نگاشته شده توسط: passionofanna | ژانویه 17, 2017

سلام بر جامعه ! (تاملی بر زندگی و مرگ اولین روزنامه جامعه ی مدنی ایران)


16 بهمن 1376 ، سالروز تولد روزنامه « جامعه » است . روزنامه ای به مدیر مسئولی حمیدرضا جلایی پور و سردبیری ماشااله شمس الواعظین . نشریه ای که خود را « اولین روزنامه ی جامعه ی مدنی » در ایران نامید ، که محصول گشایش نسبی در فضای سیاسی ایران بود . 12 سال از روزی که « جامعه » با لبخندی روی لب در پیشخوان روزنامه فروشی ها نشست می گذرد . ماشااله شمس الواعظین در زندان انتظار آینده ای نامعلوم را می کشد و لیلی فرهادپور دبیر سرویس ادبی اش را همین روزها به زندان بردند. مرتضی مردی ها دبیر گروه اندیشه اش هم چند روز پیش از دانشگاه علامه اخراج شد . محسن سازگارا مدیرعامل این روزنامه نیز سالهاست که به هیات اپوزیسیون فعال جمهوری اسلامی درآمده و یا حسن صلحجو خبرنگار بخش هنری-ادبی اش سر از بی بی سی و اجرای برنامه ی آپارات درآورده است .
این روزها دیگر خواندن و شنیدن خبر بازداشت و اخراج و مهاجرت روزنامه نگاران به امری ناگزیر و بدیهی بدل شده است ، با این حال مروری بر آنچه اصحاب « جامعه » در روز انتشارش نوشتند ، از بیم و امیدهایشان ، محل تامل بسیار خواهد بود . نکته ای که در نوشته های پیشین این وبلاگ نیز در نحوه ی بازخوانی تاریخی بر آن تاکید کرده ام ، پی گرفتن خلایی است که میان تصویر و تصور در کنش اجتماعی و سیاسی وجود دارد . بازخوانی این امیدهای نومید گشته و آرزوهای از دست رفته ، گرچه تلخ و تاثرآور است ، با این حال ضروری می نماید . جامعه در زمانه ای متولد شد که اصلاح طلبان حکومتی هنوز سر برنیاورده بودند ، خبری از حزب مشارکت ، همبستگی ، مردمسالاری و نمونه های مشابه شان نبود . فعالیت های فکری و مدنی هنوز از بیشترین اهمیت برخوردار بودند و از این رو ، « جامعه » با تاکید بر کارکردی حرفه ای و صرفا ژورنالیستی گام به پیش گذاشت . با این حال زمان چندانی نیاز نبود تا دشواری های ژورنالیسم حرفه ای در سنگلاخ سیاست ایران نمایان شود . « جامعه » و همزادش « توس » ، مجال کوتاهی برای تنفس یافتند و پیش از پائیز خونبار 77 قربانی شدند .
بگذارید به سراغ شماره ی نخست جامعه رویم . ابتدا سرمقاله ی سردبیر ، ماشااله شمس الواعظین را خواهیم خواند که از « اصول ده گانه ی جامعه » و ضرورت ژورنالیسم حرفه ای نوشته است ، سپس نامه ی تلخ اندیشانه ی محسن مخملباف را خطاب به شمس الواعظین خواهید خواند که از مرگ ناگزیر « جامعه » در آینده ای نزدیک بیمناک است و در نهایت ، به « ستون پنجم » ابراهیم نبوی در صفحه ی 4 جامعه سری می زنیم تا کنایه های نبوی را به واژه ی « جامعه ی مدنی » بازخوانیم .
*****************************************************

شمس الواعظین در سرمقاله ای که خوشبینی و و نگاهی رسمی و ایده آلیستی در سطور آن موج می زند ، نوشته است : « جامعه ی مدنی الگویی از یک مدل زندگی جمعی است که در جوامع پیشرفته ی جهان امروز تجربه شده و دستاوردهای شگرفی را برای ملت های علاقه مند به این الگو رقم زده است . این الگو با همه ی اختلاف نظرهایی که پیرامون منشا و محمل و محیط پرورش آن وجود دارد ، نخستین بار در انتخابات دوم خرداد سال جاری از چارچوب محدود نظری محافل روشنفکری بیرون آمد و به وسیله ی سید محمد خاتمی رئیس جمهوری در مقیاسی ملی امکان طرح یافت و به سرعت به یک خواسته ی شبه جمعی در کشورمان تبدیل شد . جامعه ی مدنی در یک کلام یعنی به رسمیت شناختن حقوق شهروندان و تقدم حقوق آنها نسبت به تکالیف مدنی شان در چارچوب های تعریف شده است که امروزه با وجود میثاق ملی ( قانون اساسی ) و گذشت 19 سال از عمر انقلاب اسلامی ، جریانی نابرابر و عمدتا یکسویه به سود دولت و نظام پیدا کرده است . اما بی تردید تحقق این مفهوم در جامعه ای با مختصات جامعه ی ایران ، راه درازی را می طلبد که رسانه های جمعی و بویژه نوشتاری در این زمینه می توانند در سوق دادن فرهنگ عمومی به سوی مشخصات یک جامعه ی ایدآل با حفظ هویت ملی و دینی مردم نقش داشته باشند .»
در ادامه شمس الواعظین اصول ده گانه ی روزنامه ی جامعه را مبتنی بر ژورنالیسم حرفه ای بازمی شمارد و در انتها می نویسد : « روزنامه جامعه بر این باور است که این اصول ده گانه می تواند زمینه را برای ایجاد تحول در مطبوعات ایران فراهم کند . اوج موفقیت این روزنامه در گرو درک این حقیقت است که برخورداری جامعه ی اسلامی ایران از یک روزنامه ی پر تیراژ ، شاداب ، سرشار از زندگی ، جسور و منتقد و منعکس کننده ی مختصات و دگرگونی های جغرافیای سیاسی و اجتماعی نیز ، ثبات یک نظام سیاسی توانمند را افزایش می دهد و راه رخنه ی طمع ورزان به این آب و خاک مقدس و این جامعه ی رشید را سد می کند .»
************************************************************

اما مهمترین نوشته ی این شماره را محسن مخملباف در ستون « کج نشینی و راستگویی » نگاشته است که به خاطر اهمیتش ، بخش های عمده ای از آنرا در زیر خواهید خواند :
شمس عزیز ، درخواست ارسالی ات واصل شد . پیشنهاد داده ای به روزنامه ی جامعه مشاوره بدهم که چگونه باشد . اول می پرسم که اصلا چرا باید باشد ؟
خاطرم هست اولین روزی که صاحب فرزند شدم ، احساس پدری کردم ، اما بچه ی دوم و سوم که آمدند ، فقط بر تعداد بچه هایم افزوده شد و نه بر احساس پدری ام . وقتی اولین کتابم منتشر شد ، برای یک روز احساس نویسنده بودن داشتم ، کتابهای بعدی این حس را در من برنیانگیختند . وقتی اولین فیلمم را ساختم ، احساس فیلمساز بودن کردم ، فیلمهای بعدی تنها بر تعداد فیلمهایم افزودند .
شمس عزیز ! از شنیدن خبر انتشار روزنامه ی جامعه – که قرار است تو سردبیر آن باشی – کدام حس باید به من دست بدهد ؟ احساس کسی که شاهد انتشار اولین روزنامه ی دموکراتیک جامعه ی ایران است ، یا اینکه تو هم عددی بر اعداد پیشین افزوده ای ؟

می گویند روزنامه ها لحن سردبیرشان را دارند و من لحن تو را در کیان آزموده ام و بلافاصله دکتر سروش عزیز برایم تداعی می شود . از نظر من دکتر سروش اندیشمندی است فرزانه اما من ترجیح می دهم از اندیشمندان اندیشیدن را بیاموزم نه اندیشه هایشان را . مادر من در کودکی به من راه رفتن را آموخت ، اما من تا امروز راه خودم را آمده ام و دنباله روی او نشده ام . شمس عزیز ! نقش لحن را دستکم نگیر . مجله ی کیان لحن مخاطبینش را شبیه خود می کند . بعضی ها وقتی حرف می زنند من خیال می کنم یکی دارد از روی مجله ی کیان مقاله ای را می خواند . آیا بلدی روزنامه ی جامعه را طوری منتشر کنی که لحن مردم جامعه را داشته باشد و نه لحن سردبیر جامعه را .
ژاپنی ها که به ایران آمدند تا برای مشکل ترافیک راه حلی بدهند ، گفتند : « تهران یک شهر بزرگ نیست ، یک گاراژ بزرگ است » با استعانت از مدل این قیاس ، « ایران را یک کشور بزرگ نمی دانم ، بلکه دادگاه بزرگی می دانم که در آن همه قاضی اند و روزنامه ها ، قضاوت نامه ی منتشره ی فرقه ها » اما به من بگو تو جای کدام قضاوت را خالی می دانی که برایش روزنامه راه انداخته ای ؟ آیا به دنبال آن هستی که دعوای گسترده تری راه بیاندازی و مردم را به قضاوت جدیدی بکشانی ؟
شمس عزیز ! مشکل ما از بی قضاوتی نیست ، از این همه قضاوت است . آیا می توانی روزنامه ای منتشر کنی که آرام آرام تعطیلی این دادگاه بزرگ ملی را اعلام کند . طوری که هر خواننده ای پس از مطالعه ی روزنامه ی جامعه با خود بگوید : عجبا ! هیچ فکر نمی کردم مخالفین دیدگاه من هم برای خودشان دلایل شنیدنی داشته باشند
شمس عزیز ! به من راستش را بگو ، روزنامه ی جامعه روزنامه ی دیگری از روزنامه های مرگ است ، یا اولین روزنامه ی زندگی است ؟
***********************************************************
کنار هم گذاشتن این دو نوشته ( یکی در صفحه ی نخست و دیگری در صفحه ی آخر ) دنیایی حرف با خود دارد . نوعی دیالکتیک که در عین حال ، میان شک و یقین ، چیزهایی از آینده ی این روزنامه ی جامعه ی مدنی و فراتر از آن ، دولت نوظهور اصلاحات با خود دارد . شاید مخاطبان آن روزها ، نوشته ی مخملباف را به حساب تفاوت طلبی هنرمندی بشدت تحول یافته می گذاشتند که نوعی مخالف خوانی طنازانه در آن نهفته است . اما اینک نوشته ی مخملباف نه یک لفاظی تام ، بل طرح پرسشی است که روزنامه های مولوداصلاحات بسیار دیر به آن رسیدند .
در انتها اولین نوشته ی ابراهیم نبوی را در روزنامه ی جامعه خواهید خواند . در ستون معروف « ستون پنجم » ! طنزی کنایه آلود درباره ی تب جامعه ی مدنی !

Advertisements

Responses

  1. بله! بقول مخملباف این خیلی مهمه که ما خودمان را شایسته قضاوت ندانیم!
    اما ایشان هنوز هم همچون گذشته بر مسند قضا تکیه دارند!

  2. هنوز هر وقت فیلم «دو چشم بی سو» را میبینم آه از نهادم برمیخیزد و تفکر سازنده مخملبافها را نفرین میکنم!

    • سلام به حضرت خوارج
      درست است ، مخملباف حالا هم از آن طرف نرده بام افتاده است . تعادل در زندگی این مرد معنا ندارد . با این حال در آن سالهایی که این نوشته را خطاب به شمس نگاشته ، در متعادل ترین وضعیت فکری و شخصیتی اش بود . یعنی اندک زمانی پس از ساخت ناصرالدین شاه آکتور سینما و گبه !

  3. شاید ما گنگان خواب ندیده ای هستیم که رؤیاهای دیگران را باید بازگو کنیم تا دیگران آن را بپذیرند!

  4. با سلام از معاون سردبير اين روزنامه هيچ نامى برده نشده !!! كه مقاله زيباى سلام بر جامعه نوشته ايشان است

  5. البته ايشان معاون سردبير جامعه و توس بودند و اولين سرمقاله جامعه را كه به نام سلام بر جامعه است نوشته ايشان است من اسم ايشان را ميدانم ولى ميخواهم شما بگوييد كه تحقيقات به عهده شماست ……!!!

    • معاون سردبیر آقای شهامی پور بودند که بعدها مجله ی گلستانه را راه اندازی کردند که مجله ی ادبی-هنری تقریبا موفقی بود… البته آن سرمقاله که می فرمایید را دقیقا در خاطرم نیست ایشان نوشته اند یا شخص دیگری


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: