نگاشته شده توسط: passionofanna | دسامبر 25, 2010

«ما نسل متهم»: درباره بازرگان و رادیکالیسم انقلابی / سوسن شریعتی

توضیح ضروری:
مهدی بازرگان… این نام ما را با احساسات گاه متناقضی درگیر می کند. بازرگان و یاران او شیوه ای در سیاست ورزی پیش گرفتند که تنها در دوره ای کوتاه مدت توانست قدرت سیاسی را در دست گیرد. قدرتی که به واسطه ی شرایط انقلابی و نامستقر بودن تعاریف دولت مدرن، به سرعت از او ستانده شد. با این حال درباره ی بازرگان و مشی او بسیار نوشته و گاه آنرا در نسبتی نزدیک با تحولات دهه های اخیر ایران سنجیده اند.
30 دی ماه 1373، مهدی بازرگان رخ در نقاب خاک کشید، اما بحث و گفت و گو درباره ی نقش سیاسی او همچنان ادامه داشته است. از این روی، بازخوانی تاریخی دی ماه ما، اختصاص به بازنشر قضاوت ها و تحلیل های گونه گون درباره ی نقش سیاسی، مذهبی و اجتماعی بازرگان خواهد داشت. این مواضع با همه ی نابسندگی هایشان، ما را در پرداختن تصویری چندوجهی یاری خواهند کرد.
اولین متنی که پیش روی شماست، سخنرانی سوسن شریعتی در همایش علمی – فرهنگی مهدی بازرگان است. همایشی با دبیری عیسی سحرخیز که در طی آن سخنرانانی چون سعید حجاریان و غلامعباس توسلی نیز سخن گفتند. با این حال سوسن شریعتی در سخنرانی خود، با چالش بزرگتری روبروست. چه آنکه سخن گفتن از بازرگان، او را ناگزیر به سخن گفتن از پدرش علی شریعتی نیز می نماید.
سوسن در این سخنرانی، با عنوان «ما نسل متهم»، به درستی به بازخوانی انتقادی نسبت رادیکالیسم همنسلان انقلابی اش با سیاست مدار رفرمیستی چون بازرگان می پردازد و در ادامه، رفرمیسم دوران خاتمی را مورد سوال قرار می دهد و تنگناهای پیش روی آن را برمی شمارد. با این حال او نیز گاه در داوری پیرامون میراث پدرش، جانب انصاف را رعایت نمی کند، چرا که تعریفی آرمانی از تلاش شریعتی در جهت نیل به آگاهی اجتماعی عرضه می دارد که نمی توان به واسطه ی شواهد تاریخی تائید کرد.
تنها به این نکته نیز اشاره کنم که پس از بازخوانی چندین متن درباره ی بازرگان، در نوشتاری جداگانه به تحلیل انتقادی این مواضع خواهم نشست.
متن کامل این سخنرانی را به نقل از روزنامه شرق، 15 بهمن 1383 باز می خوانیم:

________________________________________________________________

ما چهل ساله ها به دلایل بسیاری از جمله به قصد جلب اعتماد نسل بی اعتماد جدید، باید برای یکبار هم که شده، به جای کلی بافی و صدور آراء و احکام رنگارنگ، از نسبت خودمان با حرف ها، از تجربه های زیست شده، از تقابل من فردی با دوره های تاریخی صحبت کنیم. اینکه چه بودیم و چه شدیم و چگونه و چرا این شدیم و دیگر آن قبلی نیستیم. بنابراین به جای اینکه از اصولاً و اساساً شروع کنیم، با یکی بود یکی نبود شروع کنیم. یکی بود یکی نبود ما بودیم و مهندس بازرگان بود. یکی از نمادین ترین نقاط عزیمت برای این کار سیر و سیاحت در گذشته، تجربه برخورد ما با مهندس بازرگان است. ما برای سخن گفتن از مهندس بازرگان مجبوریم از خودمان شروع کنیم.
اندیشیدن درباره نسبت نسل ما و مهندس بازرگان، به ما این فرصت را می دهد که به یک سلسله مقولات کلان تر هم فکر کنیم: نسبت اخلاق و سیاست. رفرم و انقلاب، گفت و گوی نسل ها، دین و دنیا.
صحبت کردن از مهندس بازرگان برای نسل من کار سختی است. یاد بی تربیتی هایش می افتد و یاد پر روبازی هایش و حال که به بلوغ رسیده، از این همه جسارت گاه خجالت زده می شود. همه چهل ساله های امروز و بیست ساله های بیست سال پیش حرف مرا تائید خواهند کرد. همه اصلاح طلبان امروز و انقلابیون دیروز نیز. چه در قدرت چه در خارج از آن. ما بیست ساله های بیست سال پیش از هر قماش و دسته و فرقه ای که بودیم، ناتوان از درک محضر بازرگان بودیم. نسل ما مهندس بازرگان را نمی پسندید.
رادیکالیسم برای ما فضیلتی بود که بازرگان فاقد آن بود. ما نسل جبهه بندی بودیم و خط و خط کشی و هرگونه رفت و آمدی را میان این جبهه ها مماشات گری، مشکوک و محافظه کاری می خواندیم و بازرگان مرد این رفت و آمدها بود، حرکت بر لبه مرزها و هراسان از در نوردیدن آن. او نه پوپولیسم مذهبی را برمی تابید و نه خلقی گرایی چپ را می پسندید و نسل ما یا آن بود یا این. او حرکت های گام به گام را می پسندید و ما گام های بلند و جهش های تند و تیز را می خواستیم. ما، چه در مقام قدرت مدار و چه در هیأت اپوزیسیون آن، قانون را مضحکه، مستمسک و قالبی تنگ برای تحقق آرمان ها و امیدهای خود می دیدیم و بازرگان همان قانون نصفه نیم کاره را ضروری برای هر حرکتی می دانست. او می گفت باید ماند اما مشروط و ما بعضی مان می گفتیم باید خروج کرد؛ برخی مان می گفت باید ماند و بی شرط و شروط و کت بسته. مذهبی هایمان او را نمی پسندیدند -چه بنیادگرا و چه رادیکال ها- چرا که مذهب او مذهب گفت و گو، طمانینه با مرزهای کم رنگ بود و آشتی می خواست و چتر پهنی که سنت و مدرنیته را در زیر خود جای می داد و ما آن مذهبی را می خواستیم که فرقان بود و خندق و ترازو. مذهبی که خدایش قاصم منتقم بود و نه رحمان رحیم. چپی او را نمی پسندید چرا که او لیبرال بود. بنیادگرا او را نمی پسندید چرا که او تحقق اجتماعی مبانی را مشروط می دانست. او اهل نصیحت بود و ما خواهان نطق های آتشین بودیم. ما خواهان پیوست و گسست های بنیادین بودیم و او ساکن دنیای ممکنات بود. درست در زمانی که همه می خواستند لذت تخریب را تجربه کنند، او جوش سازندگی را می زد. در نتیجه بازرگان به کار زمانه ما نمی آمد. آیا معنی اش این بود که از زمان ما عقب تر بود یا جلوتر؟ در هر صورت، عقب تر یا جلو تر، همین ناهم زمانی راه هرگونه گفت و گو میان نسل ما و بازرگان را می بست و بست.
ما همان چهل ساله های امروز محصول بلافصل آموزش ها و اجماع فکری-سیاسی پدران خود بودیم. پدرانی که یک دهه قبل از انقلاب، رفرمیسم را -رویکرد گام به گام در نقد قدرت- علت العلل بن بست و عقیم ماندن حیات سیاسی و اجتماعی جامعه می دانستندو از همین رو از سال های پایانی چهل، با پدران خودشان خداحافظی کرده بودند و با همین موضع پا به انقلاب گذاشتند. انقلابی که نسل ما بازوان اجرایی آن بود (به عنوان آتش بیاران این معرکه) نسلی که دست پرورده پدران رادیکال خود بود. تقصیر با که بود؟ با ما یا با او؟ ما نوه ها یا او پدربزرگ. نصفش تقصیر ما بود که نمی دانستیم چگونه با این پدربزرگ دلسوزمان حرف بزنیم. نصفش هم تقصیر او که نمی دانست با ما چگونه حرف بزند.

در این بازخوانی گذشته و کشف دلایل این عدم امکان گفت و گو ما باید از خود بپرسیم:
– آیا این مشت های گره کرده ما که افشا کن-افشاکن بود نخبگان را وادار به رقصیدن به ساز ما می کرد یا نخبگان ما را ملعبه خود کردند؟ به عبارتی چگونه می توان وجدان اجتماعی بیدار داشت و در صحنه نیز حضور، اما بازیچه بزرگ ترها نشد؟
– نسبت نگاه اتوپیایی به تغییر با تمامیت خواهی. توتالیتاریسم.
– نسبت رادیکالیسم چپ با پوپولیسم مذهبی

از مهندس هم به سه عنوان می توان سوال کرد:
به عنوان یک سیاستمدار: آیا برای یک سیاستمدار بی اعتنا ماندن به فضای اجتماعی و پافشاری کردن بر سر یک مشی یک فضیلت است؟ می تواند نباشد، چرا که نشان دهنده ی درک ذهنی و فرمالیستی از تغییر است.
می تواند باشد در صورتی که بتواند از یک جایگاه اجتماعی قوی، متکی بر یک نیروی وسیع مردمی حرف بزند و گفتمان خودش را تبدیل به گفتمان غالب کند.
به عنوان یک روشنفکر: آیا این امر که روشنفکر بنابر ضرورت و با توهم خدمت رسانی قلمرو عمومی را رها کند و آستین ها را بالا بزند و وارد حوزه قدرت بشود یک فضیلت است؟ می تواند نباشد، چرا که روشنفکر باید قبل از هر چیز در تلاش برای قدرت بخشی به وجدان عمومی و قلمرو اجتماعی باشد. حرکت بر لبه مرزهای قدرت و اجتماع، این کار را ناممکن می سازد. آیا قرار نیست که روشنفکر بتواند بر جدان اجتماعی خود تاثیر بگذارد و وقتی می بیند از این امر ناتوان است به خود و جایگاه خود شک کند و به اصلاح بپردازد؟
به عنوان یک معلم اخلاق: این وفادار ماندن به خود البته یک فضیلت است / به همین دلیل است که ما امروز او را پاس می داریم چرا که نه ما را ملعبه کرد و نه خود ملعبه ما شد. به ساز زمانه ما نرقصید و به همین دلیل اگر چه ما دیروز از او دلخور می شدیم، اما امروز به همین دلیل به او احترام می گذاریم. اما معلم اخلاق در میدان سیاسی چه نقشی می تواند داشته باشد؟ آیا سیاستمدار می تواند فقط به خود صرفاً به عنوان معلم اخلاق نگاه کند؟ مرز این دو کجاست؟
آیا کار سیاستمدار بی اعتنایی به گرایش اکثریت است به نام وفاداری به یک سری اصول عقیدتی یا اینکه کارش شناخت و همسویی با آن است. بنیادگرا و یا هنرمند می تواند بگوید من کار ندارم اکثریت چه می گوید. نقطه عزیمت من برای هر حرکت اجتماعی ، اصول و عقاید خودم است، اما یک سیاستمدار نمی تواند چنین استدلال کند. رفرمیسم را اگر به معنی حرکت در چارچوب امر ممکن و واقعیت گرایی بگیریم، باز هم مجبور است برای تحقق بخشیدن به برنامه های خود، مجموعه فاکتورهای اجتماعی، تناسب قوا، افکار عمومی و… را در نظر بگیرد و صرفاً براساس الگوهای ذهنی عمل نکند، چه الگوی ذهنی اتوپیستی چه الگوی ذهنی رفرمیستی.
فضیلت و در عین حال نقطه ضعف مهندس بازرگان در این بود که من به اکثریتی که هوار انقلاب می کشد کاری ندارم، کار من رفرم است.این نگاه یک فضیلت است، در صورتی که خارج از قدرت می ماند و می توانست منشاء خیر شود، اما در درون و در کادر یک حکومت ظاهراً انقلابی و آن هم بدون تکیه گاه های ذهنی و عمومی محکم در اجتماع، این حرف کاربردی نداشت.این وفادار ماندن به خود زیبا است و اخلاقی اما دیگر به منطق سیاست کار ندارد. تجربه مهندس این را به خوبی نشان می دهد.
شاید بشود گفت که اشکال در این نبود که ما انقلابی بودیم و او اصلاح طلب. اشکال در این بود که هر دو درکمان از این دو ماجرا یک سویه و یک لایه بود. نگاه مان به این دو مقوله، وجهی عاطفی و دگماتیک داشت و عمدتاً معطوف به قدرت و کسب آن بود. هم ما که فکر می کردیم برداشتن گام های بلند ما را از افتادن به چاله مصون می دارد و هم او که فکر می کرد برداشتن گام های کوتاه ما را از افتادن به دام خشونت در امان می گذارد. بنابراین شاید بشود گفت که اشکال در این نبود که گفتمان اصلاحی جا نیفتاد. اشکال در این بود که یک گفتمان جا افتاد و آن گفتمان رادیکال بود.
امروز تجربه انقلاب ما را واداشته تا بار دیگر و این بار رادیکالیسم را – تصور حداکثری و دفعتی و اراده گرایانه از تغییرهای ساختاری – علت العلل بدبختی بدانیم و غالباً هم همان فرزندان انقلاب این را می گویند. ما در دامان تردیدها و پشیمانی های خودمان نسلی پرورانده ایم مردد که گذشته ما را به رخمان می کشد. این است که در این دیالکتیک انفعال و پشیمانی که میان نسل جدید و ما قدیمی ترها برقرار شده، همگی قانع شده ایم که رفرمیسم – یا همان حرکت در چارچوب ممکنات – تنها راه ممکن است.
اشکال اساسی این دو گونه رفرم یا انقلاب که عمدتاً در همان دهه چهل شکل گرفت و سنت های سیاسی بعدی ما را شکل داد و عواقب و عوارضش تا همین امروز ادامه دارد این است که عمدتاً بر محور قدرت می چرخد و به شکل اعمال از بالا فهمیده می شود و تجربه شده است حتی اگر این جوری هم فهمیده نشود، منجر به آن می شود. دلیل اصلی اش هم روشن است و آن اینکه در پایین خبری نیست. خبری نیست چرا که مردم نیستند. یا اگر هم هر از چندی سر و کله شان پیدا می شود، به شکل توده وار و بی شکل است و حضور همیشگی و نهادینه ندارد.

من از اینجا می خواهم با اجازه حضار، وسط دعوای رفرم و انقلاب، یک نرخی تعیین کنم. بد نیست به یک تجربه سومی هم اشاره کنیم. این تجربه های سوم به ما یاد می دهد که ما یکسره از این محتومیت «ادعا و توبه»، پر رویی اولیه و پشیمانی ثانویه خارج شویم و به اشکال دیگری بیندیشیم. آن تجربه سوم، شریعتی است. شاید این حرف غریب به نظر آید و یا مثلاً تفسیر امروزی از شریعتی دیروزی کردن، چرا که شریعتی خودش یکی از آتش بیاران معرکه انقلاب محسوب می شد و می شود. اما امروز که هم ما آن آدم های دیروزی نیستیم و هم جامعه، شاید در مراجعه به دیروز چیزهای جدیدی کشف کنیم که قبلا از فهمش ناتوان بودیم.
این دوگانه رفرم و انقلاب در همان دهه چهل و در نتیجه در زمان فعالیت های شریعتی به طور جدی شکل گرفته بود.
شریعتی هم یکی از همان پدران نسل ما بود که از پدران خودش گششت و پا به میدان متفاوت تجربه اجتماعی و فکری گذاشت. بی آنکه در این گسست به رادیکالیسم – به معنای گسست خشونت آمیز از دیروز – در غلطد. شریعتی به این نتیجه رسید که این ثنویت، ثنویتی ابتر و عقیم است و جبهه سومی گشود. یا به عبارتی، تعریف جدیدی از این دوگانه عرضه کرد و اصلاً حوزه محوری این دوگانه را که عمدتاً در ربط و رابطه خود با قدرت تعریف می شد، جا به جا کرد و به ساحت دیگری کشاند و آن حوزه اجتماع و اندیشه بود. البته به همین دلیل هم منزوی ماند. محبوب شد اما منزوی ماند. جبهه ای که از همه مولفه های تشکیل دهنده این دوگانه تعریف جدیدی می داد:
در حوزه سیاست: مردم، مذهب و وجدان اجتماعی، قدرت، انقلاب، خدمتگزاری، در حوزه فرهنگ: سنت و مدرنیته و…
شریعتی درک صرفا سیاسی از تغییر را ابتر می دانست. چرا که در حوزه سیاست، تقریباً بین این دو روش -مثلاً درک ولنتاریستی و آوانگاردیسم رادیکال با توسل به عمل قهرآمیز و یا پارلمانتاریسم و ورود به بازی های پشت پرده سیاست – هیچ راه دیگری نیست و در هر دو صورت در شرایطی که اصل موضوع تغییر یعنی جامعه و مردم غایب است، ره به رهایی نخواهد برد. از این رو شریعتی تلاش می کرد نشان دهد که می شود به تغییر بنیادهای حیات اجتماعی – فرهنگی و در نتیجه سیاسی اندیشید با گشودن جبهه دیگری و آن جبهه فرهنگی بود. می دانست در جامعه ای که فرهنگ ندارد، نه از دست انقلاب کاری ساخته است و نه از دست رفرم. انقلاب هم کند، نهایتاً رفرم است بی هیچ تغییر بنیادین. این است که در پی ایجاد انقلاب بود در دل و جان آحاد. ایجاد انقلاب بود در ذهن دیندار، ایجاد تغییر بود در وجدان مذهبی جامعه. او دوستدار خانه تکانی های بنیادین بود. این است که هم رنگ و بوی انقلابی داشت و به همین دلیل به میراث پدران خود نگاهی انتقادی داشت و هم در این فاصله گیری لزومی نمی دید پا به حوزه گسست های خونین و خشن بگذارد. او هم، مثل دیگر هم نسلی های خودش از پدران خود گسسته بود و هم به حرکت این هم نسلی های خود نپیوست. در نظر او این چرخیدن بر محور سیاست، اشکالش در این است که روشنفکر را عملاً به حوزه قدرت می کشاند حوزه ای که به دلیل نداشتن پشتوانه اجتماعی قوی، در آن بدعادت می شود. یعنی عادت می کند به تنها حرکت کردن و دوختن و بافتن به تنهایی. چه در وضعیت زد و خورد چه در وضعیت زد و بند و در هر دو حال، بی ربط مستقیم به وظیفه اصلی اش. اشکال دیگر این تبعیت یکجانبه از منطق سیاست یا به عبارتی رفتار سیاستمدارانه در نگاه شریعتی این بود که روشنفکر را مجبور می کرد عمدتاً در چارچوب ممکنات حرکت کند و این حرکت چارچوب دار، او را از امکان فکر کردن به اشکال و چارچوب های دیگر باز می داشت و خواه ناخواه وارد بده بستان با مخاطبانی محدود می کرد. وجه ممیزه دیگر این گشودن جبهه جدید، اندیشیدن به سیاست خارج از نهاد قدرت و اندیشیدن به دین خارج از نهاد رسمی آن بود. روشنفکر را نماینده مردم نمی دانست و می کوشید خود آنها را به میانه میدان بکشاند. نه هر مردمی، نه هر توده بی شکلی بلکه از طریق تبدیل رعیت به شهروند.
اصالت این رویکرد در جا به جا کردن مرزهای مستقر و اندیشیدن به صور متفاوت تجربه اجتماعی برای خروج از محتومیت وضعیت عقیم سیاسی بود و به تعبیر سارتر بسط میدان ممکنات. شریعتی سیاست را تنها ورودیه ی ممکن برای شکل گیری و شکل دادن به آگاهی اجتماعی نمی دانست به همین دلیل به همه حوزه ها سر می کشید، هنر، تاریخ، سیاست، دین. هم در حسینیه نمایشگاه عکس و نقاشی برپا می کرد و هم جلسات شعرخوانی و هم از پس از شهادت سخن می گفت. کار فرهنگی او در نتیجه ایجاد فضایی بود که جوان آن روزگار که پدران و مادران خود را متهم می کرد، بتواند توانایی ها، شخصیت و آگاهی خود را در این فضاهای سوم تجربه کند. اگر می خواست این تجربه را فقط در تقابل با قدرت تعریف کند، بسیاری را آن طرف دیوار سیاست نگه می داشت. چنانچه هم رفرمیست ها و هم رادیکال ها به این دلیل خیلی از نیروها را پشت درهای بسته نگه داشتند. یا از طریق کشاندن آنها به زیرزمین ها، یا از طریق دل سرد کردن آنان و نگاه داشتنشان در کادرهای محدود جلسات سیاسی برای افشای آن و تائید این و خوب طبیعی است که در چنین وضعیتی چه پیشتاز انقلابی و چه سیاستمدار رفرمیست مجبور به حرکت در انزوا باشد.
می خواهم چنین نتیجه بگیرم که اشکال ما این بود که به همان سنت ادامه ندادیم. ما شکل گسست را به شکل خشن و عکس العملی فهمیدیم اما می شد جور دیگری گسست. شریعتی هم در نوع نگاه دینی اش به مقوله اجتماعی و هم رویکردش به سیاست از چه طریق؟ از طریق شناخت سنت پدری، گزینش آن و تصفیه آن نیز بی آنکه خود را مجبور ببیند از دهن کجی با آن شروع کند. اما رفتار عکس العملی ما – همان بیست ساله های پیش – از سر عدم شناخت بود، نفی فله ای میراث گذشته و دهن کجی به آن و در نتیجه هم خودمان محروم ماندیم و در برابر یکدیگر قرار گرفتیم و شدیم ملعبه و هم آنها از امکان در میان گذاشتن تجربیات خود محروم ماندند و احتمالاً به همین دلیل امروز که مجرب شده ایم باز افتاده ایم به تکرار همان حرف هایی که سابقاً باطل می شمردیم.
بی شک ما باید از مهندس بازرگان این پدر بزرگوارمان عذرخواهی کنیم اما شاید لازم نباشد توبه کنیم و یک سر سرسپرده شویم و می توانیم گفت و گو با او و یکی به دو کردن را با او ادامه دهیم. یکی به دو حول و حوش این محورها:
– گسست از گذشته و برگذشتن از آن، آری اما چگونه؟
– ضرورت کشف زبان جدید و فرم های جدید ارتباطی با نسل های بعدی
– ضرورت خروج از این ثنویت اصلاح و انقلاب (گشودن جبهه ای جدید)

خروجی این ماجرا
دعوا میان رفرم و انقلاب را نباید به هر ترتیبی مختومه اعلان کرد و همه را قانع کرد که یا آن یا این. چون در هر دو صورت وجوه زیانباری دارد. تجربه نشان داد اینگونه اجتماعات خطرناک است. تجربه انقلاب که برخاسته از اجماع عمومی بر سر انقلاب و ضرورت آن بود، عوارض گرانباری به دنبال داشت و امروز که همگی بر سر ضرورت رفرم به ضرورت رسیده اند نیز می تواند عوارض بسیاری به دنبال داشته باشد. در کشورهایی که رفرمیسم جا افتاد نیز شاهد سر زدن حرکت های خشن، خسته از این که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد، بوده ایم. شورش های دهه 68 فرانسه همین واکنش در برابر سکون بود و به یمن آن توانست دموکراسی های لیبرال را وادار به امتیاز دادن کند. آنها انقلاب کردند برای رفرم. پس اگر انقلاب را عمدتاً توسل به متدهای رادیکال تخریبی نبینیم، می شود برای ایجاد رفرم انقلاب کرد. می شود برای برپایی انقلاب، رفرمیستی پیش رفت و اندک اندک گسستی را تجربه کرد و نیز می شود برای برپایی انقلاب، اصلاً سیاست را رها کرد و رفت سراغ فرهنگ. هر گونه درک فرمالیستی و دگماتیستی از تغییر، قرار دادن خود است در معرض غیرمترقبه. ما تا نسل بعدی نیامده و رفرمیست بودن ما را بر سرمان نزده، چنانچه ما و پدرانمان بر سر پدربزرگانمان زدیم، باید اقداماتی کنیم:
1- این دوگانه رفرم – انقلاب را از چرخیدن بر محور قدرت بازداریم و به حوزه اجتماع – اندیشه و فرهنگ بکشانیم.
2- اشکال متعدد الگوهای تغییر در امر اجتماعی را در میان بگذاریم تا فهم و درک از این دوگانه رفرم – انقلاب متکثر شود. رفرم فقط زد و بست فهمیده نشود و انقلاب فقط زد و خورد و بدین وسیله مهم تر از همه اینکه نگذاریم یک گفتمان غالبیت پیدا کند.
3- روشنفکر و سیاستمدار را وارد گفت و گوی دوباره با اکثریت خاموش کنیم. در حال حاضر مونولوگ است و این مونولوگ، بهترین روشنفکر یا بهترین سیاستمدار را بی فایده می کند. اگر روشنفکر نتواند با اکثریت خاموش وارد گفت و گو شود، می شود یک فاضل، یک حکیم، یک هنرمند، اما معتکف تنهایی خود. اگر سیاستمدار نتواند نماینده نیاز زمانه خود شود و سخنگوی آن می شود تکنوکرات، بوروکرات، شهریار، پرنس، زندانی ترحم انگیز قدرت. برای این کار باید در پی خلق فضاهای سومی بود که آن اکثریت خاموش – پیر و جوان – بتواند به خود و نسبتش با جامعه بیندیشد.
سخن آخر:
با این وجود جذابیت مهندس بازرگان در این بود که رفرمیستی رادیکال بود. اگرچه حرکت در چارچوب امر ممکن را شعار می داد، اما بر تحقق اصول اعتقادی خویش _ اصولی نه چندان رادیکال – پافشاری می کرد. حاضر به دادن امتیاز نبود و برای بیان اعتقاداتش محافظه کاری نمی کرد و همین پافشاری رادیکالش موجب می شد که کتک بخورد. می دانست در جامعه بحران زده ما خودواقعگرایی و صحبت کردن از آن دردسر ساز است و پرعقوبت. نشان می داد که رفرمیسم به معنای چشم پوشی و مماشات و مسکوت گذاشتن باورها نیست. به باور اکثریت احترام می گذاشت و سر می سپرد اما در مقام اقلیت حرف خودش را می زد و به وقتی بعد، حواله نمی داد. مهندس بازرگان برای اصلاح طلبان امروز الگوی خوبی است تا رفرمیسم را با لاپوشی، حرکت در چارچوب ممکنات را با پذیرش آن، قانونگرایی را با مذاکرات پشت پرده یکی نگیرند.
برای ما جوانان سابق نیز مهندس بازرگان پدربزرگ بزرگواری بود، از آن دست پدربزرگ هایی که همیشه با احترام با نوه هایش صحبت می کرد، آنها را تنبیه و توبیخ نمی کرد اگرچه آنها را جدی هم نمی گرفت و به حرفشان گوش نمی کرد. شور و شوق آنها را به حساب جوانی می گذاشت. همین بود که آنها را دلخور می کرد و هل می داد به سوی بزرگترهایی که به حرفشان گوش می دادند. امروز که بزرگتر شدیم و پرتجربه، البته فهمیدیم که نباید رفت به سراغ هرکسی که به حرفمان گوش می کند، فهمیدیم که چه بسا می خواهند کلاه سرمان بگذارند. به همین دلیل است که باید از او عذر خواست و مطمئن بود که او ما را خواهد بخشید. اگرچه این گله گذاری ها از او باید ادامه پیدا کند و این یعنی این که سایه او هنوز که هنوز است بر سر ماست. سایه اش مستدام باد.

* متن مقاله ارائه شده در همایش علمی – فرهنگی مهندس مهدی بازرگان – 1383

Advertisements

Responses

  1. «بازرگان برای اصلاح طلبان امروز الگوی خوبی است تا رفرمیسم را با لاپوشی، حرکت در چارچوب ممکنات را با پذیرش آن، قانونگرایی را با مذاکرات پشت پرده یکی نگیرند.»
    عالی بود پلار عزیز…متاسفانه در جامعه ایران هر مفهومی ایرانیزه میشه، فرم و قالب تازه میگیره و به تمام سطوح جامعه سرایت میکنه از جمله همین رفرمیسم.

    • ممنون رز سیاه عزیز
      بله، به نظر من هم همین تکه ای که شما برجسته کردید بسیار خوب بود.

  2. اقای دکتر شریعتی نه تنها رادیکال بود که فاشیزم را . میگفت یا بمیر یا بمیران. خیلی هوادار مرگ و مردن وشهادت بود. ابوذر خشن را دوست داشت. در کارهای او جای عرفان و لطافت چنان خالیست که شک میکنم شاید بدش هم میامده و اگر پا میداد برضد آنهم ، هنر مندانه و سخنورانه اقدام میکرد. هنرمندی که تنها سخنان محرک و مجامله و لفاظی و منبر و وعظ میکرد و تنها محرک و ایجاد شوق و هیجان بی پشتوانه فلسفی و راهبردی و پایه های واقعی و مدرن.
    اما بازرگان یک قربانی بود که از بسیاری پیش جزء شبکه آخوندیسم کشور بود. کسی بود که برای گرفتن سوراخهای گشاد مدعیات دین ومذهب ملاط میساخت. راه آخوندیسم را به دانشگاه را هموار کرد و شریعتی از سفرۀ اماده اینها استفاده کرد. یادمان باشد که آخوندیسم بسیار ریشه در همه جای مملکت داشته و هنوز هم دارد. شبکه ای بسیار دیرینه و خودکفاست. شک نیست که بازرگان فریب آخوندها و خمینی را خورد و وقتی دانست که شبکه سازی و حزب اله ها نظام گرفته بودند.
    آخوندها اشتباه نکردند با کاری که شریعتی کرد و دین را در قیام و سیاست کشاند و دانشجویان و مردم هم خسته از ارتجاع مذهبی میرفت که بخش مهمی از سازمان وشبکه آخوندیسم تسخیر روشنفکران مدرن مآب بشود. یعنی سفرۀ آخوندیسم در خدمت غیر آخوند در آید. پس باید میجنبیدند. آن دسته از آخوندهای وارد هم گیر گرفته بودند هردو سر باخت. پس مقاومتی نکردند و از ظرفیتی که شریعتی ساخته بود، استفاده کردند و آینده ای بس درهم و برهم و پر کشمکش در پیش نهادند.

  3. شریعتی ایدئولوگی بود که ثمره ی ایدئولوژی خود را ندید تا پشیمان شود و بازرگان نیز رفرمیستی که اقبال نسل انقلابی به راهش را ندید تا دلگرم گردد!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: