نگاشته شده توسط: passionofanna | سپتامبر 10, 2011

سخنرانی باقر پرهام در شبهای شعر گوته: دوپارگی فضای حرف و فضای عمل

شب های شعر گوته که از هجدهم مهرماه 1356 با حضور پرشور شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و منقدین ایرانی و به همت کانون نویسندگان ایران آغاز به کار کرد، از نقاط عطف هم آوایی روشنفکران ایرانی در بزنگاه سرنوشت ساز انقلاب 1357 به شمار می آید، از شعرهای آتشین و انقلابی گرفته تا نصایح و پندارهای محافظه کارانه، جامعه ی روشنفکری ایران خود را ناگزیر از ورود به منازعه ای می دید که اندک اندک بر سپهر سیاسی و اجتماعی ایران سایه گستر می شد.
سخنرانی باقر پرهام، جامعه شناس و عضو سرشناس کانون نویسندگان ایران در این محفل، اما از جنس دیگری بود. پرهام گرچه رادیکالیزه شدن فضای اجتماعی ایران را محتوم می دانست، اما نگرانی عمده اش بیشتر معطوف به استیلای گفتار رادیکالیزه بر کنش های اجتماعی بود. از نظر پرهام گفتار رادیکالیزه اگر از فضای کنش اجتماعی برکنار مانده یا سودای به زیر کشیدن آن را داشته باشد، می تواند به همان سان گفتاری فرسوده و فرساینده نیز باشد. اگر از واژگان استوارت هال وام گیریم، نگرانی پرهام بیشتر متوجه این بود که میان تولیدات زبانی رادیکال و بازتولید کنشمند آنها نوعی عدم تقارن درگیرد و این وضعیت ناموزون، راه را بر دوپارگی فضای حرف و فضای عمل بگشاید. متن کامل این سخنرانی را به اتفاق بازمی خوانیم:

______________________________________________________________

سلام خواهران و برادران عزیز

ز دهقان و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود

در پایان جلسه دیشب، یکی از جوانان که من شخصاً نمی شناسم از بین جمعیت به سوی من آمد و یادداشتی را در دست من گذاشت و رفت. متن یادداشت این دوست ناشناس عیناً چنین است:

جناب آقای… ضمن سلام عرض شود که در مورد نوشتن این سطور مطمئن باشید هیچگونه خودخواهی و غرضی راه ندارد یا لااقل سعی کرده ام که راه نداشته باشد. بدون آماده کردن زمینه و اتلاف وقت شما خیلی صریح عرض می کنم که شما و دیگر مسئولین این برنامه یا خودآگاه (خدای ناکرده) و یا ناخودآگاه نه تنها کمکی به مردم و مخصوصاً جماعتی که در اینجا حاضرند نمی کنید بلکه با این کار خودتان بر روی تمام ظلمها و حقکشیها سرپوش می گذارید. البته این را نه بخاطر سخنرانی آقای مهمید می گویم بلکه بعد از سخنرانی های پیگیر و بخاطر ادامه دادن این برنامه از طرف شما می نویسم. باشد که حرفهای این کوچکترین حاضر در جمع این حضار، کوچکترین تأثیری در حال این حضار داشته باشد. اگر جز این است، فردا شب ثابت کنید.

چگونه باید «ثابت کرد»؟ من تصور نمی کنم که منظور این دوست محترم این باشد که ما و شما در اینجا یک میتینگ سیاسی برپا کنیم و بعد هم همه چیز را برهم بزنیم و به خیابان بریزیم. این نه منظور اوست، نه منظور ما و نه منظور شما. پس مقصود او واقعاً چیست؟ گمان می کنم مقصود او این باشد که ما با حرفهایی که در اینجا می زنیم، چیزی را ببریم و قطع کنیم. او می خواهد ما مسائل را صریح، بی پرده و عریان مطرح کنیم و احتمالاً هر چه تندتر، بهتر.
من برخلاف منظور این دوست عزیز، در گفتار امشب خود، همچنان به زبان ملاحظه سخن خواهم گفت و نه به زبان صراحت و بی پردگی. چرا؟ اولاً به دلیل اینکه بیماری اجتماعی قرنها را نمی توان یکشبه درمان کرد. درمان بیماری مستلزم شناخت بیماری است و این شناخت را، هم خود بیمار باید پیدا کند و هم آنانکه مسبب بیماری اجتماعی او هستند. آنان که مسبب بیماری اند بیماری را نادیده می گیرند و نمی خواهند گناه و مسئولیت خود را در ایجاد محیط اجتماعی بیمارگون قبول کنند. و از آنجا که همه نوع وسیله سخن پراکنی هم در اختیار دارند، هر نوع صدای اعتراض ما و شما را، صدایی مغرضانه، صدایی که از خود ما نیست، به مردم معرفی می کنند و می خواهند نشان دهند که ما و شما، نه از سر درد، بلکه بنا به دستور فریاد می کشیم. پس مصلحت اجتماعی ما و شما اینست که بهانه به دست دشمنان دیرین آزادی ندهیم و کاری کنیم که فضای گفت و گوی ما آنقدر ادامه یابد تا مردم، یعنی داور اصلی و نهایی هر مسأله اجتماعی، دریابند که حق با کیست.
دلیل دوم من اینست که کلام به خودی خود هدف نیست. ارزش کلام در رابطه اصیل آن با زندگی و عمل است. کلام، به خودی خود، می تواند شمشیر دو دم باشد: در رابطه با درک صحیح شرایط تاریخی، کلام می تواند راهگشای آینده باشد و نیروهای خلاق اجتماعی را در جهت تعالی و کمال انسانی بسیج کند. اما اگر رابطه کلام با عمل اجتماعی قطع شود، اگر کلامی بر زبان آید که از ضرورت زمان و امکان توانایی های حقیقی نیروهای اجتماعی برنخیزد، هیچ نتیجه عملی نخواهد داشت و به عمل نخواهد پیوست. در اینصورت، سخنها به کردار بازی خواهد بود و جامعه رو به قهقرا خواهد رفت. از این روست که من موضوع صحبت خود را در همین زمینه انتخاب کرده ام و گفتارم را با عنوان «فضای حرف و فضای عمل» به شما عرضه می کنم. آزادی بیان به نظر من، کوشش در جهت ایجاد فضای حرکت نیست، فضای حرف قرنها و سالهاست که وجود دارد. خواست آزادی بیان خواستی است در جهت ایجاد فضای حقیقی عمل که شرط اساسی تفکر اصیل و آفرینش کلام تازه است. برای درک موضوع بی مناسبت نمی دانم که دو جهان بینی بنیادی را که با موضوع بحث ما ارتباط دارند به سرعت با هم مقایسه کنیم.
در انجیل یوحنا آمده: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود…» گوته، شاعر نامدار آلمانی با اشاره به کلام انجیل، در پرسش و پاسخی کوتاه، می گوید: «در آغاز کلمه بود؟ نه. در آغاز عمل بود» آیا این دو حکم متناقض بیان کننده حقیقت و ضدحقیقت اند؟ به عبارت دیگر، آیا سخن گوته، نفی حقیقت کلام و اثبات حقیقت عمل است؟
منظور گوته، در اشاره به سخن انجیل، نفی حقیقت کلام نیست، بلکه آگاهی دادن نسبت به اصل و منشا وجودی حقیقت کلام است. منظور گوته اینست که سخن از عمل جدا نیست.
ذات معنوی سخن ناشی از ذات عینی زندگی است که خود حرکتی و تکاپویی در واقعیت پیچیده و بغرنج عمل است نه در خلاء اثیری الفاظ. هر کلامی، کلام گوینده ای است و گوینده کسی است که در زمان و مکان می زید و عمل می کند، و کلام او همانا زندگی اوست، یعنی زندگیِ زمانه ی اوست. البته منظور این نیست که گوینده را در حکم یک دیتگاه ضبط صوت که حرکت مکانیکی معینی را عیناً ثبت می کند تصور کنیم. نه، کلام گوینده هر چند حامل بار امانتی است که زمانه او از آن سرشار است، هر چند صورت سنجیده، اندیشیده و تعالی یافته تجربه ای است که گوینده از معانی زمان دارد، اما عمق و گستره آن از حد «روزمره» و «پیش پا افتاده» فراتر می رود و چه بسا که آینده ساز می شود. ولی این آینده، در هر حال آینده ای است مبتنی بر عمل اکنون و عمل گذشته. اینست معنای عمیق سخن گوته در برابر حکم یوحنا. سخن گوته در مقیاس بشری، پایان یک جهان بینی و آغاز جهان بینی دیگر است.
جهان بینی یوحنا، جهان بینی جوامع سنتی است. این نوع جوامع، نوع شکل بندی جوامع بشری تا پیش از آغاز دوران جدید در غرب بوده اند. با پیدایش و رشد جامعه صنعتی جدید، دوران تاریخی جوامع سنتی، به عنوان الگوی مسلط اجتماعی در مغرب زمین سپری شد. لکن ترقی جوامع صنعتی غرب خود از رهگذر استعمار عامل مهمی در بقا و استمرار سیاسی انواع اجتماعی سنتی در جوامع غیر غربی گردید. به نحوی که هم اکنون نیز که مغرب زمین در حال گذر از جامعه صنعتی به نوع اجتماعی مابعد صنعتی است، بسیاری از جوامع جهان هنوز گرفتار میراث گذشته سنتی خویش هستند و نتوانسته اند از مرحله سنتی خارج شده در طریق توسعه اجتماعی جدید وارد شوند.
البته «خروج از مرحله سنتی» که من در اینجا عنوان می کنم به معنای دست کشیدن از سنتهای اصیل و خلاق اجتماعی و مخالفت با آنها نیست. هر ملتی از اینگونه سنتها در تاریخ خود فراوان دارد و فرهنگ ملی او در حقیقت، شکل زنده و مجسم همین سنتهاست. حوامع مترقی جدید هم جوامعی نیستند که سنتهای اصیل و عالی خود را بکلی کنار گذاشته باشند. نه. جامعه جدید جامعه ایست که محتوای عمیق سنتها را، تا آنجا که با تحول و تعالی اجتماعی منافات نداشته باشد، نگاه می دارد و با تفکری مجدد درباره آنها، معانیی تازه و اصیل ایجلد می کند که ریشه در آب و خاک خود دارند و با زندگی مردم بیگانه نیستند. بنابراین منظور من از جامعه سنتی، جامعه سنتها نیست، بلکه آن نوع سازمان اجتماعی گذشته است که به حکم تاریخ منسوخ شده و قدرت عملکرد تاریخی خویش را از دست داده است.
همچنین منظور من از «توسعه جدید» الزاماً تقلید کورکورانه از الگوی توسعه غربی و سپردان همان راهی که غربیان پیموده اند، با قبول همه مضار و مفاسد آن نیست. منظورم از توسعه جدید، قبول آن نوع تحول اجتماعی و شکل بندی اجتماعی است که توانایی ها و امکانات اساسی انسان و جامعه بشری را آزاد می کند و با مددگیری صحیح از علم و تکنیک، جامعه را از قید اسارت نیروهای مخرب طبیعی یا مفاسد انسانی رهایی می بخشد و اعتبار و حیثیت نسل آدمی را بالا می برد. یک چنین جامعه ای همانست که از لحاظ بینش کلی بشر درباره وضع خویش و امکانات خویش، در سخن گوته آمده است. بینش یک چنین جامعه ای، بینش عمل است، عمل آزاد و خلاق نیروهای اجتماعی در برابر بینش آن نوع جامعه سنتی که عمل آزاد و خلاق در آن محدوده به سیطره کلام ماقبل عمل و مسلط بر عمل و محدود کننده عمل است. چنین بینشی قهراً به نفی آزادی منجر می شود چرا که آزادی رابطه ای است عینی و عملی، نه ذهنی. چنین بینشی اگر بر فضای سیاسی و اجتماعی جامعه حاکم شود، در آنصورت همه حرکت اجتماعی از بیرون به درون منتقل خواهد شد و جهان ذهنی، جهان تصور و خیال، جای جهان واقعی و عینی را خواهد گرفت. این نوع جوامع سنتی، که از آزادی عمل اجتماعی محروم اند، به آسانی در خطر این فشار قرار می گیرند که فضای اجتماعی آنها تبدیل به فضای توخالی حرف، فضای یکسانی و تکرار، فضای دگماتیزم و جزم فکری، فضای تبلیغ یکطرفه و مسخ کننده، فضای عقیم شدن تفکر و خلاقیت شود.
نخستین مشخصه این نوع جامعه سنتی اینست که در حرف رو به آینده دارد ولی در عمل اسیر گذشته است. در فضای این نوع جامعه، زندگی مردم، حرکت و عمل آزاد در مسیر آینده نیست که خود قادر است کلام تازه و تفکر تازه بیافریند، بلکه فضای فکری چیزی جز تذکر تعبدی و کورکورانه نسبت به ارزشهای گذشته یا ارزشهای مخالف با عمل آزاد نیست. این وجه مشخص جامعه سنتی، وجههی اتفاقی و دلخواسته نبوده بلکه ناشی از منطق ذاتی چنین جامعه ای است، چرا که در چنین جامعه ای اصل بر آفرینش و تولید اجتماعی نیست، اصل بر بازسازی گذشته و تولید مثل اجتماعی است. از این روست که بجای ابداع و کاربرد حقایق و قوانین متناسب با زندگی کنونی و عملی مردم، مشروعیت اجتماعی در توسل به گذشته ها و حقایق سپیده دم تاریخ جست و جو می شود.
چنین فضایی، فضای یکسانی و همرنگی است، حتی فضای بیرنگی و بیخودی است. چرا که خود، یعنی آدم زنده و متحرک، با همه امکانات وجودی خویش، در این فضای اجتماعی جایی ندارد و نقشی بر عهده او نیست. او آن دیوانه سودازده تاریخ آفرین نیست که بار امانت زمانه را بر شانه های خود حمل کند و حقیقت تابناک آینده را عریان سازد، بلکه آنچنان عاقل شده است که با تعبد و سرسپردگی در بارگاه احکام، که ریشه در گذشته های دور دارد، مجالی برای کشیدن هیچ نوع باری برای خود باقی نمی گذارد. وظیفه او همرنگ شدن، بیرنگی و بیچهرگی است، و غوطه ور شدن و جذب شدن در مصدر اعلاء رنگها و چهره ها. او، در واقع وجود ندارد، بلکه پرتوی است از وجود کل. او در واقع سخنی برای گفتن ندارد و سخن او همانا بازگو کردن سخن گذشته هاست.
چنین فضایی، فضای گفت و گو و رابطه نیست، فضای شنیدن و بخاطر سپردن است. گفت و گو آنجاست که زندگی با همه تنوع و امکانات عملی اش در کار باشد. آنجا که گذشته اجتماعی، همچون وجودی واحد و سخنی واحد، فضای اجتماعی را در استیلای نفوذناپذیر خویش متوقف و متحجر می کند، دیگر چه گفت و گویی می توان داشت؟ و از آنجا که نفس آزادی، خود در نفس رابطه هاست، پس نفی عملی امکان رابطه ها، در حقیقت نفی عملی آزادی و تصدیق عملی یکجانبگی و جبر است.
چنین فضایی، ذاتاً و ضرورتاً، به دگماتیزم و جزم فکری می انجامد، چرا که فضایی است فاقد تحمل و سعه صدر، که فقط اطاعت و تبعیت را می پذیرد و انحراف از آنها را به هیچ وجه و به هیچ شکل تحمل نمی کند. بازتاب این طرز تلقی از زندگی در روحیه و رفتار افراد همانا قشری بودن و تعبدی بودن است. افرادی به جایی می رسند که حقیقت را نه در عمل خلاق و فعال اجتماعی، بلکه در لا به لای سطور نوشته ها و در طنین توخالی الفاظ که جنبه الوهیت و تقدس به خود می گیرند بجویند. قشری بودن و تعبد از یک سو، و قهرمان نمایی لفظی از سوی دیگر، لازم و ملزوم چنین فضایی از تفکرند که رابطه خویش را با عمل قطع کرده است. بدین سان تفکر اجتماعی قدرت انتقادی خود را از دست می دهد و قادر به بازشناسی حقیقت از خطا نخواهد بود.
یک چنین فضایی، در نتیجه، اساساً فضای نظارت و تبلیغ دائمی و همه جانبه است. از آنجا که زندگی اجتماعی از بنیاد در سپهر کلمات و الفاظ جای دارد و نه در سپهر عمل و اقدام، سازمان اجتماعی در جهت تبلیغ دائمی و نظارت همه جانبه بسیج می شود. چنین پدیده ای در جوامع سنتی گذشته که تکنیکهای علمی تبلیغ و نظارت را در اختیار نداشتند چندان مخرب و زیان بخش نبود، اما در جوامع سنتی امروزی، که فضای اجتماعی و سیاسی آنهاسنتی ولی امکانات فنی و علمی آنها صنعتی و جدید است، چنین برداشتی از زندگی بالمآل به تشدید از خود بیگانگی اجتماعی می انجامد و بجای انسانهایی آزاد و خلاق، مریدانی چشم و گوش بسته و بی اعتقاد تربیت می کند که هنر آنها پایداری نسبت به عقاید خویش نیست بلکه دنباله روی آسان و بی چون و چرا از عقیده مسلط روز است. از این روست که بجای سخنوران و متفکران حقیقی، قشری وسیع از کارورزان حرفه ای کلمات پیدا می شوند که همه ارزش های فرهنگی و معنوی جامعه در دست آنها فقط کالایی استبرای رونق بخشیدن به بازار روز خود، در خدمت قدرت حاکم. این پدیده ای است بسیار خطرناک که بالمآل هستی و بقای ملتها را به خطر می افکند.
اساسی ترین وجه مشخص چنین فضایی، جدایی حرف از عمل است که خود سبب می شود که ساخت و سازمان اجتماعی دچار نوعی دوپارگی بنیادی گردد: یک پاره حرف و یک پاره عمل. در پاره حرف، زبانها دراز و میدان فصاحت و بلاغت گشوده است، اما از زندگی و عمل خبری نیست. در پاره زندگی و عمل، که جدا از حرفها و سخنها به واقعیت روزمره خویش ادامه می دهد، زبان بریده است و امکان بیان جز به استعاره و تمثیل موجود نیست. چرا که زبان فصیح زندگی و عمل ذاتاً با سلطه طلبی و تعبدجویی زبان غالباً تضاد خواهد داشت. از این روست که صراحت و روشنی جای خود را به ایهام و طفره آمیزی می دهد و کار به جایی می کشد که فکر و عمل جامعه به راستی قادر به پیوند خوردن و تکامل یافتن نیست. جامعه در تقلای عملی زندگی خویش، هزاران بار به آزمایش و خطا دست می زند ولی توانایی بهره گیری از خطاها و پیروزی های خود را ندارد چرا که امکان تفکر و بیان درباره عمل خویش و رسیدن به شناخت واقعی را از دست داده است.
چنین جامعه ای قادر به حرکت نیست، چنین جامعه ای همیشه نیاز دارد که دیگران بجای او فکر کنند، دیگران راهگشای مسائل و مشکلات او باشند، دیگران برای او طرح و نقشه توسعه بریزند.
اینهاست وجوه مشخصه جامعه ای که جهان بینی حاکم بر فضای اجتماعی و سیاسی آن از بنیاد با توسعه و تعالی اجتماعی منافات دارد. انقلاب مشروطیت و قانون اساسی ایران گامی بزرگ در جهت گسستن از این جهان بینی و ایجاد فضایی آزاد و مناسب برای توسعه اجتماعی بود. از این روست که در قانون اساسی ایران، همراه با آزادی اندیشه و بیان، آزادی تجمع و آزادی نشر و انتشار نیز تأکید شده است. ما هنگامی نویسنده، شاعر، محقق، دانشمند، فیلسوف، هنرمند و عالم حقیقی خواهیم داشت که ابناء وطن آزادانه جمع شوند، آزادانه عمل کنند، آزادانه بحث و مجادله کنند، به ایراد و انتقاد بپردازند، آزادانه بگویند، بشنوند، بنویسند، منتشر کنند، بسازند و عرضه کنند، و هیچ نوع محدودیتی در انتخاب موضوعهای تجربه های خود و در نحوه عرضه کردن آنها به مردم، جز حدودی که قانون معین کرده، نداشته باشند. تنها از این طریق است که جامعه هویت حقیقی خود را یازخواهد یافت، تنها از این طریق است که سلطه بی امان دروغ از جامعه رخت برخواهد بست و حقیقت و شناخت واقعی جای آن را خواهد گرفت.
اگر به الگویی از توسعه اجتماعی در جهان عقیده داشته باشیم، این الگو تنها از این طریق عملاً تحقق یافته و جز از این طریق در هیچ جای جهان تحقق نخواهد یافت. ادامه هستی هر ملتی در گرو شناخت دقیقی است که آن ملت خود از تجربه های جمعی و آزادانه خویش به دست می آورد. جمع باید آزاد باشد و آزاد بیندیشد. باید صد گل و صدها گل بشکفد تا کارورزان حرفه ای کلمات فرصت پیدا نکنندموجودیت ملتی را کالای ادامه حیات بی مایه خویش کنند و باکی از این نداشته باشند که فرهنگ بی نظیر ایرانی، در مسابقه انحطاط، به تدریج رو به تباهی رود: دریغ است ایران که ویران شود. 

Advertisements

Responses

  1. مبحث بسیار خوب و نسبتا درستی بود، و به طور کل پاسخی را می طلبد که اینجا مجال آن نیست؛ اما حالا که مطرح شد بد نیست به نکته ای اشاره کنم. موضع پرهام در این سخنرانی مرا به یاد مواضع امروز جهانبگلو و همسلکان ایشان می اندازد، که در جایی که به گفته خودشان به دنبال ایجاد تغییرات بنیادین در جریان فکری اجتماع هستند، از روی دادن تغییرات بنیادین عملی در آن ابا دارند، و بدین ترتیب به خود-نقضی می افتند. تغییر – البته بسته به اینکه در چه جامعه ای و با چه پس زمینه هایی بخواهد روی بدهد – خواه ناخواه درجاتی از رادیکالیزه شدن را به همراه می آورد، چون ((جدید)) پانگرفته برای پس زدن ((قدیمی)) جاافتاده باید از خود تکاپویی برهم زننده تعادل به خرج دهد. اینجا می ماند که ما به کدام سمت این دو وضعیت به طور عمده غیرایده آل اما اجتناب ناپذیر گرایش داریم: یا تغییر را می خواهیم به قیمت رادیکالیزه شدن فضا، یا غیر رادیکالیزه شدن فضا را می خواهیم به قیمت حفظ وضعیت موجود. در ایران، مطابق تجربه تاریخی، تا به حال وضعیت میانه این دو عملی نبوده، و سازوکارهای سیاسی و اجتماعی امروز آن هم نشان می دهد که وضعیت نسبت به سابق تفاوت چندانی نکرده. به پرهام و به جهانبگلو که بازگردیم، موضع ایده آلیستی سابجکتیو آلمانی گوته و لیبرال محافظه کارانه اشعیا برلین که این دو از آنها پیروی می کنند، هر دو مشکلات عدیده ای برای اعمال به وضعیت امروز ایران ایجاد می کنند، و نمی توان به عنوان راهبردهای پراگماتیستی و کاربردی از آنها استفاده کرد. اینجا صحبت دیگری به میان می آید، که تنها اشاره می کنم و می گذرم، و آن همانا فاصله عمده همیشگی ((روشنفکر)) ایرانی از حقیقت سیاسی و اجتماعی در ایران است؛ لذا روشنفکران ما معمولا سیاست شناس نیستند، و از آن طرف هم سیاستمداران ما معمولا روشنفکر نیستند، اما هر دو بی محابا به حیطه یکدیگر دست درازی می کنند، که نتیجه اش شده ملغمه حال حاضر، و عدم وجود هجمونی معقول و قابل اعتماد در عرصه سیاسی ایران.

    • تا جایی که من متوجه می شوم، منظور پرهام نفی رادیکالیزم نیست، بل ناهمسانی میان رادیکالیزم زبانی و نمودهای کنش ورزانه ی آن است… پرهام معتقد است در جامعه ای که ساخت اجتماعی اش تحول نیافته باشد این ناهمسانی به بدترین شکل ممکن ظهور می کند… متاسفانه جامعه ی ایران یکی از مستعد ترین جوامع برای بروز این ناهمسانی است… همین طور پرهام به درستی اشاره می کند که این ناهمسانی و دوپارگی بیشتر در جوامعی رخ می دهد که در باد تمدن طلایی خویش در پیشاتاریخ شان خوابیده اند و از این رو تولیدات زبانی شان روز به روز انتزاعی تر از گذشته می شود…

  2. ((پرهام گرچه رادیکالیزه شدن فضای اجتماعی ایران را محتوم می دانست، اما نگرانی عمده اش بیشتر معطوف به استیلای گفتار رادیکالیزه بر کنش های اجتماعی بود. از نظر پرهام گفتار رادیکالیزه اگر از فضای کنش اجتماعی برکنار مانده یا سودای به زیر کشیدن آن را داشته باشد، می تواند به همان سان گفتاری فرسوده و فرساینده نیز باشد. اگر از واژگان استوارت هال وام گیریم، نگرانی پرهام بیشتر متوجه این بود که میان تولیدات زبانی رادیکال و بازتولید کنشمند آنها نوعی عدم تقارن درگیرد و این وضعیت ناموزون، راه را بر دوپارگی فضای حرف و فضای عمل بگشاید.))
    مطابق توضیحات خود شما بر متن، رادیکالیزه شدن در نفس تغییر، وجودی بالقوه دارد، که می تواند با شدت یا ضعف به فعل درآید. این رادیکالیزه شدن می تواند جنبه های مختلفی داشته باشد، که یکی از آنها رادیکالیزه شدن زبان است. حال اینکه چطور رادیکالیزه شدن را – در عین اینکه آن را محتوم می دانیم – شماتت می کنیم، از آن حرکاتی است که به جهت تحقیق موشکافانه جامعه شناسانه از دور و از بالا درخور توجه است، اما به کار آنچه که ناگزیر در ((کف خیابان)) جامعه ای اسطوره پرست مثل ایران اتفاق می افتد نمی آید. من از دید کاملا سیاسی به قضیه نگاه کردم، و در این باره نظر خودم را گفتم.

  3. با شما موافقم که این تامل جامعه شناختی برای چنین جامعه ی اسطوره پرستی نمود چندانی ندارد، اما فراموش نکنیم که پرهام ماهها پیش از وقوع انقلاب و قبل از آنکه صبغه ی مذهبی آن پررنگ تر شود، این موضوع را مطرح می کند و بنابراین مخاطب او بیشتر جریانهایی هستند که با لفاظی های احساسی و میان مایه، مدعی کنش ورزی رادیکال هستند، اما نهایت کنش ورزی شان اقداماتی سطحی و فرساینده است… از طرفی هم معتقدم که خوش بینی پرهام نسبت به مدرن شدن ساخت اجتماعی ایران در دوران مشروطیت، چیزی جز تعارفات معمول نمی تواند باشد و از این جهت پرهام نفس سخنان پیشینی اش را هم زیر سوال می برد.

  4. نقدی هم که من بر این گفتار ایشان وارد کردم، بر اساس همان حقیقت سیاسی است (که ظاهرا ایشان و دوستان شان در آن راستا جلساتشان را برگزار می کردند)، و نه بررسی های جامعه شناختی؛ وگرنه با کلیت صحبت توضیحی ایشان درباره رادیکالیزه شدن فضا در دوره تغییر هیچ مشکلی ندارم. این احتمال را هم می دهم که هدف صحبت ایشان تنها اسلامگرایان نبوده اند، بلکه طیف انقلابی درهم و برهم اسلامی و توده ای و ملی گرا و غیره را دربرمی گیرد که همه رادیکال بودند و کار خود را با حرف و عمل تند و پوچ و به قول شما بی مایه به پیش می بردند. در این باره خودم مقاله ای به انگلیسی نوشته ام که به صحبت پرهام مربوط است.
    باز به جهانبگلو و مواضع مشابه ایشان برمی گردم که تغییر را می خواهد، ولی رادیکالیزه شدن را نفی می کند. حقیقت این است که رادیکالیزه شدن برای تغییر ایران امروز – اگر قرار باشد منشا تغییر، داخلی باشد، و با زور خارجی رقم نخورد – نه تنها ناگزیر بلکه واجب می باشد، و بی تعارف، تر و خشک را هم با هم می سوزاند؛ لذا اینجا اگر مفسر قرار است جامعه شناس صرف باشد، نباید خود را سیاسی بداند و فتوای سیاسی بدهد (چنانکه بسیاری از این به اصطلاح روشنفکران می دهند)، و اگر سیاسی است باید طبعات آنچه را که به ناگزیر روی خواهد داد بپذیرد، و به فکر تخفیف ضرر آن باشد، و نه خفه کردن کلی آن.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: