نگاشته شده توسط: passionofanna | اوت 22, 2011

بازخوانی گفت و گوی روزنامه نوروز با مسعود کیمیایی درباره گوگوش، سعید امامی و سفر به آمریکا / حیطه سعید امامی آتشین است!

گفت و گویی که برای بازخوانی تاریخی امروز برگزیده ایم، حاوی اشاره های صریح و روشنی نیست. مصاحبه شونده در یکی از دشوارترین مراحل زندگی خود گرچه ناگزیر از سخن گفتن و شکوه کردن است، اما می داند که همین ضرورت ناگزیر نیز تا چه اندازه می تواند برایش مخاطره آمیز باشد. این، نخستین گفت و گو با مسعود کیمیایی پس از خروج ناگهانی اش به همراه گوگوش در تیرماه 1379 است. مقصد تورنتو و هدف ساخت دو فیلم به کارگردانی کیمیایی و بازی گوگوش اعلام شد. اما پس از دو سال نه تنها فیلمی ساخته نشد، بل کیمیایی به همراه پولاد بی سر و صدا به ایران بازگشتند و گوگوش در گیر و دار منازعات حقوقی در تورنتو باقی ماند. کیمیایی در چنین شرایط دشواری و لابد به توصیه ی دوستان مطبوعاتی اش چون جواد طوسی، پیشنهاد گفت و گویی مطبوعاتی را می پذیرد تا به ابهامات پیرامون خود پاسخ دهد. ابهاماتی که نه می شد فراموش شان کرد و نه با ذکر جزئیات برملایشان ساخت. حاصل، گفت و گوی حاضر است که متن و فرامتن تأمل برانگیزی برای کاویدن دارد. متن برای آنان که میل سرک کشیدن به پستوهای ممنوعه را ارضا کنند و فرامتن، برای آنان که آسیب پذیری و خودآزاری هنرمند زیر نگاه ها و سوتفاهم های سیاسی و امنیتی را به تحلیل نشینند. گفت و گوی مسعود کیمیایی با مهرداد حجتی از روزنامه ی نوروز را بازمی خوانیم. در انتها نیز برای یادآوری وقایع مربوط به آن سفر، تصویری از گزارش مجله ی فیلم شماره 257 در همین زمینه به قلم علیرضا معتمدی را می توانید بخوانید:

حجتی: دو سال پیش ، شما به همراه همسرتان به قصد ساختن دو فیلم از کشور خارج شدید. اما در طی این دو سال مدام شایعاتی شنیده می شد که فیلم اول در کوبا کلید خورده است. بعد شنیده می شد که فیلم اصلاً کلید نخورده است و شما در مکزیک به دنبال لوکیشن می گردید بعد شنیده می شد که شما به آمریکا رفته اید و از پشت پرده دارید کنسرت های همسرتان را برنامه ریزی می کنید. بعد شنیده شد که شما با ایشان اختلاف پیدا کرده اید و دیگر با هم زندگی نمی کنید و ده ها نوع از این شایعات که هر یک در موقعیت خود فضا ایجاد کردند و مدتی شما را در کانون اخبار هنری قرار دادند. آیا مایل هستید راجع به سفر دوساله تان به خارج به مخاطبان توضیح بدهید؟
تکلیف آن دو فیلم چه شد؟ گویا قرار بود با بازی خانم فائقه آتشین یکی از آن دو فیلم ساخته شود؟
کیمیایی: بحران شایعه، بحرانی است که ما داریم در این سالها با آن زندگی می کنیم و چیزی نیست که مختص به من باشد. پس اجازه بدهید راجع به شایعات حرف نزنیم ، بلکه به اصل سوال شما بپردازیم که داستان ساخت آن دو فیلم چه شد؟ بله، این درست است. من بنا بود در سفری که به کوبا و مکزیک و آمریکا می کنم، دو فیلم بسازم. یکی از آن دو فیلم نامش بود «تسخیر شدگان» که همان «عاشق مترسک» است که یک فیلم انگلیسی خیلی مهجور سیاه و سفید هم بر اساس آن در سالهای 60 میلادی ساخته شده است.اما کتاب، کتاب خوبی است که به دلیل مضمون قوی آن سراغ آن رفتم. ماجرای این کتاب داستان دختر عقب مانده و ترشیده ای است که در مزرعه پدرش مترسکی می سازد و رفته رفته با آن ارتباط درونی برقرار می کند تا جایی که آن مترسک بخشی از وجود او می شود، اما به ناگاه اتفاقی روی می دهد. یک فراری در حال عبور از مزرعه برای رد گم کردن مأمورانی که در تعقیبش هستند، لباس مترسک را به تن می کند و خودش را جای او جا می زند. مأموران او را گم می کنند. دختر می آید و مترسک را همان مترسک می بیند با اینکه می بیند حالا مترسک حرکت هم می کند و حیات دارد. اما پیشتر از این آن مترسک برای او نقش یک زنده را داشته است پس مترسک در ذهن او همان مترسک سابق است و هیچ تفاوتی هم با گذشته نکرده است. دختر به ارتباط تخیلی اش با مترسک ادامه می دهد، بی آنکه در رفتار دختر تغییری رخ دهد.
من بر مبنای این کتاب، که می توانست مکان نداشته باشد، یک فیلمنامه نوشتم و چون می توانست در هر مکانی ساخته شود، ترجیح دادم فیلم را در خارج از کشور به خصوص در آمریکای لاتین بسازم. جایی که مدام حکومت ها در حال تغییرند و حکومت های دموکراسی در آنجا کمتر عمر می کنند.
چون حاکمیت در آن کشورها، مثل بسیاری از کشورهای جهان سوم، خارج از اراده مردم به وجود می آیند و فضای حاکم بر جامعه، یک نوع فضای میلیتاریستی است که نمی توان از آن گریخت. به نظر می رسد در کشورهای آسیای مرکزی و میانه هم این وضعیت به نوعی صادق است و مضمون این داستانی که برگزیدم اشاره به چنین موضوع یا مضمونی دارد که متأسفانه به دلایلی ساخته نشد.
حجتی: این از فیلم اول، فیلم دوم شما چه شد؟
کیمیایی: فیلم دوم، همین فیلمی است که هم اکنون من در تدارک ساخت آن هستم با عنوان «مانکن»
حجتی: از ابتدا عنوان فیلم «مانکن» بود؟
کیمیایی: نام فیلم را عنوان نکرده بودیم. اما طرح را ارائه کرده بودیم و طرح همین طرحی است که الآن در شرف تولید شدن است.
حجتی: این فیلم هم مثل فیلم «تسخیرشدگان» یک اقتباس ادبی است؟
کیمیایی: خیر، این یکی را خودم نوشته ام و بنا بود در این فیلم خانم فائقه آتشین به ایفای نقش بپردازد که البته این اتفاق رخ نداد. ما تدارک کامل فیلم را دیده بودیم. حتی با فیلمبردار و بازیگر به کوبا رفتیم تا فیلم را شروع کنیم. اما این فیلم هم تولید نشد چون برای تولید باید تهیه کننده به دلار هزینه می کرد و هزینه تولید فیلم در کوبا هم خیلی بالا است.
تهیه کننده از پس آن هزینه برنیامد و کار متوقف ماند. البته ماجراهای دیگر هم در این توقف دخیل بود که من وارد آن عرصه نمی شوم. یعنی ماجراهایی که در کنار این فیلم رخ داد و تبدیل به ماجراهای اصلی شد. به هر دلیل این پروژه متوقف ماند تا اینکه من پس از بازگشت به کشور بار دیگر تدارک ساخت آن را دیدم و تا 25 روز دیگر ، گروه سازنده فیلم حرکت بکند به سوی محل فیلمبرداری تا این فیلم را اینبار، با همه پیش بینی هایی که کرده ایم تولید کنیم تا بار دیگر دچار وقفه نشود.
توضیحی هم راجع به گروه بدهم که گروهی که از ایران راه می افتد، همه جزو عوامل سازنده هستند اما بدنه گروه همه کانادایی هستند. محل فیلمبرداری هم در همانجا است. شهر تورنتو.
حجتی: همه فیلم در تورنتو ساخته می شود یا اینکه بخش هایی از آن در ایران فیلمبرداری می شود؟
کیمیایی: تمام فیلم در تورنتو ساخته می شود.
حجتی: همه محل ها و لوکیشن ها بازبینی شده اند؟ و شما یکراست سراغ فیلمبرداری می روید؟
کیمیایی: بله. همه محل ها دیده شده است و بنا است برویم فیلم را بسازیم. داستان فیلم هم راجع به یک زن 35 ساله و تنهایی است که از ایران به کانادا می رود تا در آنجا با خاله اش زندگی کند و همه ماجرای فیلم وقایعی است که برای او آنجا رخ می دهد.
حجتی: نقش آن زن را حالا بناست چه کسی بازی کند؟ چون به نظر می رسد بازی خانم آتشین منتفی است.
کیمیایی: بله، بازی خانم آتشین منتفی است، اما هنوز جانشین برای او در نظر نگرفته ایم. چون باید انتخاب شود و ما کسی را انتخاب نکرده ایم. درصددیم که پیش از عزیمت همه این انتخاب ها صورت بگیرد. باید با آقای شایسته در مورد این فیلم همه توافق ها صورت بگیرد بعد…
حجتی: تهیه کننده فیلم آقای مرتضی شایسته است؟
کیمیایی: بله، آقای شایسته این فیلم را تهیه می کند. دقیقاً قرارداد همان قرارداد است فقط وضعیت در مورد خانم آتشین در این قرارداد تغییر کرده است. حالا این قرار بنا است اجرا شود، البته با دو سال تغییر. راجع به ماجراهایی هم که در این بین رخ داده است، آنهایی که در این ماجرا دخیل بوده اند حرف بزنند بهتر است. خود خانم آتشین و دیگران. چون من آن بافت، یعنی موسیقی را نمی شناسم و ترجیح می دهم در این مورد سکوت کنم و حرفی نزنم. بهتر است یک روزی مصاحبه کند و همه چیز را بگوید. تا آنجایی را من می توانم بگویم که می دانم.
من می دانم که ایشان پاسپورت گرفت و می خواست برود پسر و نوه اش را ببیندو قصد داشت دست به یک سفر کوتاه بزند و البته ضمن این سفر در فیلم من هم بازی کند. اما چه شد که این اتفاق نیافتاد و اصلاً ماجرا به گونه ای دیگر پیش رفت، چون مربوط به خود ایشان است، ترجیح می دهم خود ایشان در این باره به شما توضیح دهد. اما آنچه به من مربوط می شود این است که در این دو سال می بایست دو فیلم می ساختم که نتوانستم. اما حالا با همان تهیه کننده قصد دارم یکی از آن دو پروژه را جلو دوربین ببرم که خواهم برد. علاوه بر این رمان دوم را هم قصد دارم شروع کنم، رمانی که پس از جسدهای شیشه ای خواهم نوشت.
حجتی: آقای کیمیایی در این دو سال چه کردید؟ کجاها بودید؟ اصلاً این دو سال را چگونه سر کردید. نمی شود که آدم دو سال را بیکار باشد و دست به هیچ کاری نزند. بالاخره شما درگیر بوده اید؟ حالا درگیر چه؟ خودتان باید بگویید.
کیمیایی: الآن عرض می کنم، ببینید یک مسأله کلاهبرداری بزرگ برای ما اتفاق افتاد. قدری موضوع پیچیده است. توضیح دادنش سخت است. ماجرایی برای ما اتفاق افتاد که برای من که کاملاً با این نوع از مقوله ها بیگانه ام بسیار پیچیده و غامض جلوه کرد. به همین خاطر است که فکر می کنم نتوانسته ام هنوز این موضوع را آنچنان که باید هضم کنم.
چون هنوز توضیحی برای آن نتوانستم پیدا کنم، مثل این می ماند که یک دفعه شما را وارد یک بازی پیچیده بکنند و بی آنکه از خود اراده داشته باشید شما را جزو بازیگران آن بازی به بازی بگیرند.
داستان سفر ما هم این پیچیدگی را داشت. نه من و نه خانم آتشین، هیچکدام قبلاً چنین تجربه ای نداشته ایم و به همین خاطر بود که نتوانستیم این وقایع را که خیلی سریع بر ما گذشت کنترل کنیم. به خصوص خانم آتشین که الآن از وقایعی که بر او گذشت غمگین است و شدیداً لطمه دیده است.
لطمه ای که هم از نظر مالی دید و هم از نظر روحی و معنوی که باعث تأسف است.
حجتی: یعنی شما گرفتار یک دسیسه شدید؟
کیمیایی: بله، یک دسیسه بود. دسیسه ای حساب شده که ما را غافلگیر کرد.ایشان اگر قصد خواندن و کنسرت دادن داشت که در همان اوایل، در جوانی می رفت و این کار را می کرد. اما نرفت چون اعتقادی به رفتن نداشت و این همه سال را ماند فقط به این دلیل که با آن طرفی ها – لوس آنجلسی ها – احساس بیگانگی می کرد. هیچ وقت هم در طول این همه سال – بیش از بیست سال – صحبتی از رفتن به میان نیاورد. آن حال خوبی که از این نرفتن داشت و او را راضی می کرد.
بودن در کشور برای او از همه چیز مهمتر بود و اینطور که حالا خودش می گوید این وضعیت روحی را از دست داده است. آن خاطر جمعی که از بودن در کشور داشت و این برایش از همه چیز مهمتر است . دوباره برگشتن به وضعیت پیش از سفر.
حجتی: مگر این فرصت از ایشان گرفته شده است؟
کیمیایی: نه. نه. ایشان قصد برگشتن دارد و برخواهد گشت. به قول خودش هر اتفاقی می خواهد بیفتد، بیفتد. منظور من از آن وضعیت روحی سکوت بیست ساله ایشان بود که پس از انقلاب اختیار کرد و هرگز تن به خواندن و اجرای کنسرت نداد. از کشور خارج نشد و پذیرفت با اسلوب ها و معیارهای پس از انقلاب در همین جا و در همین خاک زندگی کند. آن سکوت و احترامی که همان سکوت برای او به وجود آورده بود، با اجرای آن دو کنسرت دچار خدشه شد و این چیزی است که ایشان را آزار می دهد. آن سکوت بالاخره توسط خود ایشان شکسته شد و این برای کسی مثل او بد است. خودش می گوید کاش هرگز این اتفاق نمی افتاد. اما در مورد برگشت ایشان، نه گمان نمی کنم مشکلی وجود داشته باشد.
حجتی: این دسیسه توسط چه فرد یا افرادی طراحی شد و اصلاً ماجرای این دسیسه چه بود؟ می توانید راجع به آن برای ما توضیح بدهید؟
کیمیایی: در آنجا اتفاق افتاد. طراح آن یک ایرانی بود که متأسفانه به دلیل عذری که دارم نمی توانم از او نام ببرم. اما همین را فقط می توانم بگویم که همه ماجرا توسط یک نفر که در دو نقش ظاهر شد، طراحی و اجرا شد که بعدها ما متوجه شدیم این دو نفری که کدام از او نام برده می شود یک نفر است. این دسیسه هم برای ما اتفاق افتاد هم برای مرتضی شایسته. او هم از این بابت لطمه خورد. او کسی است که هنوز هم دارد فیلم هایش را تهیه می کند و از این ماجراها هم پس از رخ دادن مطلع شده است مثل خود من و هیچ اتهامی هم به او نمی چسبد، چون واقعاً در این توطئه ها نقشی نداشته است. شایسته را سالهاست که می شناسم.

حجتی: برای من این سوال پیش می آید به عنوان کسی که مدام اخبار و رویدادهای مرتبط با هنر را دنبال می کند اینکه پس چطور می شود که آقای کیمیایی در طول این دو سال حاضر نشده است راجع به این توطئه یا دسیسه حرفی بزند. این سکوت رازآۀود به چه منظوری اتخاذ شده است! و برای این سوال هنوز هم پاسخ روشنی نیافته ام . مثلاً این سوال که چطور می شود کسی پس از بیست سال سکوت و دوری از محافل بحث برانگیز، دوری از صحنه و اجرا و کنسرت و خوانندگی به یک باره به سفر برود و آنجا بلافاصله کنسرت بدهد. آن کنسرت و این مطلب که ایشان سکوت خود را دوست داشته است در تضاد باهم اند و چندان هم قابل توجیه نیست. شما در این باره توضیح می دهید؟
کیمیایی: امروز یازدهم اردیبهشت است که دارد این گفت و گو انجام می شود. اردیبهشت 81، اگر همین امروز با ایشان – خانم فائقه آتشین – تماس بگیرید می بینید که الآن در دادگاهی در کانادا حاضر شده است تا از آن طریق بتواند شکایت خود را بابت همین ماجرا دنبال کند. همین امروز ایشان در دادگاه حاضر شده است تا به این مسأله رسیدگی شود. دادگاهی در شهر تورنتو. این دادگاه به همه ماجراهایی که شما دارید از من سوال می کنید پاسخ می دهد. ایشان علاوه بر اینکه پولی از بابت آن کنسرت ها نگرفته است، بلکه حتی بابت این دادگاه خرج و مخارجی را هم متقبل شده است که باید بپردازد. ایشان بعد از آن کنسرت ها، دیگر حاضر به اجرای کنسرت نشد.
حجتی: مگر ایشان چند بار کنسرت داد؟
کیمیایی: فقط یک بار. یعنی در یک تاریخ و دیگر حاضر به عقد قرارداد برای کنسرت های دیگر نشد و آن کنسرت اول هم از دل قرارداد فیلم بیرون آمد. یعنی ایشان فقط از آن رو کنسرت را پذیرفت که قصد داشت که از بابت درآمد حاصله از آن، بودجه ساخت فیلمی را که قرار بود خودش در آن بازی کند تأمین کند که آن هم نشد. اگر روزی روزگاری ایشان بتواند به شما توضیح بدهد حتماً توضیح خواهد داد. من هم در همین نوار می گویم که حاضرم شماره تلفن ایشان را به شما بدهم تا بتوانید حقایق را از زبان خود ایشان بشنوید.
چون در این لحظه که پیش شما نشسته ام، نمی دانم دادگاه چه نظری راجع به شکایت ایشان داده است.
حجتی: شکایت را خانم آتشین به دادگاه برده است؟
کیمیایی: بله، این شکایت از آن کمپانی آمریکایی به عمل آمده است. آن کمپانی آمریکایی با ایشان قراردادی می بنددو خانم آتشین از انجام قرارداد سرباز می زند. چون آنها می خواستند در صورت تمدید آن کنسرت ها دستمزد ایشان را پرداخت کنند که خانم آتشین هم زیر بار نمی رود و آنها هم حق ایشان را نمی دهند و کار به اینجا می رسد که خانم آتشین هم زیر بار نمی رود و آنها هم حق ایشان را نمی دهند و کار به اینجا می رسد که خانم آتشین برای گرفتن حق خود به دادگاه می رود که الآن این دادگاه در جریان است.
حجتی: تا آنجا که مطلع ام در این سفر پسرتان پولاد را هم برده بودید و بعد از دو سال با او دوباره به میهن برگشتید. شنیده ام که پولاد پس از بازگشت به شما اصرار کرده است که دیگر مایل به بازگشت نیست و دوست دارد در همین جا بماند و در سفر مجدد شما به کانادا، شما را همراهی نخواهد کرد. خودتان در این باره توضیح می دهید چرا؟
کیمیایی: پولاد در آنجا کالج می رفت. بنا بود آنجا digital media بخواند و موسیقی اش را ادامه بدهد. اما با علاقه این کار را نکرد. او آمریکا را دوست نداشت، کانادا را هم دوست نداشت. از همان اول سفر پرپر می زد برای اینجا. وقتی هم که برگشتیم گفت: که دیگر نمی خواهم برگردم. بعد هم بلافاصله رفت یک زنجیر خرید و با چندتا از رفقایش به بازار سبزه میدان رفت تا در یک مکان سنتی به عزاداری بپردازد. او معتقد است به اینجا تعلق دارد. او این سنت ها را دوست دارد. البته بهتر است اینها را از خودش بپرسید، چون او الآن 21 سالش است. می تواند راجع به اعتقادات و علایق اش راحت حرف بزند و این طور هم نیست که من از او خواسته باشم کاری بکند. خودش انتخاب می کند که چه می خواهد بکند.
حجتی: آیا برای آینده اش برنامه ای دارد؟
کیمیایی: قرار است موسیقی را ادامه دهد. او موسیقی خوانده است. پیانو نواز خوبی است. دلش می خواهد همین را ادامه دهد.
حجتی: آیا نگرانی و یا مسأله ای سبب شد تا شما خارج از کشور را برای ساخت فیلمتان برگزینید؟ یا نه، به صرف وضعیت فیلمنامه و از آن جهت که موضوع اقتضا می کردتا در خارج از کشوراین فیلم ساخته شود، کانادا را برگزیدید؟
کیمیایی:
قدری باید به عقب برگردیم و این نکته را در ابتدا اشاره کنم که هر انسانی با مسائل خودش بیشتر درگیر است و با آن زندگی می کند تا اینکه با مسائل پیرامونش و من هم مسائل خودم را داشتم. در سالهایی که بر من گذشت، خیلی اتفاق برای من رخ داد. دلم می خواهد این را مسوولان فرهنگی بخوانند. با فیلمهای من به مهربانی رفتار نشد. با فیلم های من مهربان نبودند. در واقع لطفی به من نشد. فیلم های من و تأثیر و نقشی که در جامعه پیش از انقلاب داشت دیده نشد. نگاه من در فیلم هایم معلوم است که ریشه در علاقه من به سرزمین ام، و به خاکی که از آن برآمده ام دارد. این نگاه در فیلم هایم به خوبی قابل مشاهده است. می شود آن را لمس کرد، عشقی که من به مردم و این خاک دارم. این در همین رمانی که نوشته ام نیز وجود دارد، در اینجا هم مشهود است. لحظاتی هست که شما خیالتان تبدیل به زندگی می شود و زندگیتان تبدیل به خیال. ولی هر آنچه را که می بینید، زندگیتان است نه چیز دیگر… به هر حال به من لطف نشد. نقش درست تری را می توانست سینمای اجتماعی داشته باشد. همین سینمایی که من به آن تعلق دارم. اما متأسفانه در اینجا هنرهایی رواج پیدا کرد که به نظر می رسد سفارش داده شده اند. و این هنرها روز به روز از اصالت خودشان دور می شوند. من فکر می کنم آنچه که امروز به آن نیاز داریم، هنری است که بتواند با مردم ارتباط برقرار کند و مسائل آنها را بازتاب دهد و هنری که بتواند هرچه بیشتر به مردم نزدیک بشود آن هنری است که ضرورتش بیشتر حس می شودو من اعتقاد دارم که سینمای پیش از انقلاب من داشت راه درستی را می رفت.
تازه ارتباطش را با مخاطبان عمیق کرده بود و من به جایی رسیده بودم که می توانستم با مردم به واسطه سینما حرف بزنم که این روند به یکباره قطع شد. نخستین فیلمی را که پس از انقلاب ساختم سال 60 توقیف کردند و فیلم دومم را در شرایطی اکران کردند که مردم نمی توانستند سینما بروند. همه می دانید و می دانند که سینما در ماه رمضان فروشی ندارد و مردم حوصله دیدن فیلم ندارند. فیلم دوم من در آن شرایط اکران شد.
خب، شما باشید چه می کنید؟اما با این حال باز هم من سعی کردم فیلم بسازم و راهی که پیش از اینها آغاز کرده بودم ادامه دادم. اما می دانید مسائلی هست که شما می دانید نمی شد آن طوری که باید فیلم هایم را بسازم. زندگی در آن شرایط مثل زندگی در «مه» بود. هم زندگی هنرمند و هم اثرش.
اگر هنرمندی می خواست خودش باشد و حرفش را بزند، آن «صندلی» را به مخاطره می انداخت.
حجتی: صندلی چه کسی را؟
کیمیایی: «صندلی» همان مسؤولی را که نظارت را بر عهده داشت و سفارش می داد. چون سینمای اجتماعی چیزی را در خودش پنهان ندارد. حرف سینمای اجتماعی حرف مردم است.
به هر حال این سینه به سینه شدن با جامعه را مسؤولان دوست نداشتند و آن را برنمی تافتند.
حجتی: راجع به لطف گفتید، اما نگفتید چه لطفی باید به شما می کردند؟ منظورتان از لطف چه نوع لطفی است؟
کیمیایی: همین لطف که آنها اجازه می دادندمن فیلمم را بسازم. من چیزی نمی خواستم فقط همین. آنها یک فیلم من را توقیف کردند و فیلم دوم مرا «جیم» دادند و آن را با آن وضع اکران کردند. خب دیگر بهتر از این نمی شودلطف کرد. آن هم با کسی که سینمای او با مردم مأنوس بود و همراه با تحولات اجتماعی جلو می آمد. فیلم آخر من پیش از انقلاب «سفر سنگ» بود با نگاهی به همین حرکت های اعتراض آمیزی که در جامعه آن زمان وجود داشت.
بعد از آن برخوردی که با فیلم های من شد، من که دفتری داشتم و برای خود استقلالی داشتم، همه اینها از بین رفت و شرایط برای ساختن فیلم های مستقل من هم از بین رفت. به هر حال روزهای خوبی بر سینمای من نرفت. البته احوالات من هم بی تأثیر نبود. دل نازکی و زودرنجی که از خصیصه های من است… البته بخشی از آن رفتارها گویا طبیعت هر انقلاب است.، چون انقلاب با خودش بدبینی و نظارت می آورد و این اتفاق تنها برای من نیفتاد. اما مسأله اینجاست که پس از گذشت چند سال هنوز این وضعیت به شکلی ادامه دارد. می بینیم هنوز معاونت امور سینمایی دفترچه سیاست های سینمایی توزیع می کند و در آن نکاتی را گنجانده است که باید اینها را رعایت کنید و این کار را مثلاً نکنید، خب تا کی باید کسی بیاید که به من سینماگر بگوید این کار را بکن و این کار را نکن؟! و به من بگوید که مطابق دستورات این دفترچه رفتار کن! مثل این می ماند که ما از جای دیگری آمده ایم و نمی دانیم که باید چطور رفتار کنیم و اینها فقط می دانند که چگونه باید رفتار کرد.
ولی موضوع هنوز ادامه دارد. به هر جهت سیاق من سیاق قهرمان های فردیت یافته است و قهرمان فردیت یافته هم معترض است. یعنی تا این فاعل فردی تبدیل به فاعل اجتماعی بشود لازمه اش عبور از گذرگاهی است که این حرف زیاد در قالب نوشتاری در نمی آید تا بتوان آن را توضیح داد.
حجتی: از کم لطفی رفته بر خودتان گفتید. اینکه شرایط برای ساختن فیلم مورد علاقه تان هرگز آنچنان که باید و شاید فراهم نشد. گویا همه اینها و عوامل دیگر سبب شد تا در شما رنجشی حاصل شود و آن رنجش امروز دارد خودش را در قالب نوشتن رمان ، فیلم ساختن در غربت نشان می دهد. آیا مایل هستید از این رنجش ها پرده بردارید؟
کیمیایی: من وقتی شروع کردم به نوشتن هنوز آن رنج ادامه داشت. اما وقتی نوشته تمام شد، آن رنجش به شکلی تقریباً تمام شد. شاید هم شکل آن عوض شد و تبدیل به قصه شد. نمی دانم، به هر حال من تا زمانی که هستم، این رنج همواره با من خواهد بود. شاید بتوانم با نوشتن و فیلم ساختن آن را به شکلی در درونم مهار کنم و به آن، به آن شکلی که در بیرون هست توجه نکنم. اما به هر حال این رنج هست چون آن مسائل به اشکال مختلف باز هم هستند. من سینماگرم؛ هنوز هم دارم فیلم می سازم.
حجتی: اما شما به علت رنج اشاره نکردید. گویا از دستیار و یا دستیاران خودتان در مقطعی رنجیده اید و لطمه ای که از آن ناحیه خوردید هنوز بر شما سنگینی می کند.
کیمیایی: بله، من لطمه خوردم. چون پرسیدید پاسخ می دهم. من دیدم «اودیپ» می تواند واقعیت داشته باشد. من دیدم که می شود بخاطر یک نان پای شما را برید. باور کنید که این را من دیدم! من در قصه ها می خواندم، در قصه های انگلیسی می خواندم. من زبان انگلیسی نمی دانم، به زبان انگلیسی نخوانده ام. اما خوانده ام. در همین داستان های خودمان هم خوانده ام.
در همین داستان های خودمان خوانده ام. لابد شما هم شنیده اید که پادشاهی در گذشته مناره ای از «چشم» برپا می کرده است. او در واقع از نگاه همه انسانها مناره می ساخته است. شما اینها را باور نمی کنید، اما من باور کردم. پسری که در کنار من بود، مثل پسر من بود و دستیار من بود. در یک اختلاف بسیار بسیار کوچک، که اصلاً اختلاف به حساب نمی آمد کاری کرد که من به این زودی ها نمی توانم آن را به حالت تعادل برگردانم. یعنی می شود جوانی چنین کاری بکند؟ بعد با خودم گفتم: حتی اگر به لحظه انفجار رسیدی، در روحت به کسی اعتماد نکن و آن را برای خودت نگه دار. چون این اعتماد یک زمانی شما را به آنجا می رساند که این قصه ها را باور کنید. (مکث طولانی) دستکاری در حقایق، بحران دستکاری در حقایق.
حجتی: چرا هیچ وقت نخواستید این حقایق را فاش بکنید؟
کیمیایی: بدتر می شود. یکبار این اشتباه را کردم. اصلاً توضیح دادن راجع به این مسائل کار را بدتر می کند. اینکه می گویم ما در بحران شایعه زندگی می کنیم یعنی همین، ما الآن توی این بحران هستیم. بله… و هست و خیلی زیاد هم هست… (مکث)… اینکه شما را منتسب کنند به یک جریانی که برای خودتان مشمئزکننده است و حقایق را واژگون کنند… من از آن تاریخ به بعد از آن ماجرا به عنوان « حقایق دست ساز» یاد کرده ام.
حجتی: اگر دست ساز است، پس چرا اسمش حقیقت است؟
کیمیایی: دست ساز است که وانمود شود حقیقت است اما حقیقت نیست. چون اصلاً آن طور نبوده است. آن شکل ساخته شده است تا این چنین وانمود شود.
حجتی: برای من سخت است که راجع به موضوعی بپرسم که شما با آن دچار بحران شدید. چند سال پیش گویا دو سال پیش امید روحانی با شما گفت و گویی کرد که در آن به این موضوع اشاره کردید. اما همه چیز را صریح نگفتید. در آن گفت و گو باز هم آن ابهام وجود داشت. اینکه آن موضوع واقعیت داشته یا نداشته. بالاخره آیا حاضرید روزی به این سؤوال پاسخ دهید و همه چیز واضح و روشن بیان شود؟ شایعات شاید به این خاطر دامن زده می شود که کسی پاسخ صریح نمی دهد.
کیمیایی: آقای حجتی، این حیطه در آتش است و شما از هر طرف به این حیطه نزدیک شوید آن آتش دامان شما را می گیرد و کسی که در آن تاریخ آن آتش را روشن کرد خیلی آگاهانه این کار را کرد. خیلی دانسته این کار را کرد. بعدها فهمیدم که من در این ماجرا تنها نبودم بلکه خیلی های دیگر هم بودند؛ خیلی از هنرمندان سینما، از تئاتر، از نقاشی و ادبیات… بله، من تنها نبودم.
حجتی: یعنی خیلی ها را برای آن ماجرای سعید امامی آماده کرده بود؟
کیمیایی: بله دقیقاً… (آه می کشد) عرض کردم که آن حیطه، حیطه آتش است. اجازه بدهید ما از کنارش رد شویم.
_____________________________________________________________

برای اطلاعات بیشتر: نوشته ی گزارشی علیرضا معتمدی درباره ی خروج جنجالی مسعود کیمیایی و گوگوش از ایران با عنوان: « رئالیسم اجتماعی و گیوه های گم شده» (برای خواندن متن روی عکس کلیک کنید):

About these ads

Responses

  1. این لینک را هم ببینید
    http://adambarfiha.com/?p=1175

  2. هم از توبره هم از آخور
    افسوس بنام هنر
    انور نشد اینور اینور نشد آنور

  3. Well …. is that all ?How do you get along with this cannibal regime ?just wondering

  4. کیمیایی مصاحبه کرد تا بلکه بار حرف مردم و مسئولان را از دوش خودش بردارد؛ اما کاش نمی کرد، چون نه تنها کار را درست نکرد، بلکه حرف را هم بیشتر کرد.
    حقیقت این است که در ابتدای دوره اصلاحات خاتمی، خیلی از به-زور-بازنشسته-شده ها امیدوار شدند که بتوانند به طریقی به سر کار بازگردند، که سرکوب خیزش دانشجویی و باقی وقایع متعاقب آن آب پاکی را روی دست همه ریخت و ناامیدشان کرد. در چنین شرایطی، گوگوش امیدوار و سپس ناامید شده هم بالاخره تصمیم گرفت از ایران خارج شود، و مسئولان امر هم چراغ سبز نشان دادند و با او همکاری کردند. بازی کردن در فیلم کیمیایی هم بهانه ای بیش نبود برای خروج از کشور.
    به هر ترتیب، کیمیایی که همیشه ادعای سیاسی بودن داشته، خوب بود کمی هم صراحت بیان و شجاعت می داشت، تا در جایی که همه درد سیاست را به صراحتِ دشنه و چماق، ساده سازی و خلاصه می کند، در هنگام مصاحبه صریح اینقدر لنگ نمی زد و زبان درنمی کشید.

  5. خیلی جالب بود و عالی. خیلی هم خوشم اومد که فقط به پیشامدها اشاره کردید و مثل یکسری که می گن چون فلانی با فلانی آب خورده یا مثلا خانم مرضیه به فلانجا رفته آدم نیست, ننوشتید.

    آقا رضا, به هر ترتیب شما شخصی را در ایران به من معرفی کنید که ادعای سیاسی بودن نکرده باشه و حال کیمیایی که جای خود دارد.با این تفاوت که کارنامه ایشان عیان است.
    در مورد کارنامه هنریش هم, فیلمهاش جای بحث داره با اینکه بسیاری می گویند به درد بحث کردن هم نمی خورد.

  6. شما متكبرانه كاركرد متن را محدود كرده‌ايد به دو طيف، گويي برداشت ديگري از متن ممكن نيست و گفته‌ايد: «حاصل، گفت و گوی حاضر است که متن و فرامتن تأمل برانگیزی برای کاویدن دارد. متن برای آنان که میل سرک کشیدن به پستوهای ممنوعه را ارضا کنند و فرامتن، برای آنان که آسیب پذیری و خودآزاری هنرمند زیر نگاه ها و سوتفاهم های سیاسی و امنیتی را به تحلیل نشینند»؛
    اما متن مصاحبه كاركرد‌هاي بيشتري هم مي‌تواند داشته باشد، مشخصا در شناخت بيشتر فردي كه از متوليان فرهنگ و هنر مملكت به حساب مي‌آيد، آدمي كه مي‌تواند تئوريسين ترس و وحشت به حساب بيايد. ترس از قدرت‌، از چاقو، از خشونت، ترسي كه نه فقط توي فيلم‌هاي اين آدم موج مي‌زند و سعي در القاي آن دارد، كه حتي در نگاه او نيز حس مي‌شود. همين ترس كه در نگاه عكسي كه در سرصفحه اين وبلاگ موج مي‌زند، و چه شباهت غريبي بين اين عكس رنگ پريده و مبهوت هست با عكس خود كيميايي -به تطابق ابروها نگاه كنيد- انگار كه كيميايي مؤنت آن بالا نشسته است.
    و ناگزير از يادآوري نكته‌اي هستم كه نمي‌تواند ناگفته باقي بماند. سعيد امامي كه در اين مصاحبه حوزه‌اش حوزه‌ي آتش تعريف شده متهم رديف اول پرونده قتل‌هاي زنجيره‌اي و از كادرهاي اصلي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي بود. نام سعيد امامي در تيتراژ فيلم سلطان مار كيميايي به عنوان تهيه‌كننده ثبت شده است. اگر قرار بود اين فرد عادلانه محاكمه شود، پاي بسياري از افرادي كه در حوزه فرهنگ و هنر ايران فعال بودند نيز به محاكمه باز مي‌شد – از جمله آقاي كيميايي. فراموش نكنيد كه بخش بزرگي از قربانيان قتل‌هاي زنجيره‌اي نويسندگان بودند.

    • تئوریسین ترس و وحشت؟! اگر این گونه باشد پس درباره ی سم پکین پا یا الیا کازان چه می توان گفت؟ درباره ی نرینگی مزمن در آثار جان فورد چطور؟! من گمان نمی کنم این عباراتی که درباره ی سینمای کیمیایی بکار می برید و سپس ایجاد همسانی تقلیل دهنده میان تصویر کیمیایی پریشان و لیو اولمنی که در کشاکش عمیق ترین تردیدهای هستی شناختی است؛ کار درستی باشد. برخلاف آنچه فرموده اید، در همین اظهار نظر شما فرامتن در دهشتناک ترین شیوه ی خود احضار و به کارگیری شده است…
      در ضمن «سلطان مار» دیگر چیست؟ آمیزه ای از دو فیلم سلطان و دندان مار؟!

  7. متاسفم برای آقای کیمیائی و خاتم آتشین! نمی گم گوگوش چون گوگوش سالهاست مرده و فقط صداش زنده بوده!!!
    هنر هیچ وقت نزد ایرانیان نبوده چون هنر ایرانی همیشه برای منفعت بوده نه مردم!!!

  8. کلی گوییهایی پریشان و بیمارگونه.

  9. kheyli khob o jaleb bod

  10. متآسفم برای آقای کیمیایی چرا که در لفافه سخن گفتن نوعی توجیه و فرار به جلو تلقی خواهد شد..!

  11. بابا جون کیمیایی و گوگوش دست تو دست سعید امامی داشتن «نون» در میاوردن. حالا دوزاریتون افتاد؟ بعد هم دیدن چه آبرویی داره ازشون میره و گندش داره در میاد کشیندن کنار و بعد هم با دادن آدرس های عوضی و گنگ و پرت و پلا حرف زندن سعی کردن حواست مردم را پرت کنند. هرچند ملتی که میره دوبی صدها هزار دلار برای خواننده بی وطنی که اسم خلیج فارس را بخاطر پول نمیاره خود بخود پرت هست. من موندم این گوگوش که کنار شهبانو عکس میگره و خودش را بی سر و صدا به اون میچسبونه، چطور وقتی ایران بوده میذاشته موسیقی اش بی هیچ درسری سی دی بشه (بله توجه کنید که دو آلبوم گوگوش قبل از آمدن او به خارج در ایران ضبط شده بود) و بعد هم خیلی راحت و معمولی و قانونی سوار هواپیما میشه تشریف میاره خارج. درست همان موقع که داشتن زیر آب سعید امامی را میزدند. مگر نمیدونید که خیلی از برگزار کنندگان کنسرت های خواننده های لس آنجلسی و کنسرت دهندگان در دبی خود عوامل رژیمند؟ اینها از این طریق هم پول کلان به جیب میزنند و هم صحنه گردان «فرهنگی» خارج از کشورند. همین ایرانی های بی غیرتی که میرن دبی پای زرزر خواننده هایی که بخاطر پول اسم از خلیج فارس نمیارن. در صورتی که هیچ مشکل مالی هم ندارند که برعکس یک مشت هوادار بیغیرت بی فرهنگ میلیونرشون هم کرده اند. یکی میشه بزرگمرد فرهیخته ای مثل فریدون فرخ زاد یکی هم میشه خواننده بی مایه و پول پرست نازلی مثل….

    • afarin khosham amd ykseri kotahfeker inharo bot kardn vayadeshan rafte ke inha golhaye aftabgardane poolparast hastand na ghedise


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: