نگاشته شده توسط: passionofanna | ژانویه 17, 2017

پاسخی به علیرضا رضایی ، به همراه یادداشت طعنه آمیز تاریخی هادی خرسندی (20 اسفند 1357)

بی مقدمه می روم سر اصل موضوع : انتشار تصاویری از مجید توکلی در خبرگزاری وابسته به سپاه ، موجی از مباحثات گاه تند را در فضای مجازی برانگیخته است . مجادله ای بر سر تصویری با پوشش زنانه. علیرضا رضایی ساعاتی پیش مطلبی منتشر کرد با عنوان: «خانمها می بخشيد ها ، جسارتاً از خودتان هم مايه بگذاريد …» . متن غریبی است که نادانسته بنیان های نظری فمینیسم را به زیر آتش حملات بی وقفه اش می گیرد . پیشتر می خواستم متن مستقلی بنویسم و با انتشار کاریکاتوری تاریخی از روز خروج بنی صدر از ایران ، تحلیلی از زنانه پوشی در فلسفه ی سیاسی ارائه دهم ، اما نوشته ی رضایی بستر لازم را برای گشایش این بحث فراهم ساخت . رضایی در ابتدای نوشته اش می نویسد : «جوك بي مزه تغيير لباس مجيد توكلي فرصت ديگري ي شد تا فمينيست ها نميدانم چرا به ياد مظلوميت تاريخي خودشان بيفتند .» رضایی از همان بند نخست ، با کلی گویی به حاشیه می رود ، استفاده ی مبهم از واژه ی فمینیسم چون هر ایسم دیگری مشکل ساز می شود . روشن است که اولین پرسشی که از خواندن همین سطور در ذهن می آید ، این باشد که « کدام فمینیسم ؟! » رضایی تصوری کلی و ناپرورده از فمینیسم را مبنای داوری اش قرار می دهد ، در حالی که فمینیسم یک اطلاق متعین به پدیده های مختلف نیست . شاید اشاره به نوشته ای از ژولیا کریستووا ، یکی از بزرگترین متفکران فمینیست معاصر بد نباشد که می نویسد : « بسیاری از فمینیست ها این را مفید می یابند که مقوله ی زیست شناختی جنس (s..e.x ) – یعنی مونث و مذکر – را از مقوله ی فرهنگی جنسیت ( gender ) جدا کنند . این یعنی که مردانگی و زنانگی ساخت هایی فرهنگی و اجتماعی اند ، در حالی که مذکر ( نرینه ) و مونث ( مادینه ) بودن ، واقعیتی زیست شناختی است. ( هر چند که پزشکی امروز می تواند آن را هم تغییر دهد ) . به این دلیل می توانیم برخی از افراد بلحاظ زیست شناختی مذکر را زنانه و برخی از افراد بلحاظ زیست شناختی مونث را مردانه بدانیم . جنسیت ها « سیال » اند و می توانند خود را به جنس دیگری پیوند دهند . بسیاری از نظریه پردازان جنسیت ، این مقوله بندی جنسیتی را مفید می یابند ، چرا که کمک می کند تا دریابیم که چگونه کلیشه های فرهنگی جنس گرا و زن ستیز شکل می گیرند و چگونه می توان آنها را تغییر داد . حتی اگر این درست باشد که « وضعیت زیست شناختی سرنوشت ماست » ، مطمئنا ساخت های فرهنگی چندان هم از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر نیستند . » به گمانم پاسخ کریستووا برای ترسیم اندیشه ی فمینیستی معاصر کافی باشد . عصر کلیشه های سیاسی از فمینیسم مدت هاست که سپری شده است . فمینیسم معاصر ، امر سیاسی را در فرهنگ جنسیتی مستتر ساخته و از این منظر ، امر سیاسی فمینیستی ، قدرتی مضاعف می یابد . رضایی به فمینیست ها می تازد که چرا ماجرای مجید توکلی بهانه ای بر مویه های آنان گشته است ، به پیامد آن رضایی می نویسد : «سه دقيقه بعد يك لشكر جمع ميشود كه آي به خانمها توهين شد . اين وسط اگر ايران چاپيده شد رفت هم گور پدرش . بايد كساني كه گفته اند مانتو را ؛ نشاند سر جايشان » اتفاقا می خواهم بگویم که همه ی این بلاها ، با مسئله ی حذف زنانگی از اسفند 1357 آغاز شد . با بی توجهی به همین مساله و اینکه لابد ، فعلا مسائل سیاسی مهمتری در پیش است . به حوادث اسفند 57 که اولین زمزمه های حجاب اجباری در محافل می پیچد تا بهار 1359که اولین نشانه های حذف عملی پوشش اختیاری برای زنان رقم می خورد ، نظری می اندازیم . پرسشی که حتی طرحش نیز مرا می آزارد همین است که چرا جز جمعی روزنامه نگاران سرفراز چون هادی خرسندی و هوشنگ اسدی ، کسی از آن اتفاق دم بر نزد . لابد آن زمان هم توجیه بعضی آقایان این بوده است که حالا وسط تلاش های سترگ ما بر سر آزادی و عدالت ، چند نفر هم به این گیر داده اند که این چند سانتی متر پارچه را می خواهند بر سر بیاندازند یا نه ؟! یا شاید گمان می کردند لچک سر کردن اصلا موضوع مهمی در برابر خواسته های عظیم و دهان پر کن نیست ! غافل از آنکه آزادی ، یک تصویر از پیش برساخته نیست . چیزی بنام آزادی وجود از پیش متعین ندارد ، بل آنچه آزادی اش می خوانند ، ترکیب صدها و هزاران پدیده ی

کوچکی است که برای سامان یافتن بشر مدرن ، انسانها بدان دست یازیده اند . محمد رضا نیکفر با آگاهی از همه ی مشکلات ، آن گزین گویه ی معروف را در ابتدای رساله اش آورد که « سکولاریزاسیون در حیطه ی فرهنگی ما ، یعنی آزادی زن » بار دیگر تاکید می کنم ، که فمینیسم را نباید یک دستاویز سیاسی دید ، بل فمینیسم ، ناخودآگاه فرهنگی هر جنبش سیاسی است که در مرز سنت و مدرنیته در نوسان است . بر خلاف نظر علیرضا رضایی ، مساله ی مجید توکلی ، یک جوک مسخره نیست که با گفتن چند جمله ی احساسی و حماسی از کنارش به سادگی گذشت . هر پدیده ی مضحکی هم در پس خود ، نیازمند تحلیل عمیق و فرهنگی است . من بر خلاف افرادی که جنبش سبز را صرفا با سیاسی نگری به روزمرگی می کشانند ، معتقدم که نباید تحلیل امر سیاسی مستتر در ساحت فرهنگی را به فردای آفتابی جنبش موکول کنیم . اینک در روز بارانی است که باید چتری بر روی سر گرفت !
رضایی در بخش دیگری از یادداشت خود می نویسد : «مهم اينست كه حرف زده باشد . اول همه هورا ميكشند اگر بگيرند بگويند پدرسگ براي چي هورا كشيدي خودش بايد يك هفته فكر بكند كه چرا ! و اين اتفاق در هر دو طرف هم مي افتد»
احساس شخصی ام را اگر بی واسطه برایتان بنویسم ، همواره از گفتگو با روح مرتعش زنانه لذت برده ام ، گفتگویی گاه درونی و گاه بیرونی . فمینیسم ، یعنی زنانگی را زندگی کردن ، و زنانگی را زندگی کردن ، یعنی سرکوب را زندگی کردن ! تا زمانی که روح بشری در بند باشد ، می توان با لذت به تجربه ی زندگی زنانه ی درون روی آورد . دیروز جایی نوشتم که از دیدن این تصاویر آزرده ام ، اما آزردگی ام از بابت کلیشه ای است که بقای سرکوب روح را در متن زندگی اجتماعی ما همچنان میسر می کند . تا زمانی که برای بخشی از جامعه ی ما ، این کلیشه ها همچنان زنده است ، نمی توان انتشار این تصاویر را جوکی مسخره دانست . آنچه ما مسخره اش می پنداریم ، در سطحی دیگر ، بر بخشی از رسوبات فرهنگی می نشیند و هدفی را نشانه می رود . فمینیسم به مثابه برقراری دیالکتیک جنسیتی ، بایستی یکی از راهبردهای این جنبش باشد ، چرا که دیالکتیک جنسیتی ، می تواند ما را به درک متفاوتی از جنسیت پنهان درونمان سوق دهد . فراخوانی مردان و زنان از جانب یکدیگر و گرد آوردنشان در پهنه ی واقعیت ، اولین گام در سکولاریزه کردن امر جنسی می تواند باشد . چرا که قدسی سازی امر جنسی ، از طریق همین تمایز آفرینی و اسطوره ای کردن مردانگی ( و شاید زنانگی ) امکان بروز یابد . هادی خرسندی در یادداشت کوتاهی دربیستم اسفند 1357 در روزنامه ی کیهان ، به زبان طنز این مساله را مطرح می کند . طنز گزنده ی هادی ، قدسی سازی امر جنسی را ، پیامد اسطوره ای کردن نگاه به زنان می داند ، اسطوره سازی به مثابه کوچیدن از پهنه ی واقعیت و پناه بردن به کلیشه های مهیبی که در تاریخ ما جای خوش کرده اند . تصویری از طنز هادی در روزنامه ی کیهان را ( که به گفته ی او یکی از دلایل پاکسازی روزنامه ی کیهان در اردی بهشت 1358 بود ) ، ضمیمه ی این نوشته ی طولانی می کنم ، تا نشان دهم که می توان زبان طنز را به ظرافت ، در پهنه ی دیالکتیک جنسیتی وارد آورد و طنزی زنانه در روزگار زن گریز آفرید !

Advertisements

Responses

  1. درود بر شما هموطن گرامی
    مقاله قشنگ و خوبی بود ، از این تحلیل زیباتون بسیار لذت بردم، من با اجازه وبلاگ شما رو تو وبلاگم لینک کردم // شاد و پیروز باشید

    • خواهش می کنم دوست عزیز . از نظر لطفتان ممنونم

  2. من اول فکر می کردم این رضایی فقط در نوشتن از ابراهیم نبوی تقلید می کنه (اونم چه تقلید زمختی!!) حالا می بینم مثل همون نبوی هم دار و دسته و چماقدار درست کرده و قبیله ایی بابنور و اونور حمله می کنند. اگر به من بود از همه ی اونهایی که وارد این قبیله گری ها شده اند می خواستم هر چه زودتر پراکنده بشن و فضای زیبای جنبش سبز را با این رفتارها آلوده نکنند. ضمنا تحلیل شما خیلی خوب و پر توان بود.

  3. سلام
    اسم وبلاگ را فیلمی گذاشتید از کارگردانی که منتقدان فمنیست و منتقدانی که بر اساس نظریه فمینیسم نقد می کنند عقیده دارند یک سیر قهقرایی را طی می کند.
    و اما روزگار زن گریز طنز زنانه و زنانگی را زندگی کردن و ….
    بس کنید از تکرار کلمات نا مفهوم مکرر و ملال آور .همه این تحلیل شما شده پر از این عباراتی که معنایش برای هیچ دو نفری یکی نیست
    فیلمهای برادران کوئن (مخصوصا لبوسکی بزرگ که فمنیست ها را هم نشان می دهد) و فیلمهای تاکشی کیتانو و تارکوفسکی زنها را خیلی بهتر نشان می دهد تا آثار مثلا آنتونیونی و شانتال آکرمن که تازه خودش زن هم هست
    فمنیسم واقعا هیچ چیز نیست مگر توهم وجودی فراتر از چیزی که هست
    البته چیزی که هست هم واقعا بد نیست
    موفق باشید
    خدا نگهدار

    • بس کنید از تکرار کلمات نا مفهوم مکرر و ملال آور .همه این تحلیل شما شده پر از این عباراتی که معنایش برای هیچ دو نفری یکی نیست

      جناب بهاری عزیز ، مگر قرار بود یکی باشد ؟! اینجا چیزی از دیدگاه سینمایی من درباب فمینیسم خوانده اید ، که چنین می نویسید ؟ این یک پاسخ اجمالی است به نوشته ی یک دوست وبلاگ نویس ، که اساسا فمینیسم را معادل با چیزهای دیگری گرفته است !
      به سادگی می شود گفت که برداشت ها و علایق ما در این زمینه متفاوت است . اما در مورد سینما با شما موافقم . مثالی که همواره مطرح می کنم ، فیلمهایی است که مارگریت دوراس ساخت . ناتالی گرینژه و آواز هند ، مشخصا فیلمهای کم رمقی اند ، حتی اگر سازنده شان ، به تجربه ی نوشتاری عمیقی چون هیروشیما عشق من رسیده باشد . ولی قضاوت ها نسبی است . برگمان را من یک کل به هم پیوسته تصور نمی کنم . برگمان خودش سه دوره ی متفاوت فکری داشته : از آغاز کارش که فیلم جنون باشد تا فیلم تابستان با مونیکا ، از تابستان با مونیکا تا شرم و مصائب آنا و پس از آن تا ساراباند !
      تازه این هم تقسیم بندی کاملی نیست ، برگمان در پرسونا و همین مصائب آنا ، دست به کنکاش بصری عمیقی بر سر تنهایی زن زد و در صحنه هایی از یک زناشویی ، به ترسیم دیالکتیک جنسیتی روی آورد . اما همانطور که نوشته اید ، فیلم زنانه ، الزاما فیلم زنان یا با حضور زنان نیست

      در ضمن ، اگر توانستید فیلم اورلاندو از ساختههای خانم سالی پاتر را ببینید ، روایت سینمایی رمان معروف ویرجینیا وولف ، که با بحث این نوشته نیز ارتباط های آشکاری دارد .
      از طرح دیدگاهتان بی نهایت ممنونم

      • سلام
        هنوز هم معتقدم در چیزی که اسمش را تحلیل می گذارید باید از عباراتی استفاده کنید که کمترین دایره تاویل را داشته یاشد . تحلیل و نقد یک کار علمی است نه یک اثر هنری

      • خب دوست عزیزم ، من به سنت ریکوری وابسته ام ، این یک رویکرد است و آن چه شما می گویید یک رویکرد دیگر . هر کدام هم بحث های فراوان به راه انداخته اند . یادتان باشد که اینجا یک وبلاگ است و خصلت وبلاگستان ( خصوصا وبلاگ پر خواننده ای مثل اینجا ) این نیست که به متن های پیچیده ی علمی روی بیاوریم . شخصیت حقیقی من در دنیای واقعی ، نوشته هایش بلحاظ رویکردی بسیار بسط یافته تر است ، تا آنچه در اینجا می نویسد .
        مشکل اساسی من با بسیاری از منتقدان سینمایی حال حاضر ایران نیز در همین است ، و همینطور اگر آن وبلاگ استاکر متعلق به شما باشد ، نیز با نوشته های شما . نقد هنری ، یک کار هنری است ، نه یک عمل مکانیکی !

  4. پرسيده ايد «کدام فمنيسم» ؟ بنظرم همين فمنيسم شما منظور عليرضا بوده. هيچ چيزی جز نوشته شما نميتوانست گفته های عليرضا را که فمنيسم امثال شما در اين گير و دار مملکت فقط سنگ صنفی خود را بسينه ميزند اثبات کند. شما او را به کلی گويی و حاشيه پردازی متهم کرديد ولی خود بهتريت اثبات ادعای بزعم شما مبهمش شديد. اگر مرادتان نشان دادن وجاهت فمنيسم ويا يارگيری از اردوگاه مخالفين يا حتی بيطرفان بوده زينهار که موافقان و مدافعان حفوق زن را اعم از زن و مرد داريد ميتارانيد. بد دفاع کردن از چيزی آسيبی بمراتب وسيعتر از تخريب مستقيم دارد. کاش اصلأ هيچ نگفته بوديد. چه اصراری بود آخر؟

  5. پ ن. منصوب است مرحوم شاملو در رد شعر مع الفارق گفته دو تا کوچه بالاتر دارن سر آدم ميبرن اونوقت تو ميگی آب را گل نکنيم. فکر کنم ملتفتی دارم چی ميگم خانمم.

  6. One last thing as I’ve just noticed what the name of your blog is, in English, of course. I guess you are inspired by the title of a movie to name your blog. Well I have news for you that the Persian translation of » Passion is by no means MASAAEB which is Predicaments. Unfortunately a shadow of incredibility looms over your blog starting right at the get go of its name, casting deadly doubt on the veracity of the whole things you write.

    • دوست گرامی ، گمان نمی کنم چنین باشد . اولا این نامی کاملا شناخته شده است . حتی فیلمی از کارل تئودور درایر داریم به همین شکل : « مصائب ژاندارک » و این چیز عجیبی نیست . نام فیلم در برگردان فارسی همین است . حتی می توان این کلمه را « سودا » نیز ترجمه کرد : « سودای آنا » .
      اما در مورد قضاوت و شک کردن در این وبلاگ ، گمان نمی کنم حرف شم درست باشد . من اینجا راوی تاریخ ام ، مستند و بدون دست اندازی ، و روشن است که سعی کرده ام قضاوت های شخصی ام را در ارائه ی این متون مستند تاریخی دخالت ندهم . البته طبیعی است که موضوعی امروزی و اکنونی ، دستاویز طرح آنها می شود ، اما همواره سعی کرده ام از تاریخ برای تسویه حساب شخصی استفاده نکنم ، چرا که مسلما چیزهای خوبی برای کوبیدن این و آن در لا به لای متون تاریخی و مطبوعات قدیمی وجود دارد . نام مصائب آنا هم که دیگر نمی دانم دقیقا چه احساسی را در شما می انگیزاند ؟

      • I know, that’s exactly what I said that the Persian translation of that word was all along wrong, so is your coming away with.

  7. سلام مصایب آنای عزیز،
    علیرضا رضایی رو از زمانی که تازه شروع به طنزنویسی کرده بود می‌شناسم، اون موقع تو دنباله فعالیت می‌کرد و من از معدود کسانی بودم که به کارهاش توجه داشتم، یادمه پای یکی از طنزاش براش نوشتم که سبک نوشتاری‌ش داره بیش از حد شبیه به نبوی می‌شه و یک پاراگرافش رو به عنوان نمونه گذاشتم و بهش گفتم که اگر این پاراگراف اسم نویسنده نداشت همه فکر می‌کردن که نوشته نبوی هست. متاسفانه رضایی نه تنها در سبک نوشتن بلکه در منش هم مشابه نبوی شد، یک مقدار از این قضیه از اینجا ناشی میشه که رضایی طنزنویس بالاترینی هستش، یعنی در اکثر مواقع برای بالاترین و طرز تفکر قالب در اون می‌نویسه (همون کاری که شاتوت هم انجام میده)، یعنی برای مورد توجه جماعت بالاترین قرار گرفتن (بسیاری وقت‌ها هم نتیجه‌ای عکس انتظارش می‌گیره). بخش دوم از اینجا ناشی میشه که رضایی تلاش می‌کنه که هر روز لااقل یک مطلب در بخش لینک‌های داغ یا مورد بحث بالاترین داشته باشه، و به این دلیل در هر موردی اظهار نظر می‌کنه و سوم اینکه رضایی هم مثل نبوی دارای سطح مطالعه پایینی هستش، اینها هیچوقت برای نوشتن مطلبی به رفرنسی مراجعه نمی‌کنن، تمامی رفرنس‌ها چیزهایی هست که شنیدن و یا دیدن، یا به هرشکل فکر می‌کنن نسبت بهش آگاهی دارن و موقع نوشتن در ذهنشون وجود داره، چرا که این مقدار نوشتن در روز (و در مورد نبوی فعالیت‌های دیگه) اجازه اینو نمی‌ده که حتی برای 5 دقیقه نوشتن 5 دقیقه مطالعه داشته باشن. به این شکل این‌ها مطالبی می‌نویسن که اگر نیم ساعت نوشتنش زمان می‌بره تنها همون نیم ساعت روش وقت گذاشته شده، و نتیجه چیزی مثل این نوشته و بسیاری نوشته‌های دیگرشون میشه.

    چیزی که در مورد وبلاگ نویس بالاترینی گفتم، خطری هست که همه‌ی وبلاگ‌نویس‌های فعال در بالاترین رو تهدید می‌کنه (به خصوص کسانی که وقت زیادی در بالاترین می‌زارن) اینکه منبع و دلیل تمام نوشته‌هاشون کم‌کم بالاترین، اتفاقات درون اون، سلایق کاربرانش، موضوعات داغش و … میشه. تو هم مواظب خودت باش که توی این وادی نیوفتی.

    • ورتیگونه ی عزیزم ، ممنون که همچون همیشه با نگاه دوست داشتنی ات به قضیه نگریستی .
      اما لازم است چند نکته را توضیح دهم : نخست اینکه معمولا هفته ای یک یا دو پست بیشتر نمی نویسم ، و همواره سعی می کنم فواصل زمانی معقولی را انتخاب کنم . آن دست نوشته هایی که دوستان می نویسند ، گاه تاریخ مصرف دار است و اغلب پس از چند هفته یا ماه فراموش می شوند ، اما سعی من بر این است که مطالبی که اینجا قرار می دهم ، بعنوان رفرنس های تاریخی ، همواره قابل استفاده باشند . اشاره به نوشته ی رضایی در این مطلب ، بهانه ای است برای طرح مطالب عام تر ، مگر نه اصلا این دو نوشته از یک سنخ نیستند که بخواهند در قیاس با یکدیگر دیده شوند . لینک کردن مطالب این چنینی به بالاترین ، تنها این حسن را دارد که مرا از بازخوردهای ان نوشته بیشتر آگاه می کند . لینک بالاترین ، ممکن است چند روزی در یادها باشد ، اما مهم این است که آن مطلب بطور مستقل بتواند در گوشه ای از دنیای بی کران مجازی ، روزی به کار علاقه مند یا پژوهنده ای آید .

  8. دوست عزیز درست و بجا نیست که در این شرایط به هم فکر ها و همراهان و هم باوران و هم هدف هایی که باهاشون در یه مسیر قرار داریم ، صرفا بخاطر یه تفاوت فکری کوچیک ، فریاد انتقاد رو بلند کنیم
    گاهی وقتا لازمه سکوت کنیم و بگذریم (انتقاد فرآیند خوبیه، ولی بجاش، به خدا الان جاش نیست، الان بیشتر شبیه بهانه گیریه)
    علیرضا همه این حرفا رو زد (هرچند با لحن نامناسب، نباید فراموش کرد طنز نویسه و طنز نویس ها زبان تیزی دارن) ولی هدف از اون مقاله یه چیز بود: در این موقعیت، نگرانی برای مسائل فمینیستی و ارزش گذاری های از این نوع، در اولویت بعدیه
    فعلا نگرانی ما و هدف ما چیز دیگریه
    نگرانی ما آزادی مجید توکلی و هزاران زندانی سیاسی دیگه اس
    نگرانی ما خفقان و جو سیاسی جامعه و هزار و یک چیز دیگه اس
    الآن وقت مناسبی برای جیغ های از این دست نیست
    وقت بهانه گرفتن و ایراد گرفتن از دوستان نیست
    وقت اینه که از یه نوشته ی تلخ، اون ذره شکرشو برداشت کنیم و از شیرینیش کام خودمون و ملتو شیرین کنیم
    کام ملت ایران این روزها تلخ هست، تلخ تر کردنش به خدا هنر نیست
    من یه زنم و مدافع و پایبند تفکر فمینیست
    ولی به جا نیست
    بگذارید هم صدا بمونیم

    • مهدیه گرامی
      نقد باید بصورت معقولانه و هدفمند ، همواره قرین با این جنبش باشد . من واقعا نمی دانم این نوشته چگونه می تواند جنبش را تضعیف کند ؟! قبلا هم گفته ام که این فقط یک نقد موضعی است ، و ارتباطی با هویت نقد شونده ندارد . از بعضی طنزهای علیرضا لذت برده ام و در بسیاری شان هم از لحن نامناسبش آزرده شده ام . نوشته اید که او یک طنز نویس است و طنزنویسان زبان تیزی دارند . اما واقعا به نظرتان « pimp» نامیدن اکبر اعلمی هم طنزآمیز نوشتن و تیز سخن گفتن است ؟ من اینجا برای نشان دادن اینکه می توان هم طنز نویس بود ، و هم بی استفاده از الفاظ رکیک ، در متن زمانه نوشت ، نمونه ای از طنز هادی خرسندی را آورده ام ، که به گمانم برای مقایسه و سنجش ، می تواند محک خوبی باشد
      موفق باشید

  9. سرکار خانم مهدیه، پیشاپیش به خاطر لحن تند چیزی که خواهم نوشت از شما عذر می‌خوام:
    چه کسی به شما این حق و اجازه رو داده که اولویت‌بندی خودتون رو به دیگران تحمیل کنید، از کجا معلوم که اولویت‌بندی شما اصلاً درست باشد، از کجا معلوم چیزی که شما اولویت کنونی و اولویت بعدی می‌دونین درست باشه؟ شما و همفکرانتان صاحب حقیقت مطلق هستید؟ اگر هستید به چه شکل به این حقیقت مطلق دست پیدا کردید؟ چه کسی هست که وقت مناسب انتقاد رو مشخص می‌کنه، سرکار عالی؟ چه کسی وقت لزوم سکوت و موضوعش رو معلوم می‌کنه؟ چه کسی مشخص می‌کنه چه چیزی انتقاده و چه جیزی جیغ ؟ بازهم سرکار عالی؟

    سرکار خانوم اینو درک کنید که همه مثل شما فکر نمی‌کنند و همه اولویت‌بندی شما را درست نمی‌دانند. ایکاش می‌شد از این «خود مرکز دنیا بینی» دست برداریم.

    • سرکار خانم یا آقای ورتیگونه ،
      پیشاپیش به خاطر لحن تند چیزی كه خواهم نوشت از شما معذرت میخواهم ؛
      چه کسی به شما این حق و اجازه رو داده كه تا کسی دهانش را باز کرد و عقیده اش را ابراز کرد توی دهانش بزنید؟ مهدیه با کدام چوب و چماق خواست عقید اش را به دیگران تحمیل کند ؟ آینه خدمتتان هست؟

  10. ضمن سپاس از دقت نظر شما!
    و همچنین نظرات حضرت ورتیگونه!

  11. برخی نوشته های خارج از ادب و یا گیر دادنهای سیاسی به برخی افراد [ مانند اکبر اعلمی] با الفاظ تند و زشت رو اصلا نمیپسندیدم!

  12. اما در مورد حضرت شاتوت با جناب ورتیگونه مخالفم
    نوشته ها اجتماعی ایشون حرف نداره اگرچه در سیاست نویسی شبیه رضایی میشه گاهی!!!

  13. «چیزی بنام آزادی وجود از پیش متعین ندارد ، بل آنچه آزادی‌اش می‌خوانند، ترکیب صدها و هزاران پدیده‌ی کوچکی‌ست که برای سامان یافتن بشر مدرن، انسان‌ها بدان دست‌یازیده‌اند»

    مصایب آنای عزیز، درباره نوشته‌ات حرف بزنیم.

    این جمله‌ای که از نوشته‌ات نقل کردم جان کلام آزادی‌خواهی هستش که متاسفانه بسیاری به این نکته بی‌توجه هستن. داستان همون شیر بی یال و دم و اشکم داره تکرار میشه. یادته منم تو نوشته‌ام آزادی رو به ساده‌ترین و دم‌دست‌ترین شکل ممکن تشبیه کرده‌بودم، به یک لیوان آب. نمی‌شه یک سری مسائل رو به خاطر اهداف به زعم خودمون ارزشمندتر تعطیل کنیم و یا براش وقت بعدی تعیین کنیم، اتفاقاً دقیقاً مشکل از همونجایی شروع می‌شه که این «هدف ارزشمند» مطرح میشه، و خب این هدف ارزشمند اجازه میده‌، ما (معتقدان به ارزشمندی این هدف) برای بقیه تکلیف تعیین کنیم، جلوی دهنشون رو بگریم، قلمشون رو بشکنیم، زندانی‌شون کنیم و حتی از بین ببریمشون. در همه انقلاب‌ها جان انسان‌ها همواره فدای همین ارزشمند دونستن‌ها شده و همیشه هم از همینجا شروع شده. مشکل اینجاست که همه فکر می‌کنن که نه اون داستان اون‌ها بود و این داستان برای ما اتفاق نمیوفته، چرا؟ چون ما، ما هستیم و حتماً با اونا فرق داریم. بهمین سادگی !

    ممنون به خاطر مطلب خوبت، در ضمن فکر می‌کنم بتونی یک مطلب رو به شکل خاص به همین درک معنای آزادی اختصاص بدی.

    • ورتیگونه ی عزیزم
      آنچه شما اشاره کردید ، جان کلام این نوشته است . مشخصا اشاره می کند به این بخش از نوشته ی رضایی که : «محبت كنيد ما را زوركي به افكار سي سال قبل برنگردانيد . هرچه ميخواهيم فرار كنيم شما خودتان آدم را ميبريد آنجا بعد ميگوئيد متاسف باش ! خيلي ممنون كه اينهمه حافظه تان دقيق است و تمام تاريخ را همچنان از حفظيد . عموماً در روابط شخصي هم همينطوريد ! ولي امروز ما كارهاي خيلي مهمتري داريم نميخواهيم بشينيم تاريخ ورق بزنيم لطفاً مجبورمان نكنيد »
      البته اشاره به نوشته ی رضایی ، کاملا نمادین است ، چرا که نمونه های این نوع نگرش در جامعه ی ما و حتی در بعضی کامنت های این لینک دیده می شود . سفت و سخت در برابر چنین مواضعی ایستادن و نقدشان کردن ، ارتباطی با تخریب و تضعیف ندارد . هر کس باید مسئولانه بنویسد ، چرا که نوشته پس از منتشر شدن ، تنها متعلق به او نیست و در فضای کنش نمادین اثرگذار است . روشی که دوستان تجویز می کنند ، در نهایت ما را به جایی باز خواهد گرداند که سی و یک سال پیش بودیم ، زمانی که روشنفکران و آنها که تریبونی برای سخن راندن و جریده ای برای قلم زدن داشتند ، اختیار به احساسات سپردند و خرد بودن مسائل را به حساب حقیر بودن و کم اهمیتی اش گذاشتند . آن روز ، آغاز تحقیر تاریخی ما بود ، و غم انگیز خواهد بود که پایان یک تحقیر ، آغاز تحقیر دیگری باشد .

  14. والا بخدا این بحث از اساس انحرافی است. متاسفانه ما ایرانی ها عادت کرده ایم سر هر بزنگاهی یکهو به صحرای کربلا بزنیم یا به قول بابا گفتی، ساز خودمون را کوک کنیم. یک مشت جانور خبیث یک رهبر دانشجویی را گرفته اند و به زور چادر چاقچور سرش کرده اند تا در ذهن بیمار خودشان تحقیرش کنند. همانقدر که آنها همه چیز را از منظر آلات رجلیت یا اناث نگاه می کنند، برخی از دوستان هم متاسفانه انگار از همان چشم به دنیا نگاه می کند. واقعا اینجا طرح بحثهای فمینیستی هیچ محلی از اعراب ندارد والله، به کوچه علی چپ زدن است، خارج از نت نواختن است. دژخیمان اطلاعات سپاه خواسته اند رجلیت توکلی را سلب کنند، شما سعی دارید از قداست زنیت در اینجا دفاع کنید، عزیز دل برادر آخر چه ربطی دارد؟ الان یکی از تجذیه طلبها می آید می گوید این چادر که سرش کرده اند، چادر عربی است که نشانه مظلومیت خلق عرب الاحواز است. خواهر یا خانم یا انسان برابر و برتر عزیز، لطفا با ارکست بزنید، الان وقت تک نوازی نیست. والله من هم فمنیستم ولی اینجا جایش نیست،

  15. ممنون از پاسخت مصایب آنا جان، جالبه که مرغ فقط یک پا داره، و با همه ‌این توضیحات که چه درمتن و چه در پاسخ کامنت‌ها نوشته‌‌ای باز دوباره و چندباره مساله «الان وقتش نیست» رو پیش می‌کشند.

    حضرت خوارج الممالک، بنده قصد جسارت به مقام والای حضرت شاتوت (ص) و خدایی نکرده، زبان لال زبانم لال مقایسه نوشته‌های گوهربار ایشان با خط‌خطی‌های علیرضا رضایی را نداشتم. تنها «نوشتن به قصد ِ و برای اهالی بالاترین» رو می‌خواستم مطرح کنم و بس.

  16. سلام بر شما…بدون مقدمه چینی های تشریفاتی میرم سر اصل مطلب .
    میدونید الآن چندتا نوگل این کشور گوشه ی زندونن ؟ بعد ما بیایم به این مسئله گیر بدیم ؟ به نظرتون دختران زندانی که تاج سر ما هم هستن مهم ترن یا زندانی شدن موهای سر دختران آزاد ؟؟
    من قبول دارم به خانمای ایرانی ظلم شده…به خدا قبول دارم…و به همون خدا قسم هر وقت که وقتش برسه براشون هرکاری که لازم باشه انجام میدم…اما حالا ؟؟ این کار ؟؟
    اصلا یک سوال برام پیش اومده که دوست دارم بدونم نظرتون راجع بهش چیه ؟ به نظرتون انجام این کار به معنای یک گام پا پس کشیدن به عقب نیست ؟ یادتون رفته که خواسته ی ما محاکمه ی عاملان جنایتهای اخیر ایرانه ؟ اعدام…بازداشت…به گلوله بستن مردم…تجاوز جنسی…تجاوز حقوقی…داغ بر دل مادری که با خون جگر میوه ی زندگیش رو بزرگ کرده ، خشونت و … به نظرتون اگر همه ی اینها رو یهو ول کنیم و به حجاب زوری بپردازیم ،یکمی پسروی در جنبش آزادی خواهیمان نیست ؟؟
    یادتون رفته ما <> به معنای حقیقی کلمه و در تمام ابعاد خواستاریم ؟؟ آزادی برای رسانه ها…آزادی برای مرد…برای زن…برای دوجنسه…برای همجنســباز…برای پیر…برای جوون….برای کافر….برای مسلمون…برای مومن…برای ملحد و … (((((( ما آزادی رو برای همه و همه و همه میخوایم ، و یک گام به عقب نخواهیم گذاشت ))))))
    ضمنا این رو بگم که اگر من این طرح رو یکسال پیش میشنیدم به استقبالش میرفتم… <> ولی حالا که عمل حرف میزنه نماد به چه آید ؟؟
    به نظر شما دنیا کم از ایران نماد دیده که باز بخوایم حرکتهای سمبولیک به خوردشون بدیم ؟ به نظر من اگر بخوایم یک حرکت نمادین هم انجام بدیم ، انداختن طناب به گردن به معنای مخالفت با اعدام و نشان دادن عکسهایی مانند عکس زیر بسیار کوباننده تر خواهد بود و بازتابی که در جهان خواهد داشت بسیار بیشتر خواهد بود
    ======
    امیدوارم از صحبتهام متوجه شده باشید که بنده هیچگونه آلرژی ای نسبت به جنس موافق و مخالف ندارم…که حتما هم همینطوره 😉

    • صادق گرامی
      من راستش ارتباط نوشته ام را با بحث های داغ این روزهای وبلاگستان و یادداشت مسیح علی نژاد و پاسخ علیرضا رضایی متوجه نمی شوم . اشاره ی من به نوشته ی علیرضا ، بهانه ای بر نقد نگاه تاریخ گریز و کلان نگر است ، که نمی داند اجزای آزادی ، یعنی خود آزادی . من شخصا در مورد ماجرای روسری سر کردن در واکنش به مسئله ی مجید توکلی ، چیزی نه نوشته ام و نه گفته ام . به نظر من در مورد این طرح یا طرح های نمادین دیگر ، باید ظرف زمانی و مکانی و اشکال دقیق آن را سنجید و سپس سعی در اجرایش داشت . حرکت های نمادین نیز همواره ضروری است ، نه بخاطر آنکه کنشگری سیاسی بی واسطه ناکارآمد است ، بل به این جهت که درونمایه ی کنش های بی واسطه ، به واسطه ی حرکت های نمادین غنی تر می شوند .

  17. یادتون رفته ما به معنای حقیقی کلمه و در تمام ابعاد خواستاریم ؟؟
    ====
    آزادیش جا مونده بود

  18. خوشحالم که نوشته ام رو درحد جواب دادن دیدید
    🙂
    دوستان بسیار عزیز، به خدا من از گروهی نیستم که منو بهش متهم کردین . اتفاقا اصلا معتقد نیستم که همه چیزو می دونم و حتی معتقد نیستم که هر چیزی که می دونم درسته و حقیقته
    اما چیزی که بسیار بسیار منو آزار می ده اینه که بوضوح می بینم که در یه محیطی مثل بالاترین (البته من فقط بیننده ی بالاترین هستم و افتخار عضویت در بالاترینو ندارم) دوستان ما مدام در حال درگیری های بی هدفن ، ایراد به علیرضا و همه ی ما وارده، هیچکس از استباه مبری نیست اما ما یاد نگرفتیم عقاید متفاوت رو بپذیریم
    کشورما دارای تنوع بسیار بالای فرهنگی و عقیدتیه
    برای مثال به سادگی به خودمون اجازه می دیم بخاطر اشتباهات جمهوری اسلامی به اسلام اهانت کنیم و فراموش می کنیم که مسلمونا -خواه ناخواه- بخش عمده ای از کشورمونو تشکیل می دن
    گاهی وقتا، وقتی به لینکای داغ بالاترین نگاه می کنم متاسف می شم
    ما معتقدیم که خواهان دموکراسی هستیم اما در عمل با اهانت به عقاید هم امتیاز می گیریم و بالا می ریم ، امروز در بالاترین، فردا در جامعه
    علیرضا با اهانت به عقاید فمینیستی، من نوعی با اهانت به علیرضا و …. (و عجب که این زنجیره تمومی نداره)
    به عنوان یک شاگرد به همه ی شما استادا یادآوری می کنم، لازمه ی ظهور دموکراسی توی یه کشور تحمل عقاید مختلفه
    من هدفم از نوشتن در اینجا فقط این بود که بگم لازم نیست در موقعیتی که به اتحاد فکری احتیاج داریم ، برای اشتباهات کوچیک دوستانمون، اونا رو به دشمن تبدیل کنیم (این همون اشتباهی بود که در حکومت شاهدش بودیم و هستیم)
    من نیستم که می گم الان وقته اتحاده ، این یه واقعیته ، حرف من نیست
    برای رسیدن به هدف ، اتحاد شرط عقله
    انقدر به دوستانتون بدبین نباشین
    من دوست شمام، لازم نیست مثل یه دشمن بامن صحبت کنین
    ماخواهان برابری انسان ها هستیم(زن یا مرد، مخالف یا موافق …)
    بیید دموکراسی رو در عمل تمرین کنیم!

    • مهدیه عزیز
      مشکل بر سر این نیست که اتحاد شکل بگیرد یا نگیرد ، اتحادی که بر مبنای مصلحت اندیشی و عدم شناخت باشد ، اتحادی شکننده است . من معتقدم اتحاد ، نتیجه ی منطقی نقد در فرآیندی دموکراتیک است . اینکه بعضی وقتها نقد بدل به توهین و تحقیر می شود ، نباید ما را به این سمت سوق دهد که فرآیند نقادی را مضر بدانیم . من واقعا از کامنت های شما نفهمیدم که بالاخره آیا به نظر شما نوشته ی من توهین آمیز است یا خیر ؟! اینجا اصلا بحث من چیز دیگری بود ، نه بحث بر سر اهانت به عقاید فمینیستی . حرف من بطور ساده این بود که نگاه کردن به ساختارهای پهن دامنه ی جنبش ، نباید مجوزی به ما بدهد ، برای کم اهمیت تلقی کردن اجزای آن . باز تاکید می کنم که « آزادی ، یعنی اجزای آزادی » . حذف ، به تاخیر انداختن یا کم توجهی به هر یک از این اجزا ، ما را از تحقق آن ، دورتر و دورتر خواهد کرد . دموکراسی یعنی همین : برساختن بند بند آزادی ، و نقد دموکراتیک و احترام به وجود بشری . این هم فقط یک نوشته است . یک نقد معطوف به یک دیدگاه ، و دلیلی ندارد آنرا به مسائل دیگر مرتبط کنیم . باور کنید یک نقد ، جای این همه ترس و لرز ندارد ، و هیچ جای آن اتحادی که می فرمائید هم با آن ترک برنمی دارد .

  19. ممنون از جوابتون…
    حرفهاتون منطقی بودن . همینطور کامنتهای دیگه ای رو که ازتون خوندم .
    اما باور کنید جنبش فمینیستی تو ایران خیلی عجولانه داره عمل میکنه ؛ چند صد سال در خفا بودن زنان ایرانی رو نمیشه یک روزه و دو روزه درستش کرد .
    الآن من و شما حرف همدیگه رو میفهمیم…اما هر کدوم از ما بره تو بازار به حرفاش میخندن . ما نیاز به فرهنگسازی داریم و این کار راحتی نیستش برای فرهنگسازی نیاز به جامعه شناس داریم نیاز به متخصص داریم . هر کاری رو باید اصولی انجام داد .
    این لشکر کشی و جبهه گیریهایی که برخی از خانمهای فمینیست میکنن ، حتی بعضی وقتها خود من که حرفم باهاشون یکی هست رو منزجر میکنه .
    البته روی حرفهای من به شما نیست…اما از روی کامنتهایی که تو سایتها و وبلاگها هستن به راحتی میشه به این
    جبهه گیری ها و یارکشی های بی دلیل پی برد .
    و مطمئنا عکس العملهای تند جز تنهایی نتیجه ی دیگری نخواهد داشت…احقاق حقوق زنان ایران یک پروسه ی طولانی رو پیش رو داره که باید یکمی صبر چاشنیش کرد ، و گرنه تب تند عرقش زود در میاد.
    ======
    در نهایت درود بر تمام زنان و دخترانی که شش ماهه سایشون مادرانه بر سر ایرانه و از تکبیر پشت بام تا باتوم خیابان در صف اول قرار داشتن…درود V

  20. مطلب بسیار بجا و متقنی بود. اما یک ایراد کوچک دوست عزیز: توقع تان را از آقای رضایی خیلی بالا نبرید. ایشان استعداد اندکی در طنز دارد ولی بهانه ی خوبی برای نوشتن نقد فمنیستی نیست. خانه از پای بست ویران است. آقای رضایی نمونه ی کوچکی از ادبیات لمپنی و شوونیستی سرزمین ماست.

  21. ميخواستم نظرتو بدونم (لطفن)»
    http://balatarin.com/permlink/2009/12/11/1869959

  22. سلام. یک دوست خوب ، وبلاگ خوب شما رو به من معرفی کرد و ادعا کرد شما آرشیو خیلی از روزنامه ها رو دارید. من یه مدتیه دنبال یک مقاله از حجاریانم که تو اون روزنامه ای چاپ شد که خودش مدیر مسئولش بود ( انگار صبح امروز بود ) . اسم مقاله » فسیل که حرف نمی زند » بود و توانست جنبش دانشجویی اون روز رو از کرختی و سردی مقطعی که دچارش شده بود دربیاره . شاید حدود 18بهمن چاپ شده باشه . میشه لطف کنید اگه بهش دسترسی دارید بهم خبر بدید؟
    سپاس بسیار!

    • از ابراز لطفتان بی نهایت ممنونم . در مورد چنین مقاله ای هم می گردم ببینم می توانم پیدا کنم یا نه ؟ راستی 18 بهمن 1377 یا 1378 ؟ معمولا هم حجاریان در روزنامه ی صبح امروز مقاله زیاد نمی نوشت . اگر پیدا کردم ، به ایمیل تان می فرستم .

  23. […] –  تعصب بیجا […]

  24. خیلی وبلاگ جاللبی دارید
    حتما ادامه بدین
    من دقیقا متولد سال 57 هستم
    برام مطالب خیلی جالب بود

  25. یک نکته مهم در مورد نگارش مطالبات داشتم.

    لطفا پاراگراف بندی رو رعایت کنید. خواندن نوشته هایتان سخت است.
    مطالب رو هم دسته بندی کنید.

    موفق باشید.

    • چشم . از این به بعد حتما رعایت می کنم
      وبلاگ دسته بندی هم دارد البته . به ستون سمت راست وبلاگ توجه کنید ، خواهید یافت . البته سعی می کنم دسته بندی های دیگری هم ایجاد کنم
      با سپاس


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: