه ورزی را به حد اعلی رسانده است.<br />
همگی نگران از سرنوشت خویش و مملکت اند و جوانان و کارکنان به دامن اعتیاد و ارتشاء یا فساد و فحشا افتاده اند! مردم ایران می خواهند بدانند چه جریانها و چه کسانی سرمایه های عظیم ملی را که یک رقم آن 170 میلیارد دلار درآمد نفت است به باد داده اند؟ تا آنجا که وزیر دارایی در مجلس می گوید کسری بودجه سال 1367 معادل کل درآمدهای ایران به اضافه 76 میلیارد تومان بوده است! مردم ایران می خواهند بدانند چه اشتباهات و سوءسیاست ها باعث شده است که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران پس از آن همه طعنه و تندی ها به ابرقدرت های غرب و تبری جستن از سازمانهای سیاسی و اقتصادی جهان سرمایه داری، هم دست تمنا به صورت وام و مشارکت و به بهای از دست دادن استقلال و حیثیت کشور، به سوی صنایع و سرمایه ها و سردمداران فاسد آنها دراز کرده است و هم برای آتش بس و خروج از حالت نه جنگ نه صلح، امید و آبروی خود را به زیر سایه رأفت و لطف شورای امنیت و قدرت های بزرگ برده است.<br />
<strong>2. از نظر آزادی و امنیت و از نظر معنوی و مدیریت</strong> از آزادی های عمومی و امنیت های سیاسی و قضایی و اقتصادی و از حاکمیت قانون و ملت، آن طور که در قانون اساسی مصوب آرای عمومی سال 1358 تعیین و تضمین شده است، چیزی جز خاطرات و آرزو باقی نمانده است. بندهای اختناق و انحصار سال به سال تنگ تر و تیزتر شده است. نظام جمهوری با گام های بلند، خصوصا بعد از بازنگری خودخواسته در قانون اساسی و اختیارات مافوق قانونی که رهبری و حاکمیت به خود داده اند، سیر قهقرایی به ضد انقلاب و به استبداد مطلقه و به سلطنت موروثی روحانیت نموده است.<br />
در زمانی چنین سیر قهقرایی به خودکامگی و اختناق در کشور ما روی می دهد که رهبران ستمگری و اسارت کمونیسم و فاشیسم با واقع نگری و جوانمردی از انحصارطلبی استعفا داده و به آزادی ملت ها و کثرت گرایی بازگشت نموده اند و در اروپای شرقی و در قاره های عقب افتاده، امانت آزادی و حقوق انسانی را به صاحبانشان برمی گردانند. از شیلی تا رومانی همه جا پرچم آزادی و حاکمیت مردمی به اهتزاز درآمده است و در حالی که در کوهستانهای دورافتاده هیمالیا یا مردم نپال تدارک جشن پیروزی بر استبداد را می بینند، حاکمیت ما با خونسردی و تظاهر به استواری، نظاره گری می نماید و به شعار دادن و ترویج شخص پرستی ادامه می دهد.</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/3-copy.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/3-copy.jpg?w=500" alt="" title="3 - Copy"   class="aligncenter size-full wp-image-1198" /></a></p>
<p>پا به پای زوال آزادی و امنیت، دو مصیبت دلخراش تر نیز دامنگیر ملت شده است. یکی انحطاط معنویت در زمینه های دینداری و اخلاق و وطن دوستی و دیگر آشفتگی و ازهم گسیختگی مدیریت یا حکومت کشور.<br />
به گونه آشکار و علی رغم وظایف و برنامه ها و فشارهایی که از ناحیه رهبری و متولیان در راستای اجرا و اشاعه اسلام در ایران و در انظار جهان پیش گرفته شده است، علاقه و اعتقاد به آئین و احکام اسلامی در اکثریت وسیعی از مردم ایران، خصوصاً در جوانان تنزل فاحش یافته است. دوستی و درستی و راستی که از لوازم عشق به زندگی و بقا و ترقی است، دچار تردید و تزلزل گردیده است. احساس تعهد و خدمت و فداکاری در قبال میهن و هم میهنان که از قبل از انقلاب رشد مطلوب پیدا کرده بود، جای خود را به سرخوردگی و بی تفاوتی و احساناً به بدبینی و بدخواهی داده است.<br />
اما از حاکمیت قانون و در حکومت مردم بر مردم و از تخصص و مدیریت، چه بهتر که سخن نگوییم. چیزی که مقامات و مسئولان نامش را همیشه به زبان آورده اند ولی تیشه به ریشه اش زده اند و از اعتبار و اثر انداخته اند قانون است و حاکمیت قانون و ملت در جمهوری اسلامی ایران، ضمن آنکه برای تخصص و صلاحیت مدیران و سازمان صحیح دستگاه ها، در زبان و عمل، ضرورت و ارجی قائل نبوده اند. تعدد مراکز تصمیم گیری و تضاد نهادها، ملوک الطوایفی و هرج و مرج اداری و به طور کلی بی اعتنایی به مسئولیت و مدیریت و نظارت، با پیامدهای ویرانگر آنها، از ویژگی های بارز نظام حاکم می باشد.</p>
<p><strong>3. از نظر استقلال و بقاء و بازسازی کشور</strong> علی رغم کوس پیروزی نهایی جنگ و دفن ابدی استکبار و فتنه در جهان، هنوز بیش از 2500 کیلومتر مربع از خاک وطن ما در چنگ صدام جنایتکار بوده و معلوم نیست تا کی حالت خفقان آور «نه جنگ نه صلح»، سرگردانی اسیران دو طرف، نگرانی از یورش نابهنگام مدعیان خارجی و داخلی و گردش های نابهنجار روزگار، باید ادامه داشته باشد؟ بدون آنکه آبادی و رفاه و بازسازی موعود و بازگشت به حرکت و حیات، صورت جدی و امیدبخش به خود گرفته باشد.</p>
<p><strong>4. از نظر روابط جهانی و سیاست خارجی</strong><br />
اتخاد هدف های احساساتی افراطی، خارج از خواسته های نخستین انقلاب و اسلام، سیاست های نابخردانه و بالاخره ناتوانی مسئولان و نادرستی روش های پیروی شده در سیاست خارجی، کشور پرافتخار ایران را به بدترین انزوای سیاسی انداخته است، بدنامی و بی اعتباری بین المللی رانصیبمان کرده است و ما را در معرض دائمی توطئه های تلافی گرانه قرار داده است. علاوه بر اینها از ارتباط و احترام و استفاده از جریان های بین المللی محروم گشته ایم، آن هم در دنیای به هم پیوسته دهشتناکی که ملت های غالب و مغلوب جهان و پیشرفته و عقب مانده، در عین رقابت و ترس از یکدیگر، چاره و راهی برای کامیابی بر مسائل پیچیده و مصائب بهم آمیخته و برای بهبود و بقای منافع ملی خود، جز تفاهم و تبادل افکار و همگامی و همکاری نیافته اند.</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/4-copy1.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/4-copy1.jpg?w=500" alt="" title="4 - Copy"   class="aligncenter size-full wp-image-1200" /></a></p>
<p>جناب آقای رئیس جمهور<br />
با توجه به مراتب فوق از جنابعالی که مسئولیت اجرایی و اداره مملکت را به عهده دارید می خواهیم که با صداقت و سرعت اقدامات ذیل را سرلوحه اندیشه و اعمال خود و حاکمیت قرار دهید:<br />
1. جلوگیری از خلاف ها و خرابی ها و از انعقاد قراردادهای اسارت آور با بیگانگان، بدون نظارت ملی.<br />
2. بازگرداندن حقوق قانونی مردم که در فصول سوم و پنجم قانون اساسی تصریح گردیده است، به مردم و جلوگیری از سیاست های سرکوبگرانه بعضی از نهادها.<br />
3. آزاد گذاردن و تأمین فعالیت احزاب و جمعیت های سیاسی و مطبوعات که فعالیت قانونی و علنی دارند،فرصت دادن خالی از دغدغه و آزار برای بحث و گفتگو و برخورد آراء و عقاید به منظور حل مشکلات و معضلات مملکتی و همکاری صمیمانه مردم و بالاخره امکان استقرار حاکمیت قانونی ملت.<br />
امضاء کنندگان این بیانیه که در گذشته همواره با حکومت های خودکامه و انحصارطلب در ستیز بوده اند و بسیاری از آنها به زندان و تبعید محکوم گشته اند، با این که به تجربه می دانند که ممکن است پس از انتشار آن از گزند بدخواهان در امان نباشند، مع الوصف بر پایه رضای حق و احساس وظیفه و به خاطر سعادت ملت ایران، این نامه را به مقام ریاست جمهوری ارسال داشته، از ایشان می خواهند که با دستور نشر آن در مطبوعات و رسانه های گروهی، قدم اول را در اجرای خواسته های مردم و لغو سانسور بردارند و با عنایت و اجرای بندهای سه گانه بالا، پاسخ سریع به انتظارات بحق ملت ایران بدهند.<br />
__________________________________ تهران، اردی بهشت ماه 1369</p>
<p>امضاکنندگان: حاج سید ابوالفضل موسوی زنجانی، دکتر مصطفی اخلاقی، علی اردلان، امیر توکل امیرابراهیمی، حاج محمدتقی انوری، دکتر غلامعلی اخروی، مهندس مهدی بازرگان، مهندس مرتضی بدیعی، عبدالله برهان مهر، محمد بسته نگار، مهندس عبدالعلی بازرگان، مهندس سید صالح بنافتی، دکتر محمدحسین بنی اسدی، محمدعلی بهنیا، دکتر فرهاد بهبهانی، دکتر منوچهر بیات، مهندس رضا پویان، دکتر نورعلی تابنده، مهندس عباس تاج، مهندس محمد توسلی حجتی، دکتر غلامعباس توسلی، محمد توسلی، مهدی چهل تنی، مهندس حسین حریری، ابوالفضل حکیمی، عزت الله خلیلی، حاج محمد خلیل نیا، دکتر علی خواجوی، مهندس هوشنگ خیراندیش، دکتر حبیب داوران، جمال درودی، عبدالله رادنیا، مهندس محمد رسولیان، بهمن رضاخانی، دکتر شهریار روحانی، یدالله روشن اردلان، زین العابدین زاخری، اکبر زرینه باف، مهندس کورش زعیم، دکتر یدالله سحابی، صادق سرافراز، عباس سمیعی، مهندس عزت الله سحابی، حسین شاه حسینی، ابوالفضل میرشمس شهشهانی، مهندس هاشم صباغیان، احمد صدر حاج سیدجوادی، دکتر رضا صدر، حسن طالبی، مهندس اکبر طاهری، دکتر رحیم عابدی، محمد عمرانی، ابراهیم عینکچی، دکتر اصغر غروی، حاج سعید غفارزاده، جلال غنی زاده، مهندس مرتضی فاضلی، سرلشگر ناصر فربد، دکتر غفار فرزدی، دکتر حسن فریداعلم، سرلشگر مرتضی فکور، مهندس عباس قائم الصباحی، مهندس مصطفی کیترایی، محمدعلی گرجستانی، حاج محمود مانیان، دکتر اسدالله مبشری، سید جواد مادرشاهی، علی مومنی، سرتیپ ناصر مجللی، دکتر علیقلی محمودی بختیاری، حاج محمد محمدی اردهالی، دکتر سید رحمت الله میرحقانی، سید مصطفی مصطفوی، مهندس علی اکبر معین فر، مهندس تقی مکی نژاد، هرمز ممیزی، خسرو منصوریان، مهندس نظام الدین موحد، مهندس رضا مسموعی، سید نورالله مهراحمدی، مصطفی مسکین، حسن نامی، سرهنگ غلامرضا نجاتی، صادق نوبری، حسین نایب حسینی، علی وکیل، دکتر محمدهادی هادی زاده، مهندس علیرضا هندی، دکتر ابراهیم یزدی و مهندس حبیب یکتا.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1195/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1195&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/06/20/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%db%8c-90-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/1-copy.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1 - Copy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/2-copy.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">2 - Copy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/3-copy.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">3 - Copy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/4-copy1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">4 - Copy</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رویکرد دوگانه شریعتی به فرهنگ / مجید محمدی (روزنامه نشاط، 29 خرداد 1378)</title>
		<link>http://passionofanna.wordpress.com/2011/06/19/%d8%b1%d9%88%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%b9%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85/</link>
		<comments>http://passionofanna.wordpress.com/2011/06/19/%d8%b1%d9%88%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%b9%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Jun 2011 13:19:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>passionofanna</dc:creator>
				<category><![CDATA[بازخوانی تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://passionofanna.wordpress.com/?p=1192</guid>
		<description><![CDATA[در سالمرگ علی شریعتی متفکر ناتمام و رمانتیک ایرانی قرار داریم. شریعتی شاید بیش از هر اندیشه ورزی در تاریخ معاصر ایران مورد نقد واقع شده است و این مسأله با توجه به مواضع پرشور او چندان عجیب نیست. روشن است که اگر استناد عالمانه و جامعه شناختی به حد موضع گیری های تند سیاسی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1192&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در سالمرگ علی شریعتی متفکر ناتمام و رمانتیک ایرانی قرار داریم. شریعتی شاید بیش از هر اندیشه ورزی در تاریخ معاصر ایران مورد نقد واقع شده است و این مسأله با توجه به مواضع پرشور او چندان عجیب نیست. روشن است که اگر استناد عالمانه و جامعه شناختی به حد موضع گیری های تند سیاسی و ایدئولوژیک بغلتد، واکنش ها نسبت به این تقلیل ایدئولوژیک مهربانانه نخواهد بود. واکنش ها نسبت به شریعتی گاه چنان تند می شود که مثلا یدالله موقن در مصاحبه ای می گوید: «مرحوم شریعتی آن چنان مجذوب کمونیسم و فاشیسم شده بود که در عبای هر پیامبری که می خواهد ظهور کرده باشد، یک مانیفست کمونیست در جیب چپش می گذاشت و یک نبرد من هیتلر در جیب راستش. درک او از دین و پیامبری نه درک سنتی بود و نه درک علمی. او شیفته ایدئولوژی ها یا اسطوره های سیاسی قرن بیستم شده بود و می خواست تعالیم پیامبران را به قالب آن ایدئولوژی ها بریزد. در آثار او میان شخصیت های اساطیری و شخصیت های تاریخی تمایزی نیست&#8230; او مکتبی کمونیستی- فاشیستی درست کرده بود و پیامبران را بدانجا می فرستاد تا تعلیم ببینند؛ و این کار بسیار خطاست» البته در اینجا بنا ندارم آنگونه که موقن می گوید پیش بروم و ادعانامه ی تاریخی علیه شریعتی وضع کنم، به ویژه که این کار را جز تسکین نفس مفید نمی دانم. با این حال برای بازخوانی تاریخی امروز، مقاله ای از مجید محمدی جامعه شناس را انتخاب کرده ام که ادعای تند موقن را بیشتر بسط می دهد و بی آنکه لحنش عتاب آلود شود، پیامدهای ناگوار اندیشه ی شریعتی در قبال مطالعات فرهنگی و جامعه شناسی دین را برمی شمارد و در ادامه، بسط این الگوهای نظری در زمانه ی حاضر را نیز مورد تحلیل قرار می دهد. این نوشته را به نقل از ویژه نامه ی روزنامه نشاط در سالمرگ علی شریعتی (29 خرداد 1378) بازمی خوانیم:</p>
<p><a href="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/picture-289.jpg"><img src="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/picture-289.jpg?w=500" alt="" title="Picture 289"   class="aligncenter size-full wp-image-1191" /></a></p>
<p>1.شریعتی دو نوع مواجهه با فرهنگ دارد: مواجهه دین شناسانه و مواجهه خودشناسانه. او در مواجهه دین شناسانه، فرهنگ را در برابر ایدئولوژی قرار می دهد و از الگوی ابوذر در قالب دین به منزله ایدئولوژی در برابر الگوی ابوعلی سینا در قالب دین به منزله فرهنگ جانبداری می کند.<br />
رمز این جانبداری در آن جاست که شریعتی کارکرد اصلی دین را مثبت می داند. از نظر او ایدئولوژی برانگیزاننده است (نهضت) و فرهنگ، استقرار یافته (نظام): «ظهور ایدئولوژی و انقلاب همان دوره بعثت است، زمانی که این ایدئولوژی و انقلاب وارد تاریخ می شود، سنت تاریخی، فرهنگ، تمدن، علوم و غیره به شکل ادامه آن انقلاب و ایدئولوژی به وجود می آیند و گسترش می یابند. اما خود انقلاب یا ایدئولوژی از بین می رود». فرهنگ در برابر ایدئولوژی برای شریعتی تداعی کننده نظام در برابر نهضت، شرک در برابر توحید و سنت تاریخی در برابر انقلاب است.<br />
اما شریعتی هنگامی که به خودشناسی می پردازد فرهنگ دینی را به عرش می رساند. در این بحث از ماشینیسم و این که ماشینیسم زاینده فرهنگ زدایی و استعمار فرهنگی است آغاز می کند. استعمار فرهنگی از نگاه او پشتیبانی کننده استعمار سیاسی &#8211; اقتصادی است و ابزاری برای ایجاد بازارهای تازه به شمار می رود.<br />
استعمار فرهنگی از نگاه او از طریق تشبه، تقلید، رقابت و مصرف های مصنوعی و سمبلیک، یکنواختی و قالبی شدن انسانها به فرهنگ زدایی می پردازد. با همین ملاحظه است که فرهنگ اسلامی مورد تأکید قرار می گیرد، چون می تواند سدی در برابر فرهنگ غربی _ با نگاه محدود شریعتی به آن به عنوان فرهنگ استعماری &#8211; باشد.<br />
بدین ترتیب شریعتی هنگامی که خود را در برابر بیگانه می گذارد و می خواهد از تقلید بیگانه جلوگیری کند از هر آنچه در این فرهنگ وجود دارد با تعریف و تمجید یاد می کند. اما هنگامی که در چارچوب «خود» سخن می گوید بخش هایی از آن را که قابلیت ایدئولوژیک شدن دارند، برمی گیرد و بخش های دیگر را وامی گذارد، چون در فرآیند ایدئولوژِک کردن بدان احتیاجی نیست.<br />
2. علی رغم دوری گزینی شریعتی از فرهنگ به طور کلی در چارچوب بحث از «خود»، شاکله ی مواجهه او با جامعه و تاریخ، فرهنگی است. این نکته را در سه موضع اساسی در مباحث شریعتی، یعنی در جریان شناسی اجتماعی، در جامعه شناسی و در انسان شناسی می توان نشان داد.<br />
جریان شناسی اجتماعی یعنی تقسیم جامعه به چهار گروه انقلابیون، قاسطین و مارقین و ناکثین، یک تقسیم بندی فرهنگی است. این نوع طبقه بندی نه اقتصادی است (از سنخ برده دار، فئودال، تاجر) و نه سیاسی (طبقه حاکم و طبقه محکوم) بلکه بر شاخصه های فرهنگی مثل نگرش به حقیقت، نگاه به پیشرفت، نوع انسان شناسی و نظام تبلیغاتی تکیه دارد. به عنوان مثال او در بحث از قاسطین به سیاست های سفیانی آنان در نه بند اشاره می کند:<br />
«1- طرح یا گرایش به یک حقیقت برای نفی همان حقیقت<br />
2- تنظیم شعائر برای تحریف حقایق<br />
3- تبلیغ و تکیه بر خدمت علیه عصمت<br />
4 تأکید بر روی علم و فرهنگ برای از میان بردن ایدئولوژی و مسئولیت<br />
5- تکیه بر ترقی بخاطر از میان بردن تقوا<br />
6- ایجاد وسواس و حساسیت های افراطی و غیرطبیعی نسبت به فرم برای غفلت از محتوی<br />
7- ساختن جامعه متمدن برای ساختن انسان وحشی<br />
8- تکیه انحرافی بر اخلاق فردی برای محکومیت یا تضعیف مسئولیت اجتماعی<br />
9- هر حرفی را گفتن به خاطر ناگفتن یک حرف»<br />
شریعتی در اینجا به مشکلاتی مثل تقلیل گرایی (تقلیل جامعه متمدن به معدود انسان های خطاکار)ناکجاآباد گرایی (انتظار مدینه فاضله از جامعه متمدن)، اقتدارگرایی (سلب مسئولیت از اهل فرهنگ و علم)، تحلیل های دوقطبی (قرار دادن ترقی در مقابل تقوی که لازمه آن در نظام اجتماعی تقوی گرا، نظام گزینش های اخلاقی &#8211; سیاسی و نفی کارشناسی در شرایط فقدان کارشناس باتقوی) و جامعه گرایی (مساوی گرفتن فردیت با نفی مسئولیت اجتماعی)گرفتار است. اما همه ویژگی های یاد شده برای یک گروه اجتماعی، ویژگی های نگرشی و فرهنگی هستند و اگر بنای جریان شناسی بر آنها باشد &#8211; که در شریعتی هست &#8211; جریان شناسی ما از نوع فرهنگی در خواهد آمد. جریان شناسی شریعتی حدفاصل میان جناح بندی سیاسی در حوزه سیاست و قشربندی یا طبقه بندی اجتماعی در حوزه جامعه است و از همین جهت بر عناصر فرهنگی تکیه دارد. این نوع تفکیک جامعه در شرایطی که فرآیند تفکیک و تمایز یابی نهادی هنوز به جریان نیافتاده است می تواند تبیین گر باشد همچنین با این نوع تفکیک می توان از دام تحلیل طبقاتی اجتماع  &#8211; که شریعتی در بسیاری از موارد بدان گرفتار شده &#8211; گریخت. سرانجام بخش سوم این نوع تفکیک، بومی بودن آن است. در دوران اخیر بسیاری از مبانی جناح بندی، جریان شناسی یا قشربندی اجتماعی در ایران، غیربومی بوده اند (مثل چپ و راست یا محافظه کار و اصلاح طلب) و از این جهت کمتر وجه تبیینی داشته اند و بیشتر به کار موضع گیری های سیاسی آمده اند. تفکیک فرهنگی شریعتی علی رغم مشکلات بسیار زیاد آن یک تفکیک بومی مبتنی بر سیر تحول تاریخی جوامع دینی با تأکید بر دوران صدر اسلام است.<br />
جامعه شناسی دینی شریعتی عمدتا جامعه شناسی گروه های اجتماعی است. شریعتی در اینجا نیز از همان الگوی زر، زور و تزویر با مبانی فرهنگی ذکر شده در بحث قاسطین، مارقین و ناکثین بهره می گیرد و این سه شاخص را بر سه گروه زمین داران &#8211; برده داران (اقتصاد در تشکل مالکیت فردی)، شاهزادگان &#8211; درباریان &#8211; امرا (سیاست در تشکل سلطنت استبدادی) و روحانیت مذهبی (فرهنگ در قالب شعائر و مناسک) اطلاق می کند. او تاریخ ادیان و جامعه شناسی ادیان را در تقابل این سه گروه اجتماعی تبیین می کند.<br />
این طبقه بندی سه گانه نه صرفاً سیاسی و نه صرفاً اقتصادی است. بلکه بر اساس لحاظ سه حوزه سیاست، اقتصاد و فرهنگ به عنوان سه حوزه مستقل شکل گرفته است. فرهنگ در این تقسیم بندی شأنی مستقل پیدا کرده است.<br />
شریعتی در انسان شناسی نیز دو نوع انسان شناسی را در برابر هم می نهد: انسان شناسی فرهنگ ابراهیمی و انسان شناسی فرهنگ های غیرابراهیمی. از نظر او انسان شناسی فرهنگ ابراهیمی بر این نکته تأکید دارد که «انسان جانشین خداوند» است و از همین جهت او را به نجات درون خویش از عوامل غیر خدایی یا ضد خدایی و کمال معنی و رشد وجودی انسانی فرا می خواند.<br />
تأکیدی که شریعتی بر انسان در مباحث دینی خود دارد، ناشی از این تصور است که در فرهنگ مذهبی، تأکید بر انسان است و نه جامعه یا طبیعت: «ایدئولوژی، علم، فرهنگ و هنر در بینش مذهبی تجلیات قدسی و معنوی و ماورایی فطرت انسانی تلقی می شوند».<br />
3. نگاه یا مواجهه دوگانه شریعتی به فرهنگ از دو نوع نگاه او به دین برمی خیزد: «دین به منزله بستر نوعی تجربه معنوی و دین به عنوان ابزار مبارزه اجتماعی و تلقین مسئولیت و خواست تحول». هر دو نگاه به دین در آثار و سخنان شریعتی به چشم می خورد. آنجا که او فارغ از ساخت سیاسی استبدادی و وضعیت منحط اجتماعی است، دین در آثار او جنبه معنوی پیدا می کند، اما آنجا که دغدغه تغییر وضعیت موجود در او قوت می گیرد، دین نیز شکل ایدئولوژی می یابد.<br />
نگاه اول به دین نگاهی فرهنگی و نگاه دوم نگاهی اجتماعی &#8211; سیاسی است. زمینه های هر دو نگاه به دین در جامعه ما وجود دارد: تاریخ ادیان نیز برای هر دو قرائت مستعد هستند. شرایط تاریخی و وضعیت انحطاطی ما نیز مستعد بهره گیری از دین برای خروج از این انحطاط است. شریعتی هیچ ابزاری را مناسب تر از دین برای تحول اجتماعی نمی دید، درست همانند روشنفکران دینی دهه هفتاد شمسی که هنوز معتقدند برای اصلاح جامعه باید از اصلاح دین آغاز کرد و همین نحوه نگاه به جامعه و عناصر متحول کننده آن است که دین را به ایدئولوژی تبدیل می کند. نکته جالب ماجرا آن است که این دیدگاه در کسانی مشاهده می شود که با ایدئولوژیک شدن دین به دلیل مواجهه با لوازم دل ناچسب آن در دو دهه بعد بعد از انقلاب، مخالفت کرده اند. شریعتی از این گروه برای باور به این که «اصلاح جامعه ایران از طریق اصلاح دین آنها ممکن می شود» محق تر بود، چون با لوازم و پیامدهای حکومت ایدئولوژیک دینی مواجه نشده و صرفاً محسنات آن را می دید.<br />
4. شریعتی در دو پاره فرهنگ می زیست: پاره فرهنگ جامعه گرا &#8211; تاریخ گرا در فرهنگ غربی و پاره فرهنگ مذهبی &#8211; ملی در فرهنگ ایرانی. او از یک سو تلاش می کند پاره فرهنگ مذهبی &#8211; ملی را در قد و قامت پاره فرهنگ جامعه گرا &#8211; تاریخ گرا درآورد (و به همین لحاظ از حد جبهه ملی و گروه های سوسیالیست خداپرست فراتر رفت و مذهب و ملیت را به ایدئولوژی تحویل کرد) و از سویی دیگر تلاش می کند مواد و مصالح دینی را در قالب جامعه گرایی و تاریخ گرایی بریزد تا از طریق بومی کردن آن، راه را برای تأثیرگذاری آن در جامعه ایرانی باز کند.<br />
از همین جهت در آثار شریعتی با عبارت هایی مواجه می شویم که تحلیل های تاریخ گرایانه را در چارچوب پروژه ایدئولوژی سازی قرار می دهد. مثل این که در باب فرهنگ مذهبی در عصر فئودالی بدانجا می رود که در آن دوره «روح فرهنگ فئودالی در کالبدی به روح مذهب دمیده می شود». سنت گرایان از اینگونه طرحها معمولاً با عنوان التقاط یاد می کنند، اما می توان با نگاهی خوشبینانه، این طرح را «بومی کردن» نام گذاشت. البته در این که می توان تاریخ گرایی و جامعه گرایی را در ایران بومی کرد یا خیر بحث کرد و له یا علیه آن استدلال آورد، اما اصل مسأله که در گفتمان های مختلف صد ساله اخیر به وجوه مختلف به چشم می خورد قابل انکار نیست. التقاطی خواندن این گونه طرح ها در واقع تبیین از نوع نامگذاری و آن هم نام های موضع گیرانه است.<br />
5. بحث هایی مثل فرهنگ عمومی، فرهنگ های قومی، فرهنگ سیاسی، مبادلات فرهنگی، نظام های چند فرهنگی، تکثرگرایی فرهنگی، حقوق فرهنگی، فرهنگ جهانی، فرهنگ های محلی و بسیاری دیگر از قلمروهای مطالعات فرهنگی در آثار شریعتی مغفول هستند، در عین آن که به دلیل نگاه جامعه شناسانه و توجه به حوزه فرهنگ از او انتظار می رفت که به این گونه مباحث بپردازد. بسیاری از این مباحث به دهه های 80 و 90 میلادی تعلق ندارند، بلکه در دهه های شصت و هفتاد آغاز شکل گیری آنهاست. اما این مباحث شاکله ایدئولوژیک ندارند و از این نظر نمی توانند برای کسی مثل شریعتی جذاب باشند. بسیاری از این مباحث در یونسکو مطرح بودند و زمینه آشنایی با آنها توسط شریعتی در پاریس فراهم بود، اما کسانی که از مباحث تحلیلی می گریزند و آنها را محافظه کارانه قلمداد می کنند، طبیعتاً توجهی به آنها نمی توانند داشته باشند.<br />
در دوران اخیر نیز آنها که ایدئولوژی را بر مطالعات فرهنگی ترجیح می دهند، جا پای شریعتی گذاشته و با غفلت از فرهنگ به عنوان زمینه خودشناسی و تقویت هویت ملی و فرهنگی در برابر غرب، یعنی با غفلت از لوازم غرب ستیزی که در گفتمان آنها جایی ویژه دارد، مجموعه مطالعات فرهنگی و سازمان های پیش برنده آنها را در خدمت وضعیت موجود جهانی تلقی می کنند.<br />
6. نگاه فرهنگی شریعتی به سه جریان متفاوت در ایران امروز انتقال یافته است. نخست بخشی از جریان ملی &#8211; مذهبی؛ تقریباً دنباله همان جریانی که شریعتی در آغاز دوره فعالیت های سیاسی اش بدان تعلق داشت، که از لحاظ ایدئولوژیک ارتقا یافته اند و همانند شریعتی، دین به منزله ایدئولوژی را بر دین به منزله فرهنگ ترجیح می دهند و تا حد زیادی در همان گفتمان شریعتی زندگی می کنند و اگر تفاوت هایی میان آنها مشاهده می شود، از منظر مخالفت با حاکمیت موجود است، به این معنی که چون حاکمیت سیاسی برنهاده های غرب ستیزی و حکومت دینی و استعمار فرهنگی (بخوانید تهاجم فرهنگی) را به خود اختصاص داده، اینان از آن حوزه مباحث دوری می کنند. جریان دوم بخشی از نیروهای تمامیت طلب درون حاکمیت سیاسی هستند که با جریان سنت گرا پیوند تام و تمام یافته اند و نگرش های شریعتی در حوزه حکومت دینی، رهبری فرهمندانه، غرب ستیزی، استعمار فرهنگی، بازگشت به خویش و عدالت اجتماعی را می پسندند. اینان نیز همانند شریعتی از مطالعات فرهنگی پرهیز دارند، چون تصور می کنند در مطالعات فرهنگی در نهایت نوعی تکثرگرایی و ارزش های غیر ایدئولوژیک تثبیت می شود و بالاخره جریان سوم بخشی از نیروهای جامعه گرا هستند که نگرش شریعتی به غرب ، بازگشت به خویش، نگرش ایدئولوژیک به دین و عدالت گرایی را از ایده های شریعتی و عصر او می پسندند و مباحث مربوط به مطالعات فرهنگی در ادبیات آنها، نیز کاملاً مغفول است. بدین ترتیب ملاحظه می شود که این سه جریان علی رغم تفاوت های ظاهری در مشی سیاسی (یکی ملی مذهبی، دیگری نزدیک به جریان جامعه گرا و مشارکت جو و دیگری نزدیک به جریان تمامیت گرا که جریان دوم آن را علی رغم نزدیکی به سنت گراها، چپ جدید نامید) حداقل در تحلیل فرهنگی آثار شریعتی و میراث او، کاملاً نزدیک به یکدیگر به نظر می آیند.<br />
نحوه فعالیت این سه جریان که میراث شریعتی را بیشتر به خویش متعلق می بینند، نشان می دهد که میراث شریعتی در حوزه فرهنگ به یک برنامه مطالعاتی فرهنگی تبدیل نشده است، چون اولاً اصولاً چنین ظرفیتی ندارد و محور آن ایدئولوژی است و نه فرهنگ و ثانیاً در مقوله فرهنگ نیز دوگانه است و اگر در حیطه خودشناسی به فرهنگ توجه دارد، اما در آن قلمرو، خودشناسی را به یک برنامه مطالعاتی تبدیل نکرده است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/passionofanna.wordpress.com/1192/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/passionofanna.wordpress.com/1192/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=passionofanna.wordpress.com&amp;blog=9322460&amp;post=1192&amp;subd=passionofanna&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://passionofanna.wordpress.com/2011/06/19/%d8%b1%d9%88%db%8c%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%b9%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b57081403c7b49255c5917a8481a9f1?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">مصائب آنا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://passionofanna.files.wordpress.com/2011/06/picture-289.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Picture 289</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
