نگاشته شده توسط: passionofanna | اوت 28, 2010

یادی از «گل آقا» در زادروزش / طنزپردازی که زیاد می دانست!


کیومرث صابری ، دفتر مجله ی توفیق1342، ردیف دوم، نفر چهارم از سمت راست

هفتم شهریور ، زادروز طنزپرداز فقید و بنیان گذار مجله ی «گل آقا»، کیومرث صابری فومنی است. صابری که در سالهای پیش از انقلاب اسلامی با مجله ی «توفیق» همکاری می کرد، در دهه ی خاکستری و عبوس شصت که حاکمیت طنازی در قلم و اندیشه را برنمی تافت، نشریه ای را بنیان گذاشت که تا دوم خرداد 1376، در سبک خود یگانه و بی مانند بود. طنز انتقادی، اما آهسته و پیوسته ی صابری در ستون «دو کلمه حرف حساب» روزنامه ی اطلاعات، سنگ بنای آئینی را گذاشت که در مجله ی «گل آقا» پی گرفته شد. صابری رسم ماندگاری را خوب می دانست. فرهنگ ستیزی و نافرهیختگی بسیاری از دولتمردان را نیز نیک می شناخت، می دانست که نخواهد توانست کاریکاتور روحانیت را روی جلد مجله اش برد، می دانست که نخواهد توانست از بعضی خطوط قرمز فراتر رود، اما طنز «گل آقا»، طنزی بود که مسئولیت از یادرفته ی شهروندی را دوباره به یاد مردم می آورد و پایان شرایط اضطراری روزگار جنگ را نوید می داد. آریستوکراسی نوظهور در دولت هاشمی، برای گل آقا، بستر مناسبی را فراهم می ساخت که دگرگونی های اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی را که به تدریج در ایران پس از جنگ پدیدار می گشتند، به ظرافتی تام تصویر کند.
از درگذشت صابری، بیش از شش سال می گذرد. صابری پیش از آنکه مرگ جسمانی او را در برگیرد، تن به مرگ خودخواسته ی فرزند قلمی اش یعنی مجله ی «گل آقا» داد. طنز گل آقا، دیگر یارای ایستادن در برابر رادیکالیسم نوظهوری را که در مخالفت با دوم خرداد بنیان نهاده شده بود، نداشت. آن طنز فاخر، مهربانانه و پیوسته ی صابری، دیگر تنها با لبخندهای کنایی دولتمردان روبرو نمی شد، بل او با نهادهای دیگری روبرو شده بود که کج فهم تر و عبوس تر از آنی بودند که طنز گل آقایی را دریابند. زمانی شوخی های گاه و بی گاه با حسن حبیبی و نجفی و نوربخش گذشته بود، حال روزگار قاضی مرتضوی و ده نمکی و عسگر اولادی ها بود و با این دست افراد هم دیگر نمی شد طنازانه سخن گفت. صابری که نمی خواست «گل آقا» را اسیر احکام سیاست پیشگان عبوس ببیند، ترجیح داد با تلخندی، خود به حکایت «گل آقا» خاتمه دهد، چه آنکه تعطیلی خودخواسته ی «گل آقا»، دنیایی حرف با خود داشت؛ حرفهایی ناگفته اما آشنا، که مرگ صابری در اردی بهشت 1383، بر طنین شان افزود.
بازخوانی تاریخی امروز ما، به کیومرث صابری فومنی اختصاص یافته است. به سوگ نوشت های یاران و همکاران و پیروانش که در یادنامه ی روزنامه ی شرق منتشر شد. سوگ نوشت هایی البته نه آکنده از شیون و زاری، بل نوشته هایی که خاطره ی معلمی طناز، انقلابی رمانتیکی سرخورده و روزنامه نگاری تیزبین را بیاد می آورند. ابتدا گفتگویی از مصطفی تاج زاده را مرور می کنیم که خاطراتش از صابری را بیاد می آورد، سپس نوشته ای از نیک آهنگ کوثر را درباره ی صابری خواهیم خواند، و در نهایت به بازخوانی یادداشتی از امید مهرگان خواهیم پرداخت که سعی کرده است از موضعی انتقادی، پدیده ی «گل آقا» را در مواجهه با رفتار سیاستمداران جمهوری اسلامی در دهه ی 70 ارزیابی کند:
—————————————————————————————————————————

قبل از این فقط او را در کاریکاتورهای گل آقا با یک عینک نه چندان کوچک دیده ام. در می زنم و وارد اتاق می شوم. عینک ندارد و شک می کنم که خودش باشد. ولی خود تاج زاده است.
می گوید صابری هر سال دوستانش از هر دو جناح را به افطاری در گل آقا دعوت می کرد. مشخص است که بیشتر دوستانش اطلاح طلب بودند. در افطاری گل آقا فرصتی پیدا می شد تا دوستان همدیگر را ملاقات کنند. ماه رمضان سال پیش صابری گفت این آخرین سالی است که در مراسم افطاری حضور دارد. سپس وصیت کرد که بعد از او هم این مراسم هر سال در آبدارخانه برپا باشد. ما همه او را به تمسخر گرفتیم و گفتیم ما را به اینجا دعوت کرده ای که وصیت کنی؟! تاج زاده می گوید آن مراسم با بقیه ی سالها فرق می کرد. شاید کمی عجیب بود. تا به حال صابری اینگونه صحبت نکرده بود. هیچ کدام از حاضرین فکر نمی کردند که حرف های او جدی باشد. او می گوید که فوت گل آقا برای همه ی آنها غیرمنتظره بود. هیچ کس از بیماری او خبر نداشت. وقتی هم که فهمیدند، صابری در بیمارستان بستری و ممنوع الملاقات بود. وقتی آقای خاتمی به ملاقات او رفت، صابری با وجود اصرار های مکرر خاتمی، با سفر به خارج برای درمان بسیار جدی مخالفت کرد. تاج زاده به گوشه ای خیره می شود و می گوید شاید صابری خودش قبول کرده بود که برود. از او درباره ی تعطیلی هفته نامه می پرسم، می گوید ما سعی می کردیم مانند زمان وزارت ارشاد آقای خاتمی، یک مراسم تودیع بیادماندنی برای گل آقا بگیریم. ولی هر بار که سخنی در اینباره می شنید، مانع می شد. تاج زاده می گوید که آنها هم زیاد اصرار نکردند. چون از طرفی دوست داشتند که گل آقا برگردد و مراسم بزرگداشت می توانست پذیرفتن خروج گل آقا از عرصه و تائید آن باشد. تاج زاده به یاد خاطره ای از مراسم تودیع آقای خاتمی می افتد. گل آقا در هیچ مراسمی شرکت نمی کرد، اگر هم می رفت سخنرانی نمی کرد. در آن روز لاریجانی به جای خاتمی به سمت وزارت ارشاد معرفی می شد. بالاخره با اصرار توانستیم صابری را راضی کنیم که حرف بزند. وقتی پشت تریبون قرار گرفت خطاب به لاریجانی گفت: «همین الان، زود دو تا عکس از خودت به من بده. آقای خاتمی روحانی بود و نمی توانستیم کاریکاتورش را بکشیم. می خواهم گل آقا را از این محرومیت نجات بدهم» صابری به خاتمی اشاره کرد و به لاریجانی گفت: «آمدی وزیر ارشاد شدی. تا کی را نمی دانیم، ولی هر وقت می خواهی بروی، مثل این مرد برو» و سپس تریبون را ترک کرد.
تاج زاده تصمیم می گیرد باز هم خاطره تعریف کند. زمانی که صابری مشاور مطبوعاتی و فرهنگی نخست وزیر بود، خبرنگار یکی از نشریات معتبر خارجی برای مصاحبه با رجایی به دفتر او آمده بود. ولی به او اجازه ی مصاحبه نمی دادند. خبرنگار آنقدر اصرار کرد که او را به دفتر صابری بردند. صابری به او گفت که واقعا وقت برای مصاحبه ندارند. خبرنگار گفته بود که کشورهای جهان سوم از ما دعوت می کنند و هدیه می فرستند تا با مسئولین کشورشان مصاحبه کنیم، حالا شما به من وقت نمی دهید. چند وقت دیگر که از انقلاب تان بگذرد دنبال ما می فرستید، آن وقت ما دلسردی می کنیم. این فرصت را گران به ما نفروشید. صابری جواب داده بود انقلابی که این مردم کردند، انقلابی نیست که تا بیست سال دیگر هم از چشم ها بیفتد. بحث گرانفروشی نیست، وقت نداریم.
تاج زاده می گوید که یکبار در خیابان، یک افسر راهنمایی و رانندگی به صابری دستور توقف می دهد. گواهینامه را از او می گیرد، وقتی اسم او را می خواند، سلام نظامی می دهد و می گوید: «آقای صابری! مخلصیم!» سپس می گوید که از شاگردان او بوده است. ولی خودش را معرفی نمی کند و می رود. وقتی به سمت موتورش که جلوتر پارک است می رود، صابری صدا می زند : «فلانی…!» افسر برمی گردد و می پرسد صابری چطور با وجود کاسکت و عینک آفتابی او را شناخته است. صابری جواب می دهد: «من شاگردانم را از پشت می شناسم» در این لحظه صدای خنده ی من و تاج زاده در راهروهای طبقه ی ششم وزارت علوم می پیچد. صابری به افسر توضیح می دهد که همیشه در مسیر تخته سیاه تا نیمکت، راه رفتن دانش آموزان را تحت نظر می گرفت. او افسر را هم از طرز راه رفتنش به خاطر آورده بود. صابری در محافل خصوصی هم مسائل را به دقت رصد می کرد. او دو کلمه حرف های حسابی می نوشت که آنها را منتشر نمی کرد. تاج زاده می گوید آخرین بار که صابری را در منزلش دید، از اوضاع ناراضی بود و احساس می کرد که فرصت ملی در حال از دست رفتن است.
———————————————————————————————————————–

*نیک آهنگ کوثر: ما شاگردان خوبی نبودیم، نه اینکه بی استعداد باشیم یا چیز دیگری، ولی قدر زر را ندانستیم، آخر ما زرگر نبودیم.
صابری یک بار برایم نوشت: «با زبان نقد با من حرف بزن»، و دو سه روز مرا در خماری کلامش گذاشت، آخر من جزو منتقدین او بودم و همیشه از کارکرد مجله ایراد می گرفتم. که مثلا کاریکاتورهای مجله مخاطب را به فکر وا نمی دارد، یا ما داریم سطح خوانندگان را پایین تر از حد مطلوب می آوریم و ایراد می گرفتم که چرا گذاشتی ابراهیم نبوی از گل آقا برود، چرا احمد عربانی را حفظ نکردی، چرا طرحی نو درنمی اندازی و صابری برایم نوشت: «با زبان نقد با من حرف بزن»
تا اینکه روزی نزد او رفتم، فکر کنم روزی بود که می خواستم در اعتراض به عملکرد سردبیر وقت از مجموعه بیرون بیایم. از سر غرور گفتم که من نمی توانم به بودن در این مجموعه با این سردبیر و سیاست های صنعتی اش که فرق تحریریه و کارخانه را نمی داند کار کنم. شما دارید هر روز شمارگان مجله را پایین می آورید، تا روی دکه باد نکند، چرا علل موفقیت گذشته ی مجله را نمی یابید و به جای قدرت دادن به یک مدیر صنعتی که بنا را بر اثبات قدرت خود گرفته، همان آدم های این کاره را دوباره جمع نمی کنید تا مجله ای را که روزی بیش از 140 هزار نسخه تیراژ داشت از گرداب بیرون بکشیم. یادم می آید که دو ساعت سخنرانی کردم و می دانم از بعضی ایرادهایی که می گرفتم دلخور شده، ولی گذاشت حرفم را بزنم، فکر می کنم سردبیر از اتاق رفت و سعید رضویان ماند. من به طور محترمانه به سیم آخر زده بودم، دوستش داشتم، ولی نمی توانستم «زبان نقد» را مهار کنم.
گفت: «هر وقت خودت مجله درآوردی، می فهمی که راضی نگاه داشتن کسانی که دوستشان هم داری، چقدر سخت است.» برایم دلیل آورد که نگاه داشتن خیلی ها برایش ممکن نبوده، و باید کل مجموعه را در نظر گیرد نه جزیی از آن را، و بیست دقیقه ای را با آرامش برایم حرف زد. از من خواست که دوباره فکر کنم و بمانم. راستش آنقدر کاریکاتوریست خوبی نبودم که بخواهم ناز کنم یا با قهر کردن به او فشار بیاورم، در ضمن شدیدا هم مورد علاقه ام بود و هم مدیونش بودم. چند روزی فکر کردم و دیدم با سردبیر (که «زن بابا» خوانده بودمش) کنار نمی آیم، و تاثیر مثبتی در مجموعه نمی توانم بگذارم، و رفتم. ولی همچنان دوستی مان پابرجا بود، همانطور رابطه ی پدری و پسری… هر از گاهی به دیدارش می رفتم، بنا به مناسبتی ولی وقتی از دفترش بیرون می آمدم، در دلم تاسف رفتن را می خوردم. یادم می آید بعد از انتخابات دوم خرداد به همراه سید محمد صحفی که رئیس مرکز هنرهای تجسمی بود به نزدش رفتیم. هر دو سه دقیقه یکبار موبایلش زنگ می زد. فلان وزیر بود یا فلان وکیل، گمانم می خواستند بدانند که چه کسی وارد کابینه می شود و چه کسی رفتنی است، یکی می خواست بداند که مهاجرانی تائید شده یا نه.
من از خنده روده بر شده بودم، دفتر گل آقا شده بود مرکز هواشناسی کابینه و جالب این که بر خلاف سازمان هواشناسی پیش بینی های صابری درست از آب در می آمد، چند ماه بعد دیدمش، گفت شما جوان ها گول فضای باز را دارید می خورید، بعدها که انگشت نما شدید کلاهتان پس معرکه است.
می گفت گمان می برید که «یتی» ها می گذارند «یونی های جدید» نفس بکشند. گفت که تو و داور (ابراهیم نبوی) دارید تند می روید، من پرسیدم شما کند نمی روید؟
گفت من طنز نجیب را با هیچ چیز عوض نمی کنم، با بدجنسی گفتم: «منظورتان طنز مخنث است؟»
راست می گفت، ما جوان ترها برای تاثیرگذاری بیشتر تبدیل به خروس جنگی اصلاحات شده بودیم و او می دید روزهایی که خروسان را سر می برند. هر از گاهی برای کاهنامه کار ناقابلی می بردم و از سر بخت و اقبال می دیدمش مثل پدری نگران، عین ایام قدیم از درسم می پرسید، وقتی به او گفتم که دیگر نمی خواهم درسم را ادامه بدهم و دیگر انگیزه ای برای جامعه شناس بودن ندارم، سکوت کرد، بعد گفت: این روزگار به شماها وفا نمی کند، شاید روزی مجبور شوی کاریکاتوریست بودنت را پنهان کنی. باورم نمی شد. او می دید ما به چه راهی می رویم، و می دانست که جماعت مدعی روزی رهایمان می کنند. و آن زمان است که باید در خلوت اجباری آب خنک بخوریم. شاید پیش بینی می کرد که آن روز برای حمایت از فرزندانش نباشد. آلودگی های عالم سیاست را می دید و دم بر نمی آورد، فقط اشارتی می کرد و با زبان «شاغلام» عریضه ای می فرستاد به وقام دست نیافتنی گل آقایی. شاید خیلی ها نمی فهمیدند مخاطب صابری کیست، ولی آنکه باید می فهمید، می فهمید… بعد از بیرون آمدن از زندان به صابری زنگ زدم، می دانست چه بپرسد و چه نپرسد می دانستم کلامش را در پشت پرده بر زمین نگذاشته بودند، یادداشتی هم نوشت با این مضمون که کاریکاتوریست در بند حداقل از اشتباه خود معذرت خواسته… که موثر هم بود.

وقتی کتاب های تازه چاپ شده ام را نزدش بردم، می دیدم خوشحالی اش را دوست داشت. فرزندانش اگر هم از او جدا شده اند سربلند باشند.
روزی برای مصاحبه پیشش رفتم، همراه با دوستم حسن سربخشیان. در دفترش یونس شکرخواه و فرید قاسمی هم بودند، آمده بودند برای مصاحبه، عجب ماجرایی شده بود، می خواستم بیوگرافی کاریکاتوری اش را در حیات جمعه کار کنم و می دانستم سوالاتم که اندکی بدجنسانه خواهد بود او را از حال و هوایی که آنها می خواستند درخواهد آورد. با صبر و حوصله همه ی ما را راضی به خانه هایمان فرستاد و چه عکس هایی گرفت این حسن سربخشیان. وقتی بیوگرافی او در حیات نو چاپ شد، با دو گروه روبرو بودم، عده ای از گل آقایی ها شاکی از تندی من و همکاران مطبوعاتی که می گفتند پارتی بازی کرده ای و اصلا نیش نزده ای. خودش را که دیدم شاد بود، فقط ناراحت که «زبان نقد» ام کوتاه بوده.
شبی پاییزی نبوی با اضطراب خبری را داد، مرگ هفته نامه را. گفت صابری در سرمقاله با زبان بی زبانی گفته که دیگر بس است. در سرمقاله ای که تازه نوشته و هفته ی دیگر چاپ خواهد شد، به زبان بی زبانی ناگفته ها را گفته.
اشکم درآمد، من با گل آقا کارکاتوریست شده بودم و خیلی از ایرانی ها با گل آقا امیدی نو یافته بودند، روزنه ای به آینده روزنه ای که شاید خیلی ها آن را برنمی تافتند.
به صابری زنگ زدم، از من خواست به کسی چیزی نگویم، از او پرسیدم به همان دلیلی که روزهای قبل له و علیه دموکراسی سخن رانده بودند کنار کشیده. گفت یک جاهایی هست که می مانی چه باید بکنی… ترجیح داده بودصورت مساله را که 12 سال سرپا نگاه داشته بود ذبیحانه پاک کند، می دانستم از دست دادن فرزند، که او را از پا درنیاورده بود با این یکی فرق می کند.
نمی خواست این یکی را جوانمرگ ببینید، نمی خواست طوری شود که تعطیلش کنند، ولی از صدایش می فهمیدم که کارد به استخوانش رسیده و جگرش را خون کرده اند. پاسخ خدماتش را پیشاپیش می دید و می دانست که باید خاموش بود و خاموش ماند. صابری مردی بود که زیاد می دانست، بیشتر از آنچه فکرش را بکنی. آن شب گریستم، سخت گریستم، چون می دیدم فضای امیدوارانه ای که صابری به وجود آورده بود، بالغ نشده مرده است. آن شب یادم آمد که «زبان نقد» را باید زنده نگاه داشت، ولی افسوس که بهترین نقد داشت به نسیه تبدیل می شد، نقد شوخ طبعانه را هم دیگرتحمل نمی کردند. آخرین باری که با او تماس گرفتم، صدایش سالم بود، یا من غم و دردی در آن نیافتم. با واسطه هم سراغش را گرفته بودم، کسی چیزی را نگفته بود، ولی آن شب که خوابش را دیدم و در عالم رویا آنی که باید باشد نبود، نگران شدم، اول صبح از سر نگرانی شماره اش را گرفتم. صدایش روی پیغامگیر نبود، صدای دیگری بود… باز تلاش کردم، شاید شماره را اشتباهی گرفته بودم، نه باز صدای همان مرد جوان بود… اختلاف ساعت نگرانم می کرد، مبادا دیر شود و از خواب بیدارش کنم. بار آخر که به وقت تهران 11 شب بود، دل به دریا زدم و پیغام گذاشتم، به امید شنیده شدن. دو روز بعد روی سایت آقای ابطحی خواندم آنچه را که نمی خواستم بخوانم…
گریه امانم را بریده بود. امروز هم وقتی می خواستم نوشتن را شروع کنم گریه ام گرفت. باورم نمی شود این قدر دوستش داشتم و داشتیم. او دلش را به عشق زنده نگاه داشته بود پس هرگز از میان ما نخواهد رفت، هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق…
انتشارا خاطرات همه ی شاگردان مکتب گل آقا شاید بتواند مردمی را که دوستش داشتند و ندیده بودندش، با حقیقت وجودی او آشناتر کند.
… ما فرزندان خوبی نبودیم.
دوستش داشتیم، ولی آنی نبودیم و نشدیم که می خواست باشیم. شاید این ضربه بیدارمان کند، شاید آنی بشویم که او می خواست.
———————————————————————————————————————-

*امید مهرگان:
طنزپرداز در همه ی امتحاناتش رد می شود: سوژه های او خود هیات داوران اند.
استانیسلاو یرژی تس

1- «صابری (گل آقا) الگویی از طنز سیاسی را پیش روی جامعه قرار داد که از نظر قالب دارای ارزشی ادبی و زبان فاخر و از نظر درون مایه، در عین برخورد با حساسیت برانگیزترین مسائل سیاسی و فرهنگی جامعه نه حریم را می شکست و نه اهل معامله بود و در یک کلام صابری در «دو کلمه حرف حساب» از طنز سیاسی در پی سالها تنش و محدودیت احقاق حق کرده بود» احمد مسجد جامعی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، در مقام یک «دولتمرد» به مناسبت درگذشت گل آقای «طنزنویس» چنین گفته است. دولتمردان دیگری نیز مرگ گل آقا را به یادی عبارتی ستایش انگیز از این دست تسلیت گفته اند. اینکه سیاستمداران به مرگ شخصیت های فرهنگی-فکری واکنش نشان دهند، امری معمول است؛ البته واکنش همواره «رسمی» و البته سیاسی. آنها ناگزیر از موضع گیری اند. آنها ناگزیر از موضع گیری اند. موضع گیری سیاستمداران نسبت به فرهنگ، واکنشی است همواره سیاسی و نه فرهنگی. فرهنگ شالوده های سیاسی دارد. گذشته از فرهنگ «رسمی» و بی خطر، فرهنگ یا به بیان کلی تر خود تفکر، اغلب آن چیزی است که با امر سیاسی در می افتد. رابطه ی تفکر آزادانه با امر سیاسی، همواره رابطه ای بحرانی و مبین وضعیتی بحرانی بوده است. در جوامع بسته این بحران، فراگیرتر و عمیق تر هم می شود. سیاستمداران داوران اند. آنها درباره ی کنش فردی و اجتماعی تصمیم گیری می کنند و آنجا که دولت فربه و فراگیر است، این تصمیم گیری، پیامدهای عینی نافذتری هم دارد. در جوامعی از این دست، آشتی دادن تفکر با امر سیاسی عاری از تنش نیست و اغلب هم دست نمی دهد مگر در قالب ایجاد نوعی فرهنگ «رسمی» و مهار شده.
وقتی پای «طنز» آن هم طنز سیاسی به میان می آید، قضیه حادتر هم می شود. امری بدیهی است که در جوامع فاقد شفافیت سیاسی، کنایه کارسازتر و در شرایط بحرانی، یگانه ابزار نقد است. به قول لتس، متفکر لهستانی ای که استبداد و فاجعه را در نیمه ی اول سده ی بیستم از نزدیک تجربه کرده بود، «طنزپرداز زمانی به دنیا می آید که دیگر هیچ چیز خنده داری وجود نداشته باشد» احتمالا یکی از نشانه های اینکه هیچ چیز خنده داری وجود ندارد، این است که «هیات داوران» مورد نظر لتس، درباره ی همه چیز قضاوت می کنند.
2- آیا گل آقا طنزپرداز سیاسی بود؟ آیا سوژه هایش خود هیات داوران بودند؟ واکنش سیاستمداران به درگذشت گل آقا، دستکم در ظاهر و به عنوان تصویری از برهه ای از تاریخ سیاسی ایران، حامل تناقضاتی است. طنز، اگر بناست زمین خوردن روی پوست موز یا شوخی محترمانه با لهجه های قومی و فرهنگ روستایی نباشد، همواره مبین این است که یک جای کار می لنگد. طنز معرف درجه ای از خودآگاهی و ایجاد فاصله ای انتقادی با موضوع است. نقد با کنایه (Irony) (و نه نیش زبان و کینه توزی) گره خورده است. تفکر اصیل (البته اصیل نه معنایی ارتجاعی و «ناب») واجد عناصر پررنگ طنز است. طنز حفره ها و سوراخ ها و شکاف های وضع موجود را دست می اندازد و این کار مستلزم آگاهی از این شکاف ها است. تقابل و درافتادن طنز با جدیت «رسمی»، تقابلی انتقادی است که کفر هیات داوران را درمی آورد. آیا گل آقا در امتحاناتش قبول شده است؟ ظاهرا همین طور است.
ظاهرا او چندان کاری به هیات داوران نداشته است. پس او را «طنزپرداز سیاسی» نامیدن به چه معناست؟ به زعم مسجدجامعی، گل آقا «در عین برخورد با حساسیت برانگیزترین مسائل سیاسی و فرهنگی جامعه نه حریم می شکست و نه اهل معامله بود» مسجدجامعی این دو صفت حریم نشکستن و اهل معامله نبودن آن هم «در عین» برخورد با حساسیت برانگیزترین مسائل سیاسی را به معنای خاصی بکار می برد، به معنایی مختص «داوران». طنزی سیاسی که داوران بی خطر بودنش را تائید کرده اند. فحوای کلام مسجدجامعی این است که گل آقا منتقدی «متین» بود. این همان تلقی رسمی از نقد به عنوان نقد سازنده و «مثمر ثمر» است، نقدی که نهایتا کارش «تائید کردن» است.
گل آقا از کنار میز هیات داوران گذشت و رفت. شاید و فقط شاید غیرداوران او را طور دیگری بخوانند.

Advertisements

Responses

  1. یادش گرامی!

  2. همیشه بابام واسم گل اقا میخرید مننم از کاریکاتوراش خر کیف بودم/
    یادش بخیر/ اون موقع به سیاست چیکار داشتیم ما//
    خدایی اون موقع همه چی ارومه بیشتر میومد با اینکه 9روز بحرانو داشتیم هممون

  3. پرا نتزی کوچک در میان قرن‌ها جهالت‌های ما

  4. وعده ی ما روز قدس

  5. روحش شاد! یادمه هفته نامه گل آقا رو میگرفتم تا هفته بعد سه چهار بار دقیق میخوندمش!

  6. بعد همونجور که در نوشته نیک آهنگ اومده فکر میکنم یکی از علتهای تعطیلی مجله البته تندرویهای همین طنازان نوپا بود!

  7. که گل آقا اعتقادی به این تندوریها نداشت و شدیدا با اون مخالف بود

  8. ایران: دادگاه دو حکم سنگسار دیگر (ولی جانفشانی و ساریه عبادی ) را به جرم زنا تایید کرد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: