نگاشته شده توسط: passionofanna | مارس 13, 2010

پل ریکور و فرج سرکوهی ؛ یک گفتگو و چند پرسش درباره ی قرائت نامتقارن تاریخ !

گشایش : در اسفند 1373 ، پل ریکور ، فیلسوف شهیر فرانسوی به ایران آمد . دعوت کننده ی ریکور به ایران ، نه گروههای آکادمیک یا روشنفکری ، بل وزارت خارجه ی جمهوری اسلامی بود . تا بدان جا که ریکور با علی اکبر ولایتی وزیر امور خارجه ی وقت جمهوری اسلامی ملاقات کرد و در دفتر مطالعات سیاسی و بین الملل وزارت خارجه سخنرانی کرد . فرج سرکوهی که آن زمان دبیر تحریریه ی مجله ی آدینه – مهمترین نشریه ی روشنفکری آن روزها – بود ، به دیدار ریکور رفت و به همراه مدیا کاشیگر ( مترجم ) ، با او به گفتگو نشست . آنچه می خوانید ، متن کامل آن گفتگوست :
———————————————————————————————–

اینجا را کلیک کنید

پل ریکور فیلسوف معاصر فرانسوی که او را یکی از مهم ترین متفکران قلمرو پدیدار شناسی و هرمنوتیک مدرن می دانند ، در سال 1913 متولد شد و تحصیلات خود را در فلسفه در دانشگاه سوربن به اتمام رساند . در جنگ جهانی دوم ، مدتی را در زندان آلمانها بسر برد و کتاب « ایده های راهگشا برای گونه ای پدیدار شناسی » نوشته ی ادموند هوسرل را در زندان به زبان فرانسه ترجمه کرد . ریکور پس از جنگ در دانشگاه های استراسبورگ ، سوربن و نانتر فرانسه و در دانشگاه شیکاگو در آمریکا تدریس کرد . پل ریکور که ریاست انجمن بین المللی فلسفه را بر عهده دارد ، از بانیان اصلی « مرکز پژوهش های پدیدار شناسی و هرمنوتیک » است . از آثار مهم پل ریکور می توان به کتاب ها و رساله های کارل یاسپرس و فلسفه ی هستی ، گابریل مارسل و کارل یاسپرس ، امر ارادی و امر غیر ارادی ، هدفمندی و توان ، تاریخ و حقیقت ، خواندن ها ، در مکتب پدیدار شناسی ، درباره ی تاویل ، رساله ای درباره ی فروید ، اختلاف تاویل ها ، مقاله هایی درباره ی هرمنوتیک نظریه ی تاویل استعاره های زنده ، زمان و گزارش ، گرایش های اصلی در فلسفه ، درس هایی درباره ی ایدئولوژی و اوتوپیا ، رساله هایی درباره ی تاویل کتاب مقدس و … اشاره کرد .
در اسفند ماه سال گذشته ( 1373 ) ، پل ریکور به دعوت وزارت امور خارجه ی جمهوری اسلامی ایران ، به کشور ما سفر کرد و در مدت اقامت خود در تهران ، در سه جلسه ی سخنرانی در دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه ، بنیاد دائره المعارف اسلامی و انجمن حکمت و فلسفه ، نظرات خود را مطرح کرد . آنچه می خوانید متن مصاحبه ی کوتاهی است با پل ریکور که در مدت اقامت او در ایران انجام شده و فیلسوف فرانسوی به پرسش های فرج سرکوهی پاسخ گفته است . با سپاس از آقای مدیا کاشیگر که بار ترجمه ی پاسخ های پل ریکور را بر دوش داشت

در مدت اقامت خود در ایران ، چه برنامه هایی دارید ؟

من به دعوت دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه ی جمهوری اسلامی به ایران آمده ام و در 3 جلسه ی سخنرانی شرکت خواهم کرد . سخنرانی اول در دفتر مطالعات سیاسی وزارت امور خارجه خواهد بود و از آنجا که کار این دفتر ، مطالعات سیاسی و بین المللی است ، عنوان سخنرانی من « باطل نمای قدرت سیاسی و اخلاق » است . حرف من در این سخنرانی ، همان حرفهایی است که در فرانسه می گویم ؛ هم به دلیل نا آشنایی با وضعیت ایران و هم به این دلیل ساده که می خواهم بدانم شنوندگان ایرانی من چه چیزهایی را از یک بینش سیاسی متاثر از سنت غربی می پذیرند ، من می خواهم سنت سیاسی غرب را بشناسانم و بدانم که محدودیت های تفکر سیاسی وابسته به تاریخ و مشخصا وابسته به تاریخ غرب ، از نظرگاه دوستان ایرانی ام در کجاهاست .من در سخنرانی خود مفهوم هایی را ارائه خواهم کرد که از نظر غرب ارزش جهانی دارند و می خواهم دریابم که یک سنت دیگر ، یعنی سنت ایرانی ، این مفهوم ها را تا چه حد جهانشمول می داند . پس فکر می کنم که به همان حد که یاد خواهم داد ، یاد خواهم گرفت . سخنرانی دوم من با عنوان « تصور و قاعده » در بنیاد دائره المعارف اسلامی خواهد بود . در این سخنرانی ، درباره ی روابط میان ادبیات و فلسفه و مساله ای سخن خواهم گفت که در مرز بین فلسفه و ادبیات جای می گیرد : تصور خلاق چگونه می تواند به عنوان ابزاری برای کنکاش در مسائل فلسفی مانند زمان و تجربه ی زمانی انسان به کار آید ؟ در این سخنرانی ، با تجزیه و تحلیل تمثیل و بحث در این که تمثیل تا کجا تابع قواعد صنعت بیان است و روایت سنتی تا کجا تابع قاعده های ترکیب سازی و انتریگ سازی روایتی است ، درباره ی مفهوم قاعده بحث خواهم کرد . سخنرانی سوم در انجمن حکمت و فلسفه و درباره ی « حافظه ، فراموشی و تاریخ » است و در آن ، درباره ی هویت فردی و جمعی بحث خواهد شد ، هویتی که ساخته ی حافظه است . به بیماری های حافظه و تجلی این بیماری ها به شکل احساس حقارت و مرور مدام رنج های گذشته و همچنین به چگونگی کارآیی تاریخ نگاران و نقد تاریخ برای کمک به حافظه برای رهایی از این بیماری ها نیز خواهم پرداخت .

با توجه به عملکرد سیاست در دوران ما ، چه رابطه ای بین سیاست ، فلسفه و ادبیات قائلید و این سه در کجا به هم می رسند ؟

باید بر یک نکته تاکید کنم و آن تفاوت هایی است که میان مسئولیت های سیاسی سیاستمداران و کار فلسفی فلسفه ی سیاست وجود دارد . مسئولیت سیاستمداران مسئولیت واقعی و موجود است ، حال آن که کار فلسفه ی سیاست تامل درباره ی مشکلات قدرت سیاسی است . برای نمونه در سخنرانی ام در دفتر مطالعات وزارت امور خارجه ، نخست به مساله ی قدرت سیاسی به عنوان یکی از سازند های ضروری زندگی انسانی خواهم پرداخت و به اینکه انسان از چه جهت به تعبیر ارسطو ، یک حیوان سیاسی است . بعد به مساله ی ستیزهای درونی حاکمیت سیاسی و ضرورت حس مسئولیت شهروندان می پردازم .


اینجا را کلیک کنید

سیاست چنان که گفتید ، عرصه ی عملکرد در واقعیت هاست و قلمرو ادبیات قلمرو دیگری است . با توجه به موضوع های سخنرانی تان ، به نظر شما ادبیات و واقعیت چه نسبتی با هم دارند ؟
پیش از پاسخ به این پرسش ، می خواهم بر یک نکته تاکید کنم . ادبیات خود موجد واقعیت های جدیدی است که هرگز وجود نداشته اند . ادبیات ، داستانی مصنوع و خیالی است و همین داستان پردازی است که به ادبیات قدرت می دهد . ادبیات عکسبرداری از واقعیت نیست و در واقع نوعی کنکاش در عرصه ی ممکن هاست و از رهگذر این کنکاش و نگاه مجدد به واقعیت است که قدرت این را می یابد که راهگشای مسیرهای تازه ای در زندگی روزمره بشود ، مسیرهایی که پیش از آن ، هنوز شناخته نشده بودند . در حقیقت داستان پردازی ، ادبیات را هم از واقعیت دور می کند و هم آنرا به واقعیت برمی گرداند .

در تحلیل و تفسیر و تاویل یک اثر ادبی ، راه های گوناگونی وجود دارد ، اما برخی برآنند که بخشی از آثار ادبی و هنری را نمی توان بدون دریافت و اشاره به واقعیت بیرونی یا ارجاع خارجی ( خارج از اثر ) تحلیل و تاویل کرد . شما چه رابطه ای بین تاویل یک اثر و ارجاع خارجی و موقعیتی که اثر در آن خلق شده است قائلید ؟

اگر تفسیر پذیری را بپذیریم ، این را نیز خود بخود پذیرفته ایم که تفسیر لزوما یک تفسیر واحد نیست و همواره چندین تفسیر از یک اثر ممکن است . ماندگاری متن های بزرگ ادبی بدین سبب است که این متن ها قدرت آن را داشته اند تا برای پس از خود ، چندین سطح و چندین مسیر تفسیری باقی بگذارند . تفسیرهای متعدد از یک اثر نه تنها به معنای ضعف آن اثر و ابهام در معنای آن نیست ، که از کثرت معناهای اثر خبر می دهد . از معناهای بالقوه ی یک اثر ، جز با گشودن فضای تفسیرها نمی توان بهره برداری کرد . درباره ی رابطه ی میان تفسیر و جهان بیرونی اثر ، یعنی امر اجتماعی یا زندگی روزمره ، باید بگویم که ادبیات با هرگونه بینش تک بعدی و ساده انگارانه ی واقعیت ، در ستیز است : « تصور » این توان را دارد که پیچیدگی زندگی را آشکار کند .

و این پیچیدگی تا چه حد در ساختار اثر راه می یابد ؟
منظورتان ساختار درونی اثر است یا ساختار واقعیت ؟

ساختار درونی متن

از حسن تصادف ، من به آن جناحی در نقد تعلق دارم که به ساختار درونی متن اهمیت می دهد . کار اصلی من در زمینه ی روایت داستانی و دقیق تر بگویم درباره ی زمان و قصه است : می خواهم نشان بدهم که ترکیب بندی روایت به شکل انتریگ و ساختن پرسوناژها ، دقیقا از قانون های بسیار معینی فرمان می برد . موضوع سخنرانی ام درباره ی « تصور و قاعده » نیز ، رابطه ی میان واقعیت و تصور است . ما در ادبیات ، تصور لجام گسیخته ، یعنی تصور شبیه به رویا نداریم . تصویر ادبی مسلما یک تصویر مصنوع است . به همین دلیل نیز ، ادبیات قدرت نمایش واقعیت اجتماعی و روزمره را دارد ، البته نمایش شاید نامستقیم . از کافکا مثال می زنم که بر ادبیات اروپا و چه بسا حتی ادبیات جهان تاثیر بسزایی داشته است . نمایش کافکا از واقعیت ، نمایشی ناخوشایند است . قصر را در نظر بگیرید . در هیچ جای قصه به ما گفته نمی شود که قصه در کجا روی می دهد ، این قصر اصلا چه قصری است و در کدام کشور است . حتی اسم آدمهای قصه هم معلوم نیست . تنها چیزی که می ماند ، ساختار ناب داستان است ، یعنی آدمی که هرگز به قصر نمی رسد . چنین ساختاری از یکی از موقعیت های زیستی خبر می دهد ، از این می گوید که هرگز به هدف نخواهیم رسید . ساختار « قصر » ، نمایش برهنه ی جستجوی بی نتیجه است ، جستجویی که هم می تواند فردی باشد و هم سیاسی و هم مذهبی و هم هر جستجوی دیگر . به خاطر همین ویژگی ساختاری ناب است که قصر می تواند به انواع زمینه ها منتقل شود و در آنها برای خودش جایی بیابد . همانطور که می بینید ، من هرگز ساختار درونی یک اثر را در مقابل توان ارجاعی آن قرار نمی دهم . من حتی برای به کرسی نشاندن رابطه ای که میان ساختار درونی اثر و آنچه آن را قدرت خورندگی متن می نامم ، جنگیده ام .

در فرهنگ سنتی ایران ، تاویل و قائل بودن به تاویل ها و تفسیرهای گوناگون از فرآورده های فرهنگی و هنری و ادبی ، ریشه ای بسیار پایا و کهن و دامنه ای بسیار گسترده دارد و ادبیات کلاسیک ما نیز در این زمینه پربار است . تاویل و تفسیر آثار کلاسیک ما را چگونه می بینید ؟
فکر نمی کنم کسی حق داشته باشد درباره ی متن هایی حرف بزند که نخوانده است . خاصه در آن هنگام که سخن از تفسیر و تاویل است : مهم ترین حرف تاویل این است که درک ما از هر متن ، هر بار متفاوت است و فرق می کند . برای تجزیه و تحلیل یک متن و بیرون کشیدن ساختار آن و نشان دادن قدرت حضورش در زندگی روزمره ، اول باید متن را زندگی کرد . چیزی به نامتاویل عمومی وجود ندارد . این حرف به این معنا است که قاعده ای عمومی که بتوان آن را در تاویل همه ی متن ها بکار برد ، وجود ندارد . منظورم البته قاعده های خیلی سطحی تاویل نیست ، مثل رابطه ی گردشی میان جز و کل متن و این که شرط درک جز ، درک کل است و بالعکس . تاویل هر متن و هربار از نو با همان متن شروع می شود . بگذارید مثالی بزنم . من درباره ی زمان و آنچه ادبیات می تواند در این باره به فلسفه بیفزاید ، کار کرده ام و زمان را در 3 رمان که مضمونشان درباره ی زمان است بررسی کرده ام . این سه رمان عبارتند از : « در جشتجوی زمان از دست رفته » مارسل پروست ، « خانم دالاوی » ویرجینیا وولف و « کوه جادو » ی توماس مان . در کار پروست ، زمان هربار به یک شکل در رابطه ی میان زمان از دست رفته و زمان بازیافته ، زیسته می شود .در کار وولف ، میان زمان ساعت ها ، زمان بیگ بن و چگونگی زندگی این زمان توسط هر یک از پرسوناژها جدال است ، بویژه پرسوناژ اصلی که در موقعیتی تراژیک گرفتار می شود ، فشار زمان را تاب نمی آورد و خود را می کشد . در تجربه ی آسایشگاه « کوه جادو » نیز ، تجربه ی ناگزیر سوپ همیشگی را داریم و هم تجربه ی معروف برف و آن نگرش نازمانمند را . همچنان که می بینید حتی در یک رمان نیز می شود چندین نوع فلسفه ی زمان را نشان داد .


اینجا را کلیک کنید

چندین سال است که درباره ی بحران غرب ئر عرصه های فرهنگ ، تفکر و خلاقیت ادبی و هنری بحث می شود . در کشورهای غربی چندی است که نویسندگان و متفکران بزرگی چون سارتر که تاثیر و برد و نفوذی جهانی داشتند دیده نمی شوند و از سویی دیگر به نظر می رسد که کانون خلاقیت های ادبی و هنری از اروپای مرکزی به کشورهای پیرامونی – آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین – منتقل شده است . در این باره چه نظری دارید ؟
در اظهار نظر درباره ی روزگار حاضر باید احتیاط کرد . زمان حال ، به معنای زمانی که در آن زندگی می کنیم شفاف نیست و کاملا مبهم است . این را که سی سال بعد تاریخ نویسان درباره ی روزگار ما چه قضاوتی خواهند کرد ، کسی نمی داند . وقتی که از آثار بزرگ ادبی مثال می زنیم . این آثار همه متعلق به دستکم سی سال پیش اند . اما درباره ی ادبیات کنونی غرب باید بگویم که آفرینش هنوز در غرب ادامه دارد . رمان انگلیسی همچنان سرزنده است و در فرانسه هنوز رمان نویسان بزرگی مثل لوکلریو [ صحیحش لوکلزیو است ] و مودیانو و دوراس وجود دارند . دوستم ژان ماری دومنیاک ، سردبیر سابق مجله ی اسپری ، اخیرا کتابی نوشته است و در آن نظرگاه های بسیار منفی درباره ی رمان بیان کرده است . من به دومیناک گفتم که او نه به رمان پلیسی توجه داشته و نه به حضور کتاب های تاریخی . به خلاف آنچه شاید تصور شود ، رمان پلیسی به هیچ وجه یک جنس ادبی [ ژانر ] درجه 2 نیست و برعکس ابزار فوق العاده ای است برای خلق موقعیت . در رمان پلیسی ، هم ابداع می بینیم و هم ساختار و درون کاوی و روانشناسی . برای نمونه رمانهای سان آنتونیو از نظر روانشناسی فوق العاده است . پسرم که روانکاو است و ظاهرا روانکاو خوبی هم است ، به من می گفت از سان آنتونیو همان قدر یاد می گیرد که از درمان بیمارانش . حضور کتابهای تاریخی برای من حتی از رمان پلیسی هم مهمتر است و رمان های تاریخی جای خیلی مهمی را در ادبیات فرانسه و انگلستان و ایالات متحده دارد . چرا ؟ چون اگر دغدغه ی سابق تاریخ نگاران مساله ی هویت ملی بود ، دغدغه ی امروزشان بیشتر کشف تفاوت ها است . تاریخ نگاران حتی وقتی به دوره های نزدیک تر می پردازند ، مثلا به آن چه آنرا بل اپوک [ عصر خوش ] می نامند ، یعنی آغاز سده ی بیستم ، نگاهشان به تاریخ نزدیک نیز ، نگاه به یک چیز غیر بومی است . مثالی بزنم، وقتی من جوان بودم ما به همان سان با ادبیات یونان و روم آشنا بودیم که با ادبیات معاصر . اما اکنون وقتی آدمی مثل پل لون از زبان لاتین حرف می زند ، از آن چون یک لهجه ی محلی ناآشنا یاد می کند . امروز تاریخ می خواهد راز ممکن ها، تفاوت ها و ناواقعی ها را نشان دهد . در فرانسه ، پرفروش ترین کتابها ، کتابهای تاریخی است، شرح حال های تاریخی است . کتاب « هانری چهارم » حتی best seller شد . این را هم اضافه کنم که مساله ی مورد اشاره ی شما ، بسیار قدیمی است . در سالهای 30 یا 40 ، والتر بنیامین جستاری را منتشر کرد با عنوان « راوی » و در آن گفت که ما به عصر پایانی روایت رسیده ایم و چون دیگر تجربه ای برای تقسیم کردن نداریم ، روایتی هم برای گفتن نداریم . شاید آنچه از آن به عنوان بحران ادبیات غرب یاد می شود ، همین باشد که ادبیات غرب دیگر علاقه ای به تقسیم تجربه ها ندارد و فقط در جستجوی کنکاش در ناواقعیت است .

و درباره ی انتقال کانون خلاقیت ادبی از کشورهای غربی به کشورهای پیرامونی و مثلا آمریکای لاتین ؟
من هیچ دلیلی برای مخالفت با ادبیات آمریکای لاتین نمی بینم . من این ادبیات را از رهگذر ترجمه هایی که از آن می شود ، می شناسم و باید بگویم که در پرتو وجود ترجمه ، امروزه ادبیات ملی بسیاری از کشورها امروزه در دسترس همگان قرار گرفته است . از نظر من ، ترجمه یکی از اصلی ترین فعالیت های جهانی و یکی از مهم ترین ابزارهای ارتباطی است . در پرتو ترجمه است که ادبیات آمریکای لاتین جهانی شده است . ترجمه و جهانی شدن ادبیات ملی کشورها امری مثبت است و بحران را جبران می کند . اما در مورد ادبیات آمریکای لاتین ، دو چیز باید بگویم. اول این که این ادبیات یک ادبیات براندازی است که با حکومت های بیگانه و استعماری می ستیزد . حال آنکه مساله ی استعمار و بیگانگی حکومت دیگر مساله ی اصلی غرب نیست . از همین رو غرب به ادبیات خیالی بیشتر گرایش دارد تا ادبیات انتقادی اجتماعی . ادبیات اجتماعی در اروپا هم وجود داشته ، اما در اروپای سده ی 19 و با نویسندگانی مانند زولا و بالزاک در فرانسه و پوشکین و تالستوی در روسیه . اما دلیل آنکه ادبیات سده ی 19 غرب برای خود کارویژه ی انتقاد اجتماعی هم قائل بود ، این بود که در آن زمان جامعه شناسی وجود نداشت و ادبیات به نوعی جانشین علوم اجتماعی می شد . اما امروز ، با گسترش چشمگیر علوم اجتماعی ، این علوم این عرصه را اشغال کرده اند و جایی برای رمان باقی نگذاشته اند . البته به جز در بعضی از مناطق جهان که هنوز در دوران پایان استعمار به سر می برند و ادبیات اجتماعی و براندازی در آنها هنوز وجود دارد . دلم نمی خواهد اسم این مناطق را « پیرامونی » بگذارم ، زیرا اگر جاهایی را « پیرامون » دانستیم ، باید بالطبع جاهایی را هم « مرکز » بدانیم تا این مناطق در « پیرامون » آنها قرار بگیرند . حال آنکه من جایی را مرکز نمی دانم . نکته ی دومی نیز که می خواستم به آن اشاره کنم این است که حتی ادبیات آمریکای لاتین نیز دیگر نقش خود را به عنوان ادبیات براندازی ایفا کرده است و امروزه به ادبیات خیال بیشتر گرایش دارد ، یعنی به مضمون های برخاسته از وسوسه های شخصی و خصوصی و خانوادگی و مسائل مربوط به عشق و مرگ یعنی همان مضمون های ادبیات غرب . کارویژه ی ادبیات براندازی رو به پایان خود می رود . در پایان می خواستم مجددا بر این نکته تاکید کنم که ادبیات ملی کشورها در حال تبدیل به ادبیات جهانی است و این خیلی خوب است . چون سبب می شود از این که کشورم فاقد ادبیات است ، احساس رشک و حرمان نکنم و ادبیات کشورهای دیگر را از رهگذر ترجمه بخوانم .
———————————————————————————————–
چندی پیش از آمدن ریکور به ایران و گفتگوی سرکوهی با او ، بابک احمدی کتابی منتشر ساخت با عنوان « زندگی در دنیای متن » . این کتاب که توسط نشر مرکز منتشر شده بود ، ترجمه ی شش گفتگوی اندیشمندان مختلف با ریکور ، به همراه مباحثه ی معروف ریکور با هانس گئورگ گادامر در سال 1981 بود . از این رو چندان نبایستی از سطح نازل سوالات نامربوط سرکوهی تعجب کرد . انتخاب این مصاحبه برای بازخوانی تاریخی امروز ، الزاما نه بخاطر توجه محض به دیدگاههای ریکور ( که در جای خود بسیار خواندنی است ) ، بل به یادآوردن وضعیتی است که روشنفکری ایرانی در سالهای پس از انقلاب با آن روبرو بود . ریکور چند جایی در پاسخ به پرسش های کلی و مبهم سرکوهی اشاره می کند که این حرفها و بحث ها متعلق به دهه ها پیش است و دنیای مدرن از آن زمان تا به اکنون تفاوت های بسیاری داشته است . موضع سلبی سرکوهی در پرسش هایش نسبت به وضعیت ادبیات غرب ، بیشتر ناشی از همین خلایی است که میان خلاقیت ادبی و نقد علمی به وجود آمده است . این عارضه ای است که گرچه بخشی از کنش گران فرهیخته ی جامعه را متاثر از خود ساخته است ، اما در دورنمایی کلی تر ، بازتولید ناخودآگاه ایدئولوژی رایج در همه ی این سالها نیز است . به وجود آوردن خلائی میان واقعیت آنچه که هست ، و تصویری گنگ و مبهم در گذشته .
با این حال گرچه سالها از این مصاحبه می گذرد و در فاصله ی این دوران بسیاری از کتابهای فلسفی و اندیشه ی انتقادی در ایران منتشر شده است ، اما تاثیر ایدئولوژی حاکم در ارائه ی تصویری واژگونه و معیوب از واقعیت معرف شناختی دنیای معاصر همچنان به قوت خود باقی است . گرچه این اظهار نظرهای رایج در جامعه ی کنونی و پیشداوری های صورت گرفته نسبت به واقعیت برساخته ی دنیای معاصر را نمی توان به اتهام تحریف عامدانه طرد کرد ، اما بایستی در نظر داشت که نوعی ناهمسانی تاریخی در نگاه به این پدیده های رایج فکری در میان بسیاری از ایرانیان وجود دارد . در حقیقت در نزد بسیاری از ایرانیان ، غرب ستیزی یا ستیز با اندیشه ی « بیگانه » جایی ندارد ، اما آنچه از امکان گفتگو و مبادله و بومی سازی آن اندیشه یا اندیشه ورزی حول آن جلوگیری می کند ، نوعی عدم مقارنت تاریخی در قرائت آنهاست . نکته ای که با خواندن مصاحبه ی سرکوهی با ریکور درباره ی آسیب های کنونی ادبیات غرب خود را می نمایاند .

Advertisements

Responses

  1. قبر کورش و پاسارگاد هم قلاب از آب درآمدند.

    فیلم مستند جدید” مجعولات مجلل” که به تازگی تولید شده است، با وضوح تمام جعلیات شرق شناسان بیگانه درباره تاریخ سرزمینمان ایران را برملا می کند. در این فیلم نشان داده می شود که چگونه یک معبد یونانی به عنوان قبر کوروش معرفی شده و چگونه کاخ های پاسارگاد طی دهه چهل شمسی، جورچینی و بر روی دشت کاشت چغندر ساخته می شوند! همچنین در این مستند مجعول بودن کتیبه های مکعب زرتشت در نقش رستم نیز مورد بررسی قرار گرفته است. دیدن این مستند به تمامی دوستداران ایران زمین و حقیقت و دشمنان دروغ و ناراستی توصیه می شود. جهت دریافت سی دی یا دی وی دی های این مستندها با شماره های زیر تماس بگیرید: 66406183 و 66492049

  2. تبریک میگم سال نو را خدمت با سر سعادت حضرت مصائب آنا

  3. من هم فکر میکنم توجه بیشتر به ادبیات و تاریخ بسیار بیشتر از سیاست ورزی [مخصوصا از نوع ایرانی] به درد جامعه ما بخورد

  4. سلام خرس خطبی!
    نوروزت فرخنده. شدیدا چشم انتظاریم که شما از آرشیوتون مطلب جدید بذارید دوباره 🙂

  5. دوست عزیز با سلام

    ما بایستی بسیار هوشیار و آگاه باشیم تا با مفاهیم ساختگی زیبا و بظاهر درست اما در واقع کاذب و هدفدار گول نخوریم ودر دام نیفتیم. گاهی اوقات ما سخنان و عبارتهایی را تکرار میکنیم بدون اینکه از آن بطور عمقی اطلاع داشته باشیم. آنها در لابلای مفاهیمی مانند حقوق بشر و از این دست می پیچند و بسیار ظاهر فریب جلوه میدهند.
    یکی از این عبارتهای بسیار شیک که مرتبا تکرار میشود » حق تحصیل به زبان مادری است».
    برای پشتوانه این سخن؛ استناد به حقوق بشر میکنند و مثال آنها هم برخی کشورهای 2 زبانه مانند کانادا است که بله در آنجا هم انگلیسی و هم فرانسه زبان رسمی است و فرانسوی زبانان میتوانند به زبان مادری خود تحصیل کرده و انگلیسی زبانان نیز به زبان انگلیسی تحصیل کنند. خوب پس ما هم بیایییم در ایران دمکراتیک کاری کنیم که ترک زبانان به زبان ترکی (زبان مادری) و فارس زبانان به زبان فارسی تحصیل کنند.
    بایستی متوجه بود که این مقایسه از ریشه غلط است. اولا کانادا یک کشور 150 ساله است و پذیرش زبان فرانسه به عنوان زبان رسمی دوم؛ بدنبال جنگهای طولانی فرانسه و انگلیس در ان منطقه رخ داد و انگلیسیهای سازنده کانادا در یک اقدام سیاسی و برای قطع نفوذ سیاسی و احتمالا داشتن یک منطقه نفوذ سیاسی برای فرانسه به عنوان یک کشور فرانسه زبان در کنار کانادا آنرا پذیرفتند. یعنی یک خطر بزرگ را با یک امتیاز کوچک بر طرف کردند.
    حتا اگر بپذیریم این ملاحظات سیاسی در کار نبوده است؛ و اگر در کشور دمکراتیک کانادا حق تحصیل به زبان مادری داده شده است؛ چرا به ساکنان اصلی آن سرزمین که ما به انها اسکیمو میگفتیم و در آنجا به مجموع انها first nation یا اینوایت میگویند داده نشده است. آیا انها جز بشر نیستند. آیا زبان مادری انها انگلیسی یا فرانسه است؟ آیا سایر ملیتها مانند ایتالیائیها؛ چینیها و اسپانیولیها حق تحصیل به زبان مادری دارند؟
    در کشوری مانند آمریکا نیز وضع سرخپوستها به همین منوال است. صاحبان اصلی ان سرزمین. آیا به زبان مادری خود تحصیل میکنند؟ چه بر سر هلندیها و زبان انها که نیویورک را ساختند آمد؟ اسپانیولی زبانها در امریکا با چه زبانی تحصیل میکنند؟

    اگر بپذیریم این ایده تحصیل به زبان مادری عملی باشد؛ آیا میدانید ما چند زبان داریم؟ انهایی که شناخته ترند بجز فارسی عبارتند از: ترکی؛ عربی؛ کردی؛ بلوچی و سایرین شامل گیلکی؛ مازندرانی؛ لری؛ ترکمنی و غیره می باشند که شاید برخی را بتوان گویشهای مختلف زبان بر شمرد ولی در هر صورت زبان مادری افراد خواهد بود. آیا برآورد کرده اید که تربیت امزگار و دبیر و ترجمه کتابها؛ همسان سازی و غیره و غیره چه هزینه های کمر شکنی یر دوش مردم یک کشور در حال توسعه مثل ایران خواهد گذاشت؟ گفته میشود با همین یک زبان ویک سیستم اموزشی چند میلیون از جمعیت واجب التعلیم محروم از تحصیل می باشند. تصور کنید با چندین زبان چه بر سر آموزش و تحصیل خواهد امد. اصلا در همه زمانها تحصیل علم بزبانی بجز زبان مادری بوده است. حتا در حال حاضر افراد برای تحصیلات عالیه بایستی بیش از یک زبان بدانند.

    هر کشور با قومیتهای مختلف یک زبان رسمی را به ضرورت و با توجه به ریشه های آن زبان به عنوان زبان رسمی برگزیده است. زبان فارسی برای هزار سال زبان رسمی ایران بوده است. تمامی اقوام ایرانی برای ارتباط با یکدیگر فارسی یاد گرفته اند. اگر قرار باشد ما درخانه و محله و شهر خود به زبان مادری صحبت کنیم و در مدرسه نیز به فرض به زبان مادری آموزش ببینیم؛ پس چه زمانی زبان مشترک و رسمی مملکتمان را یاد بگیریم. اگر هموطن آذری خواست با بلوچ ایرانی صحبت کند؛ با چه زبانی بایستی با هم سخن بگویند؟ اگر کرد ایرانی و عرب ایرانی خواستند با هم ارتباط داشته باشند به چه زبانی سخن بگویند؟ آیا هر ایرانی بایستی چندین زبان مختلف اقوام ایرانی را به روانی یاد بگیرد که بتواند به همه ایرانیان ارتباط برقرار کند که عملی نیست و یا اینکه همه ما با هر زبانی یک زبان مشترک داشته باشیم. آیا این زبان مشترک نبایستی زبانی ادبیات و فرهنگ ما باشد؟ آیا در همه دنیا بجز ادبیات و فرهنگ ایرانی که به زبان فارسی نوشته شده افتخار دیگری سراغ داریم؟
    یکی از این هویت طلبان ( تجزیه طلبان) روشنفکر پیشنهاد میدهد که هر بخشی از ایران یک زبان رسمی داشته باشد مثلا در آذربایجان ترکی زبان رسمی باشد؛ در کردستان کردی؛ در اصفهان فارسی؛ در خوزستان عربی در سیستان و بلوچستان بلوچی و به همین ترتیب. برای زبان رسمی مشترک نیز ایشان انگلیسی را پیشنهاد میفرمایند.
    یعنی همه ایرانیان بایستی گذشته چند هزار ساله؛ فرهنگ و ادبیات خود را کنار بگذارند؛ کار و زندگیشان را تعطیل کنند و همه بودجه مملکت را صرف آموزش زبان انگلیسی در حد مکالمه سلیس و روان بکنند تا بتوانند با هم صحبت کنند. بزبان دیگر هموطن اذربایجانی من در ترکیه ودر آذربایجان شوروی؛ در قرقیزستان و غیره مشکل ارتباطی ندارد اما با هموطن اصفهانی؛ گیلک؛ لر و عرب خود باید یک زبان اروپایی یاد بگیرد؟ انوقت شما به این میگویید یک مملکت؟ به آن میشود گفت یک ملت؟ یک ملت را از گذشته خود؛ از حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا محروم کنیم؟ آیا این است فدرالیسم؟ بهای حقوق اقوام ایرانی؟ به بهانه حقوق اقوام اصل ایران را از بین ببریم؟
    این مفاهیم بظاهر زیبا و بشر دوستانه؛ آغاز فروپاشی و تجزیه ایران خواهد بود. یک ملت در یک چارچوب جغرافیایی زندگی می کند و یک فرهنگ مشترک و یک زبان رسمی که همگی بایستی برای حفظ ملیت و فرهنگ و ارتباط و اموزش آنرا به روانی بلد باشند و صحبت کنند. زبانهای محلی و منطقه ای بایستی محترم شمرده شود و روزنامه و برنامه های رادیو و تلویزیونی نیز علاوه بر زبان رسمی به زبان محلی نیز وجود داشته باشد. بایستی رشته های دانشگاهی برای حفظ و حراست زبانهای محلی ایجاد شود.
    هیچگاه با صحبت کردن افراد به زبان مادری مخالفتی نشده است. شما اگر به برخی مناطق آذربایجان بروید افراد بجز ترکی با زبان دیگری قادر به ارتباط نیستند. در تمام بازار تبریز بجز ترکی نمیشنوید. روزنامه بزبان ترکی منتشر میشود و برنامه ها و سریالهای تلویزیونی به ترکی ساخته و پخش میشود. همیشه آذربایجانیان در مصدر امور مملکت از نخست وزیر تا رییس ستاد ارتش و غیره و غیره بوده اند. پس چرا این همه مظلوم نمایی؟

    متاسفانه این ایده های به اصطلاح هویت طلبانه (بخوانید تجزیه طلبانه) از طرف گروه کوچک خارج نشینی تبلیغ میشود که دنباله خط پیروان پیشه وری و استالینیستهای رنگ عوض کرده با تابلو هویت طلبی و حقوق بشر تبلیغ میشود. در صورتیکه اگر از این افراد سوال شود بجز زبان ترکی در جمهوری باصطلاح آذربایجان (آذربایجان شوروی) چه زبانهای دیگری صحبت میشود و بجز ترکها چه اقوام یا ملیتهای دیگری در انجا زندگی میکنند بجز ترکی و اصطلاحا ترکها سایر زبانها؛ اقوام و ملیتها را نفی میکنند. آنها نمیخواهند حقوقی برای اهالی لنکران در جمهوری آذربایجان (اران) که تالش هستند و زبانشان نیز تا لشی است قایل شوند با اینکه بخش بزرگی از اهالی این کشور هستند. همچنین لزگی ها؛ ارمنی ها و سایر اقوام دیگر ساکن ان کشور. این وضع در ترکیه؛ کشور موعود این افراد از این هم بدتر است. رفتار ترکیه با کردها و ارمنی ها و دیگر اقلیتها نمونه های بارز نسل کشی و رفتار قوم فاتح با شکست خوردگان در جنگ میباشد.

    د رنهایت همه ما در یک کشور به نام ایران زندگی میکنیم. تمامی خاک این مملکت ملک مشاع همه ایرانیهاست. یک عرب ایرانی؛ یک شیرازی و یک کرد همانقدر در اذربایجان صاحبخانه و مالک است که یک آذربایجانی. و یک اذربایجانی؛ یک گیلک یا ترکمن همانقدر در خوزستان مالک است که یک عرب ایرانی. پس در مورد ملک مشاع همه صاحبان آن ملک تصمیم میگیرند. تاریخ اثبات کرده است که آذربایجانیان خود را صاحب همه ایران میدانند و هیچگاه حاضر نیستند از مالکیت یک ملک بزرگ مثل ایران دست کشیده و به خرده مالک زیر نفوذ بیگانه تبدیل بشوند.بخوانید جنگهای ایران وروس؛ ایران و عثمانی و آخرین آن فرار فرقه دمکرات به زیر پرچم استالین.
    برای استقلال هر بخش از مملکت همه مالکین بایستی تصمیم بگیرند. در یک روند دمکراتیک و همه پرسی ایرانیان و همه مالکلن ایران؛ فقط عده ای قلیل وطن فروش با عقد های ریاست حاضرند که به این جدایی رای مثبت دهند و اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان و آذربایجانیان آنقدر با این امر مخالفند که حتا اجازه برگزاری چنین نظر خواهی را نخواهند داد. خوشبختانه دوره چریک بازی و ماجراجویی نیز سر آمده است. پس آرزوهای دور و دراز خود را در مفاهیم زیبای حقوق بشری و بظاهر دمکرات نپیچید. ما مردم اگاه تر از انچه شماها فکر میکنید هستیم.

    برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: