نگاشته شده توسط: passionofanna | مه 13, 2011

دوازده مرد خشمگین: دموکراتیزه کردن قضاوت یا بازسازی نگره ی اخلاقی؟!

* این نوشته گرچه در رابطه با فیلمی کلاسیک است، اما مشخصا متاثر از مباحث این روزها و سالهای ما درباره ی اعدام، قضاوت و نقش اخلاق در این میان نگاشته شده است.

جوان هجده ساله ای به اعدام محکوم شده است. همه ی قرائن و شواهد بر گناهکاری اش دلالت کرده اند، وکیلش از دفاع جانانه ی او سر باز زده است و اینک فاصله ای به اندازه ی یک رأی با صندلی الکتریکی دارد. رأیی که به نظر می رسد اعضای کم حوصله ی هیأت منصفه در آن هم نظر باشند. و مگر جز این می تواند باشد که زمین و زمان بر گناهکاری پسرک حکم دهد و چنین هیأتی در داوری اش خرق عادت کند؛ هیأتی که هنجارهای عمومی و نظام قضایی را نیز حامی خود می بیند و اینک باید نقش بوروکراتیک خود را در طرفه العینی ایفا کند.
اعضا در اتاقی گردهم می آیند، دوازده مرد، بی آنکه نام یکدیگر را بدانند، به ترتیب شماره های شان به شور می نشینند. هوای گرم چنان کلافه شان کرده است که برای پایان این تکلیف هنجاری لحظه شماری می کنند. اما همه چیز با «شک منطقی» داور شماره هشت تغییر می کند. او مانعی می شود در برابر اراده ای که به نظر از کوچکترین پیرایه ی ناحقیقی نیز تهی است. اما داور شماره هشت به چیزی فراتر می اندیشد، اینکه: « حقیقت، آنگاه که تکلیف هنجاری، بدل به امری اخلاقی شود، تا چه پایه می تواند بی هیچ تغییری پایدار ماند؟» این پرسشی است که چالش بنیادین دوازده مرد خشمگین ساخته ی سیدنی لومت را برپا می دارد.

مفهوم، که در آغاز از آن رو حقیقی شمرده می شود که ریشه جمعی دارد، در طی تحول و تکامل خویش به سمتی می گراید که فقط در صورت حقیقت داشتن به امری جمعی تبدیل می شود.

این گفته ی امیل دورکیم، جامعه شناس فرانسوی است که حقیقت نماییِ یک مفهوم را تنها به واسطه ی اجماع پیرامون آن ناممکن می داند. اما مفاهیم در دنیای مدرن نه به واسطه ی حقیقی بودن، بل از منظر ایجاب جمعی شان داوری می شوند. حقیقت در نمود عینی و فراگیرش آنچنان مهیب به نظر می رسد که نظام های سیاسی و حقوقی و ساختارهای قدرت، اغلب از آن فاصله می گیرند و اجماع گنگ و دموکراتیزه را جایگزین آن می سازند. دموکراتیزه کردن اخلاق به واسطه دموکراتیزه کردن حقیقت در نظام های قضایی مدرن امری ریشه دار است و شاید این یکی از دلایل بهره گیری از هیئات منصفه در محاکمات قضایی (و به ویژه جنایی) باشد: بهره گیری از جمعی برای اخلاقی جلوه دادن احکامی که در یک ساختار بوروکراتیک صادر می شوند. این احکام به ظاهر خدشه ناپذیرند و بر مبنای مدعیات شهود پایه گذاری می شوند. نظام قضایی بی آنکه بخواهد اراده ی خود را مستقیما به ثمر نشاند، به میانجی دموکراتیزه شده روی می آورد و بی توجه به شأن اجتماعی شان، آنها را در جایگاه داوری می نهد. به تعبیری دیگر، این نظام قضایی کاری به آن ندارد که شهود یا اعضای هیأت داوری، تا چه میزان مستعد کنکاش پیرامون حقیقت یا امر اخلاقی اند، یا آن که خود چه سرنوشتی را پشت سر نهاده اند؛ آنچه برای شان اهمیت دارد، رجوع به مردمانی است که باید حقیقی بودن مفهوم یا تصمیمی را به واسطه ی نقش جمعی شان تأیید کنند.
اما اینجاست که شاید ماکس شلر از ما بپرسد: «مگر نه آنکه بنیاد قضاوت باید بر اخلاق استوار باشد و اخلاق ایجاب می کند که حقیقت در عینی ترین نمودش بازیافته شود، پس آویزان شدن به چنین داوری های دموکراتیزه شده و نارسایی چگونه می تواند شایسته باشد؟ مگر بنیاد اخلاق و حقیقت می تواند بر چیزی استوار گردد که خودش به غایت از اخلاق تهی است؟» داور شماره هشت در میان مردان هیأت داوری، درگیر چنین پرسشی است. او نمی خواهد صرفاً به نقش زینتی خود در بازتأیید دموکراتیک این حکم قضایی بسنده کند. او که خود مهندس معمار است، در معماری این بنای منطقی شک می ورزد و بدین سان در برابر یازده مرد دیگر می ایستد که هر یک به دلایلی، نه تنها نمی خواهند در معماری این بنای عظیم خدشه ای وارد آورند، بل گاهی نیز به سماجت از آن مراقبت می کنند.

اما آن گونه که گفتیم، دلایل این یازده مرد متفاوت است. داور شماره سه و ده، بیشترین مقابله را با شک منطقی داور شماره هشت دارند و این موضوع نیازمند بررسی است، این که چگونه می شود تعدادی از داوران از نقش هنجاری به ظاهر کسالت بارشان فراتر می روند و مدافع پرشور رأی دادگاه و اعدام پسرک می شوند؟ داور شماره ده از جمله مردمانی است که به نوعی طبیعت گرایی باور دارند، چه آنکه در جایی از مجادلات خود، سرشت پسرک را که از محله ای فرودست می آید، آمیخته به پلیدی معرفی می کند. شلر در بخشی از نقدهای خود، این را قسمی از روند رو به تزاید محافظه کاری در ساختارهای قدرت بوروکراتیک معرفی می کند که با یکی دانستن منشا اخلاق و سرشت مقدر شده ی آدمی، حقیقت او را در سرشت اش می پیچد و فرودستی اش را نشانه ای برای محکوم ساختن اش! اما داور شماره سه از سنخ دیگری است. در ابتدای جلسه ی داوری، به اشارات مبهم او درباره ی یگانه فرزندش گوش فرامی دهیم، اشاراتی که حاکی از نابه سامانی رابطه ی او با پسر جوان اش است. این ابهام تنها در انتهای مجادلات پردامنه ی داوران آشکار می شود و احساس کین توزی داور شماره سه به غایت برهنه می شود. کین توزی چیزی نیست جز: « بغضی انباشته شده از ناتوانی کنشگر اجتماعی در تغییر دادن وضعیتی در گذشته ی خود». ازاین روی، کینه ورزی داور شماره سه آشکار می شود؛ بغضی آشکار که ناتوانی از حفظ رابطه ی پدر – پسری را به جانب پسرک در آستانه اعدام نشانه می رود.
دیگر اعضای هیأت داوران، بیشتر شبیه آن چیزی اند که آدام اسمیت «حضار بی طرف» می نامد، آنها که مترصد داوری کرخت پیرامون حقیقت اند. اما شاید بهتر باشد از بی طرفی سخن نگوییم، چرا که «بی طرفی»، انگاره ای است موهوم از «کرختی بی پایان» آنان. آنها صرفا در تکلیف هنجاری شان به عنوان «شهروند خوب» که باید نقشی از پیش مشخص را در ساختار بوروکراتیک قدرت بازی کنند اصرار می ورزند و این اصرار تا بدان جایی است که داور شماره هفت، بی صبرانه منتظر پایان جلسه است تا با محکوم کردن صوری پسرک به اعدام، بازی بیسبال تیم محبوبش را از دست ندهد! بدین ترتیب رابطه ای معنادار میان شهود و داوران برقرار می شود؛ آنان که شهادت می دهند و آنان که به ارزیابی شهود می نشینند، جملگی در رخوت خودنمایانه ی تکالیف شان غرقه اند.
داور شماره هشت در چنین شرایط دشواری مخالفت خود را ابراز می دارد. او مدعی بیگناهی متهم نمی شود، بل از عبارتی استفاده می کند که برای بحث ما معنادار است: «شک منطقی». روشن است که قضاوت او درباره ی بی گناهی آن جوان مبنایی پیشتر متقاعد کننده و عقلانی ندارد. رویکرد عقلانی به اخلاق در جایی که ساختار قدرت بوروکراتیکِ به غایت عقلانی شده حاکم شده است، تنها به مشت در هوا پراکندن می ماند، از این روی روش او در طرح نوعی شک منطقی، مشابه آن چیزی است که «رویکرد شهودی به اخلاق» می نامند. این رویکرد شهودی یگانه راهی است که بتوان نوعی عقلانیت مجزا از عقلانیت رخوت آمیز بوروکراتیک بنا کرد و داور شماره هشت در این کار اندک تردیدی به خود راه نمی دهد. او می داند که تردید بر مبنای رویکردی شهودی و به پیامد آن مجادلات پردامنه با دیگر داوران، تنها روشی است که به واسطه ی آن می تواند داوران بی حوصله و گاه کینه توز را به نگرشی اخلاقی به موضوع قضایی وادار سازد.
با این حال بازسازی نگرشی اخلاقی در دنیای مدرن امری دشوار است. شاید در عصر مردمانی که داوری کاریزماتیک بزرگان روزگار خود را قدر می نهادند و مترصد اهرم های دموکراتیک نمی ماندند، بازسازی و گاه بازآفرینی نگره های اخلاقی آسان تر می نمود؛ اما در دنیای مدرن با ساختارهای قدرتی که به واسطه ی نوعی دموکراتیزه شدن خود را بیش از پیش مستقر می سازند، در دنیایی که کاریزما در هزارتوی توده وارش محو می شود، بازسازی اخلاقی کاری بسیار دشوار است. داور شماره هشت نمی تواند به آسانی شک منطقی خود را به ثمر رساند، چرا که مزیتی نسبت به دیگر داوران ندارد و ژرفای فکری اش نیز به او نمودی کاریزماتیک نمی تواند ببخشد. تنها اهرمی که او در دست دارد، ایستادن بر سر مجادله ای فکری و نمایاندن کژتابی های رخوت آمیز و گاه پرکین تکالیف آنان در درون نظام اجتماعی است. او این کار را با دشواری بسیار و از طریق بازآفرینی انتقادی صحنه های مرتبط با جنایت انجام می دهد و بدین سان پیشگویی دورکیم به واقع می پیوندد و حقیقت از این روی تنقیح می شود که حقیقت است، نه به بخاطر آنکه الزاماً مبنایی جمعی دارد. به تعبیری، این حقیقت است که امر جمعی را فارغ از ساختارهای قدرت موجود، بازسازی می کند.

Advertisements

Responses

  1. دوست عزیز
    قلم فوق العاده ای دارید
    نوشته هایتان را پیشترها از طریق بالاترین دنبال می کردم

    بحث حقیقت …

  2. 1) این متن بعد از مدتها کم کاری، یکی از نوشته های خوب شماست.
    2) ممنون به خاطر اینکه در تحلیلهای فلسفی، اجتماعی و سیاسی از correlative سینما استفاده می کنید؛ و در بحث از بی حسی سیاست، حس سینما (به خصوص از نوع کلاسیک نوستالژیک) را وسیله انتقال معرفت می کنید.
    3) به دلایل بسیار در فکر تاسیس وبسایتی فرهنگی-سیاسی تحلیلی (و نه خبری) هستم. اگر احساس کردید که دوست دارید همین برنامه را آنجا ادامه دهید و یا برنامه های دیگری هم داشته باشید مرا در جریان بگذارید.
    4) اما یک نکته فنی: تا حالا توجه کردید که هیات منصفه چه شباهت عجیبی به ((کر)) دراماتیک دارد؟ پنج سال پیش مقاله ای درباره کارکرد کر در داستان تنگسیر چوبک نوشتم و از قضا به همین نکته اشاره کردم که کر در حقیقت نقش بالانس کننده مذهبی و اجتماعی را در درام یونان باستان و در تنگسیر بازی می کند. مقاله را می توانید در وبلاگم بخوانید. شما در این مقاله روی دیگر همان سکه را به زیبایی تحلیل کردید. متشکرم.

    • ممنون رضاجان و اشاره ی خوبی که در بند چهار داشتید.
      راستش چنین متن هایی را با احتیاط اینجا می گذارم، چون معتقدم این متن ها را بیشتر بایستی در مجلات تخصصی مرتبط به چاپ رساند. تجربه به من ثابت کرده است که مخاطبان مصائب آنا بیشتر انتظار بازخوانی های ناب و تفسیرناشده تاریخی را دارند و به همین خاطر اغلب علائق شخصی ام را اینجا دخالت نمی دهم. شاید اگر شرایط سرزمینی مان جور دیگری بود، به همین کار، یعنی تحلیل جامعه شناختی سینما ادامه می دادم.
      اگر وبسایتی به راه انداختید، مرا بی خبر نگذارید…

  3. سلام
    خرس قطبی :)) عزیز
    برایتان مقدور است زمینه فعالیت این حقیر را در بالاترین با ارسال دعوتنامه ای فراهم کنید
    در ضمن برای امنیت بیشتر بنده از سیستم وبلاگدهی که آدرس آن را در قسمت وب گاه نظرات وبلاگ شما وارد کرده ام استفاده می کنم
    با سپاس

    • دعوت نامه به ایمیلی که گذاشته بودید ارسال شد مهری گرامی

  4. بسیار بسیار لذت بردم خرس قطبی عزیز.

    «شاید اگر شرایط سرزمینی مان جور دیگری بود، به همین کار، یعنی تحلیل جامعه شناختی سینما ادامه می دادم.»
    مگر بسیار وقت می‌برد خرس قطبی؟ نمی‌توانید در کنار کارهای دیگرتان بدین کار بپردازید؟ حیف است.

  5. بعد از دیدن فیلم دنبال یه نقد خوب از فیلم می گشتم. و فکر می کردم مث همیشه تو منابع فارسی پیداش نمی کنم و باید دنبال یه نقد انگلیسی بگردم. ولی الان فکر می کنم تمام اون چیزی که واسه هضم فیلم می خواستم تو نوشته ات پیدا کردم. برای این کار زیبا ازتون تشکر می کنم.
    ممنونم 🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: